غبطه برانگیزترین جایگاه اجتماعی
من توی محله ای دارم خونه میسازم که مسجد فعالی داره... پایگاه بسیجش هم چسبیده به مسجده...
فاصله ی خونه ما تا مسجد هم نهایتا ۲۰۰ متره...
من یکی از دغدغه هام توی این محله، تعامل با همسایه ها بوده...
مثلا با یکی از همسایه ها ارتباط گرفتم و خیلی صحبت های دم دستی و معمولی... براش از شمال برنج خوب آوردم...
یکی دیگه از همسایه هام که پدرش تو همین محله بود، برای ساخت خونه اش، کلا از من آب و برق گرفت ساخت، تا آب و برق خودش وصل شد... علاوه بر آب و برق، فضای خونه ام چون درب و قفل داشت در اختیارش گذاشتم تا مصالحش رو توی خونه من بذاره تا امن باشه...
یکی دیگه از همسایه هام فرش میخواست، منتها نمیخواست پول بده بابت فرش، رفتم توی خونه اش، چای خوردم و بهش گفتم چطور همین فرش خونه اش رو تبدیل به احسن کنه...
با بنگاهی اون محله که معتمد اون محله هست رفاقت خوبی برقرار کردم، اونم از طریق ارتباطی که با بزرگ خاندان اون بنگاهی داشتم... بزرگشون، کارخونه دار بود، و اون کارخونه دار منو میشناخت... و بابت من حتی زنگ به این بنگاهی زد و این بنگاهی بعد از اون منو خیلی جدیتر گرفت...
بابت کارهای ساختمونم، اگر بدونم توی اون محله کسی تخصص اون کار رو داره، حتما از اون محله آدم میارم که پولم توی همین محله خرج بشه...
مثلا رنگ کارم از همین محله هست... جوشکار از این محله آوردم... و....
برام شغل و درک اجتماعی مردم این محله، توی اولویت نیست... ارتباط گرفتن با مردم اون محله بر اساس منافعشون، برام مهمه در قدم اول...
من حتی کار انتقال سند این خونه به نام همسرم رو خودم انجام ندادم، عمدا سپردم به بنگاهی، تا بهانه داشته باشم برای ارتباط بیشتر...
برای حمید هم توی همون محله دنبال زمین مناسب میکردم...
علت این کارم چیه؟!!
من با این مردم کار دارم... شما نمیدونید چه خیر و برکاتی توی ارتباط هوشمندانه با مردم نهفته هست...
تازه کلی برنامه دارم برای وقتی که اونجا مستقر بشم...
فقط میتونم اینو بگم که اگر شما طعم نفع رسوندن به مردم رو بچشید، کلا نمیتونید رهاش کنید...
و این موضوع اونقدر مقدسه که اگر خدا برامون رزقش رو نرسونه، هیچ کاری نمیتونیم بکنیم
ولو خدای روانشناختی باشیم
خدای ارتباط و تعامل باشیم
خدای نفوذ توی صنوف مختلف و ارگانها باشیم...
باید به دست و پای خدا بیفتیم، تا اجازه بده...
من دیروز با یک آشپز هیئتی بزرگ صحبت میکردم
کار اصلیش ام دی اف کاری هست...
یه آدم کم سوادی که خدا بهش توفیق داده معتمد یک جمع تقریبا بزرگی شده و داشت برام از کارهای جمعی هیئتشون میگفت... شاید خیلی هم انقلابی نبوده... و به رهبری هم نقد داشت...
اما من کاری به تفکراتش نداشتم... میدیدم که خدا اون رو در چه جایگاهی در اجتماع قرار داده... نقطه ای که ایستاده بود واقعا نقطه ای بود که من آرزوش رو از خدا دارم... حاضرم همه خودنمایی ای برای خدا بکنم که به من همچین جایگاه اجتماعی ای بده
خوب که دقت کنیم، میبینیم نقاط ثقل اجتماع کجاها هستن...
باید این نقاط دست انسانی دلسوز مردم با افکاری توحیدی بیفته...
اونوقت هست که میشه به سمت یک جامعه ی مهدوی و ولوی و علوی رفت
خیلی دعا کنیم برای هم...
اونقدر که من به جایگاه اجتماعی اون آشپز کم سواد هیئت غبطه خوردم، اپسیلونش رو به جایگاه اجتماعی اساتید دانشگاه و وزیر و مدیر کل و رئیس جمهور غبطه نخوردم...
به نظر من، مسیر حق از این جاها میگذره...
بسم الله...
- ۰۴/۱۰/۲۴
برای من که ارتباط گرفتن با بقیه خصوصا همسایهها ، خصوصا تو شهری که به فرهنگشون آشنایی و اعتماد ندارم سخت و چه بسا ترسناکه
این پست آموزنده بود..
درس میگیریم ازتون 🙏🏻