بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

ابتکار قشنگ مدرسه

دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ۰۵:۳۵ ب.ظ

یکی از کارهایی که مدرسه ی بچه ها انجام میده و خیلی عالیه اینه که هر سال نمایشگاه محصولات میذاره و میز و غرفه به داوطلبان میده و فضایی فراهم میکنه که دانش آموزا بتونن محصولاتشون رو بفروشن به بقیه...

 

این محصولات میتونه خیلی متنوع باشه...

حتی یه عده لوازم آشپزی میارن و اونجا چای املت درست میکنن میفروشن...

یه عده صنایع دستی...

یه عده لوازم تحریر...

یه عده بازی های فکری...

 

همسر منم که استاد شیرینی جات درست کردنه...

قرار شد دونات و کیک درست کنه... با بسته بندی شیک...

پسرا یه غرفه ثبت نام کردن و توی غرفه شون بفروشن...

 

سال قبل مقاومت کردن و انجام ندادن... اما امسال خودش داوطلب شد...

ان شا الله باب خوبی بشه براش...

بارها بچه های سن خودش که فعالیت اقتصادی میکردن رو نشونش دادم... از فست فودی ها گرفته تا آرایشگاهها و حتی گل فروش ها و سبزی فروش ها...

 

تشویقش کردم به این کارها...

ان شا الله یخش آب بشه و وارد این کارها بشه...

خیلی برای رشدشون و استحکام شخصیتشون مفیده...

  • ن. .ا

نظرات (۱)

اوم... این ابتکار مدرسه شما نیستا، طرح سراسریه 

من راهنمایی غرفه داشتم

قبلش به دختر منزوی و ساکت بودم

 چقدر تو ریختن خجالتم موثر بود 

داد می‌زدم آتیش زدم به مالم، بخاطر عیالم :)))

تا داد و بیداد نمی‌کردی فروش نمی‌رفت خب 

پاسخ:
جدی؟!!
نمیدونستم...
خدا خیر بده به طراحان این نمایشگاه...

خیلی خوبه واقعا...
فروش همینه...

شما که توی فضای مدرسه این کار رو کردید
من یه دوره بعد از متاهلی خودم، کنار خیابون محصولات کشاورزی رو دستفروشی میکردم...
اون دوره هر چند کوتاه بود ولی هیچ وقت از یادم نمیره...

یعنی شما نمیدونید من چه دیسیپلینی برام درست شده بود تا قبل از این دست فروشی...
کتاب فروشی داشتم...
کلا توی محافل فرهنگی رفت و آمد داشتم...
توی کتابخونه ها...
توی دانشگاهها...

بعد اولین بارم که رفتم دستفروشی کنم، یه جای شیک و لاکچری شهر رو انتخاب کردم... نزدیک یک کتابخونه ی پر رفت و آمد شهر...

یعنی کلا پودر شدم رفتم تو هوا...
بعضیا که منو میشناختن... اونا بیش از من خجالت میکشیدن و مسیرشون رو عوض میکردن تا از کنار من رد نشن، که یه وقتی من خجالت بکشم...

برای همینه که میگم هیچ وقت یادم نمیره...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...