شاید برای همه ی شما خیلی واضح باشه این جمله:
« هر» چیزی که از راه باطل و شبهه بهتون برسه، برای شما خیر نخواهد داشت
هر رو انداختم توی گیومه که تاکید کرده باشم، که تعمیمش بدیم به همه چیز، حتی به علمی که از مسیر نادرست بدستش آوردیم، حتی دوستی که از مسیر اشتباه بهش رسیدیم... نمیدونم، اون « هر» یعنی مطلق...
اما عرض کردم، جمله برای همه واضح هست، حتی تکرار مکررات... و ای بسا یقین نظری اکثر ماها...
اینا رو نوشتم که صحبت از رزق بکنم...
اون جمله رزق من بوده توی روزهای گذشته... جمله ای که برای اکثر شما بزرگواران، تکرار مکررات هست... اظهر من شمس هست...
برای منم اظهر من شمس بود...
برای همین نمیتونم بیشتر در موردش بنویسم... تکرار مکررات بکنم که چی بشه...
اگر کسی دیگه چنین مطلبی مینوشت و این حرفها رو میزد، شاید خود منم از وسطاش رها میکردم...
اما واقعیت اینه که همیشه همینه، رزق اون چیزهای پنهان و پیچیده نیست...
از شدت ظهورش پنهانه...
مثل شهدا که از شدت ظهورشون، پنهان هستن از نظرهای ما...
مثل خود حضرت صاحب که از شدت ظهورشون، غایب هستند...
لذا وقایع زندگی ما، ما رو از خواب غفلت بیدار میکنن تا اون ظاهر مطلق رو ببینیم...
تعامل با نوجوان برام خیلی درس ها داره...
نوجوان اصلا نیاز به دلایل فیلسوف افکن نداره برای پذیرش حق...
نیاز به رفاقتی داره که باورش کنه...
با قلبش بیشتر ارتباط میگیره، تا با ذهنش و مفاهیم ذهنی
پسرم چند وقتی بود که بازی های داستانی انجام میداد، غالبا هم با موضوع ازدواج...
همسرم بهم گفت... به همسرم گفته بودم هر چیزی که ازش دیدی اولین کاری که میکنی، حفظ خونسردی هست... واکنش گل درشت نداشته باش...
همسرم گاهی از آرامش من حرص میخوره و فکر میکنه بی تفاوتم...
منو برد توی اتاق و گفت من دارم میرم بیرون ، برگشتم این بازی رو گوشیش نباشه، والا کلا گوشی رو ازش میگیرم...
لبخندی زدم و گفتم: باشه... برو
به پسرم گفتم: بیا با هم این بازی رو انجام بدیم...
یه مقداری رفتیم جلو... خیلی راحت بهش گفتم: میخوام با هم حرف بزنیم، میشه چند دقیقه گوشی رو خاموش کنی...
خاموش کرد...
خیلی راحت بهش چند تا اقتضائات سنش رو گفتم:
مثلا رفیق باز بودن توی این سن...
گفتم فلانی و فلانی اگر تو مدرسه ات نباشن چه حس و حالی داری؟!!
گفت حوصله ام سر میره... دیگه دوست ندارم اون مدرسه رو...
بهش گفتم: میدونستی امیرعباس اگر اون دوستش دیگه نیاد، خیلی براش فرقی نمیکنه و بازم میره مدرسه؟!!
گفت: آره، ازش بعید نیست...
بعد براش توضیح دادم این اقتضای سنش هست...
دوباره براش مثال زدم سال قبل با یکی از دوستاش، تو فازهای بازی های جنایی شون، وسایل همکلاسی هامون رو برمیداشتن و از اینکه تونسته بودن جوری بردارن که طرف متوجه نشه، حس مهارت بهشون دست میداد.
بعد خودش یه روز اومد خونه و بهم گفت اسم این کار ما دزدی هست؟!!
گفتم: آره...
اونقدر بهم ریخت که رفت توی اتاقش و در رو روی خودش بست و بعداً گفت خدا چجوری منو میبخشه؟!!
وقتی به اون دوستش گفت که این کار دزدی هست نه پلیس بازی... دوستش هم ناراحت شد و هر دو مینداختن گردن همدیگه، که تو منو تشویق به این کار کردی...
این داستان رو از کلاس سومش به یادش آوردم و گفتم: این تاثیر دوست بود... و شما خیلی توی این سن به دوست نیاز داری... اگر دوست بدی داشته باشی، یواش یواش ممکنه بد بشی...
پذیرفت و گفت با اون دوست کلاس سومش دیگه ارتباطی نداره... و الان توی یه کلاس هم نیستن...
با این مثالها، بهش گفتم توجه به موضوع ازدواج توی این سن تو، برات خوب نیست، بهت آسیب میزند...
خیلی راحت از من پذیرفت، و گفت: آخه خیلی جذابه...
گفتم: میدونم... قدرت آدما هم توی اینه که از یه چیز جذابی که الان وقتش نیست، عبور کنند و برن سراغ چیز جذابی دیگری که الان وقتش هست...
گفت چی مثلا؟!!
گفتم اگر یادت باشه ما همیشه میخواستیم یه بازی ماشین نصب کنیم روی کامپیوتر یا تلوزیون، که با دسته و دو نفره بازی کنیم...
گفت اره، ولی سری قبل دو ساعت وقت گذاشتی نتونستی نصبش کنی
گفتم: آره من نتونستم ولی دوستم میتونه، میگم این کار رو برامون بکنه...
پذیرفت و کلا اون بازی رو حذف کرد... بدون اصطحکاک...
علتش؟
زمینه ای که از قبل ایجاد کردم، از لایه ی ذهنش، به سمت قلبش رفتم...
صرفا بابای ذهنش نیستم، بابای قلبش هم هستم...
بزرگواران
من قبلاً هم گفتم، گفتم من اون بیچاره ای هستم که برای عاقلتر از خودم مینویسم اینجا...
حداقل تمام اونایی که رفتن و آمدی دارم باهاشون، برام یقینی هست که عاقل تر از منن...
اگر کسی علتش رو هم خواست بگه براش میگم
سخته برای عاقل تر از خودت بنویسی...
اما من یاد گرفتم خود سانسوری نکردن، برای سلامتم موثره... مینویسم برای سلامت خودم...
جواب نظرات رو میدم برای سلامت خودم...
لذا دوستان من:
تمام پیچیدگی ها...
تمام خطورات و تردیدها...
تمام اما و اگر ها...
تمام شایدها و ای کاش ها...
تمامش مال اینه که زیادی روی ذهن محاسبه گرمون حساب باز کردیم
ذات ذهن و قوه ی واهمه اینه:
تا بری به سمت سرعت، میگه این سرعته یا عجله؟!!
تا بری به سمت دقت، میگه این دقته یا وسواس؟!!
تا بری به سمت مسامحه، میگه این مسامحه هست یا بی تفاوتی؟!!
رهاتون نمیکنه... انتها هم نداره...
خدا گواه ته نداره...
پیامبران رو ببینید، حجت رو با منطق های فلسفی و کلامی تمام نمیکردن...
لذا شما تفاوت آشکار بین ادبیات پیامبران و امامان، با ادبیات فلاسفه میبینید...
زبان اتمام حجت «رسولان»الهی تا حد کمی، بیانی و زبانی هست، اکثرش، زبان وقایع هست...
وقایع رو دریابید...
وقایع قابلیت تطهیر کنندگی دارن...
وقتی تطهییر شدیم ( نسبی) از جنگ جهانی ذهن رها میشیم...
و اون شدت ظهورش رو در حقایق درک میکنیم...
دایه ی دلسوزتر از مادر کسی هست که روی هدایت کلامی، بیش از هدایت وقایع حساب باز میکنه...
آخه کلام و بیان، قاموس خودش رو داره، خیلی هم غرق اون قاموس بشید، خدای ناکرده پا در وادی ظلم خواهید گذاشت...
و دایه ی دلسوزتر از مادر هم در دایره ی همون « هر» چیزی میگنجه
خیر توش نیست...
و چیزی که خیر نداشته باشه، قطعا شر داره...
اللهم طهر قلبی من النفاق...
و عملی من الریا
و لسانی من الکذب
و...