بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

یکی از کارهایی که مدرسه ی بچه ها انجام میده و خیلی عالیه اینه که هر سال نمایشگاه محصولات میذاره و میز و غرفه به داوطلبان میده و فضایی فراهم میکنه که دانش آموزا بتونن محصولاتشون رو بفروشن به بقیه...

 

این محصولات میتونه خیلی متنوع باشه...

حتی یه عده لوازم آشپزی میارن و اونجا چای املت درست میکنن میفروشن...

یه عده صنایع دستی...

یه عده لوازم تحریر...

یه عده بازی های فکری...

 

همسر منم که استاد شیرینی جات درست کردنه...

قرار شد دونات و کیک درست کنه... با بسته بندی شیک...

پسرا یه غرفه ثبت نام کردن و توی غرفه شون بفروشن...

 

سال قبل مقاومت کردن و انجام ندادن... اما امسال خودش داوطلب شد...

ان شا الله باب خوبی بشه براش...

بارها بچه های سن خودش که فعالیت اقتصادی میکردن رو نشونش دادم... از فست فودی ها گرفته تا آرایشگاهها و حتی گل فروش ها و سبزی فروش ها...

 

تشویقش کردم به این کارها...

ان شا الله یخش آب بشه و وارد این کارها بشه...

خیلی برای رشدشون و استحکام شخصیتشون مفیده...

  • ن. .ا

شاید این مثالم کمی دور از شأن فرهیخته ی اینجا و مخاطبانش باشه اما به نظرم رسید مثال گویایی باشه:

یه شوخی های بین آقایون گاها رواج داره که هر چند شوخی هست اما گویا خبر از تمایل پشتش هم داره ( البته من چون توی محیطی هستم که تقریبا همه سطح سواد و فرهنگی هستن، زیاد میبینم، والا ممکنه بعضی دوستان اغلب توی جمع های مومنانه و فرهیخته باشند و بیگانه باشند با این شوخی ها...

برای اینکه حریم مخاطبان هم حفظ بشه من مودبانه ترین شوخی رو انتخاب میکنم تا نکته ای رو بگم:

مصطلحه بین آقایون این شوخی: خدا مادر بچه هات رو زیاد کنه...

من گاهی که ببینم فرصتش فراهمه، و مجالش هست، این موضوع رو مطرح میکنم که چند همسری، مال مواقع اضطراره و اساسا یه موضوع کاملا اجتماعی هست و عمیقأ هم جهادی...

بعد به وزن همین موضوع، مسئله فرمانهایی ولایت در حوزه های مختلف، مثل جهاد تبیین، مثل جهاد اقتصادی، جهاد علمی، یا حتی جنگ سخت یا جهاد فرزند آوری...

به این جهادها، به این راحتی مردم لبیک نمیگن... 

مردم که سهله، مومنین هم در لبیک به این جهادها، ریزش ها دارن و هزاران توجیه میارن...

اما در این موضوع می‌بینید که همیشه یک تمایلی هست و اگر ترس از همسر و خانواده نباشه شاید خیلی ها با کله بیفتن توی این چاه ویل...

چرا موضوعی که ذاتا، جهاد هست... مال وقت اضطراره... تازه کلی ملزومات داره... بر هر کسی واجب نمیشه...

اما تمایل وجود داره؟!!

اونم در بین اکثریت...

اینکه چرا چند همسری برای مردان رنج و سختی داره و جز با توجیه جهاد و تقرب به خدا، هیچ صرفی نداره، بماند برای بعد...

این تمایل دقییییقا به خاطر نگاه سطحی و غریزی به موضوع چند همسری هست...

این نگاه وقتی غالب باشه، چه تک همسری باشه، چه چند همسری، زندگی جهنمه...

فرقی نیست...

 

خواستم بگم تمام کارهایی که برای خدا میکنیم، جهاده...

و تبلیغ و تبیین و آگاهی بخشی و در پازل هدایت جامعه قرار گرفتن و فعالیت فرهنگی کردن، بسیار شبیه به داستان چند همسری در بین عموم مردان هست...

خواهان زیادی داره، اما اغلب هواخواهانش، از روی خیال بافی و سطحی اندیشی و کج اندیشی، خواهانش هستن و آسیب میزنن...

مخصوصا تر!!! همین مجازی... از این دهکده ی کوچیک گرفته تا شهرهایی مثل اینستا و ...

تمایل عمومی بهش زیاده...

اما اغلب از روی هواپرستی هست...

آیه ۲۲۱ و ۲۲۲ سوره ی شعرا

در تفسیر افاک اثیم، نکات خیلی جالب میفرمایند...

 

خدایا کمکمون بفرما...

ما فقط یک سرمایه داریم که اون سرمایه رو هم خودتون به ما دادید

جز این ،دیگه هیچی نداریم:

دوستتون داریم... همین...

محبت رو انداختید به دلمون...

همتش رو هم بدید... بصیرتش رو هم بدید... صبرش رو هم بدید...حلمش رو هم بدید... علمش رو هم بدید...

 

 

  • ن. .ا

شاید برای همه ی شما خیلی واضح باشه این جمله:

« هر» چیزی که از راه باطل و شبهه بهتون برسه، برای شما خیر نخواهد داشت

هر رو انداختم توی گیومه که تاکید کرده باشم، که تعمیمش بدیم به همه چیز، حتی به علمی که از مسیر نادرست بدستش آوردیم، حتی دوستی که از مسیر اشتباه بهش رسیدیم... نمیدونم، اون « هر» یعنی مطلق...

 

اما عرض کردم، جمله برای همه واضح هست، حتی تکرار مکررات... و ای بسا یقین نظری اکثر ماها...

اینا رو نوشتم که صحبت از رزق بکنم...

اون جمله رزق من بوده توی روزهای گذشته... جمله ای که برای اکثر شما بزرگواران، تکرار مکررات هست... اظهر من شمس هست...

برای منم اظهر من شمس بود...

برای همین نمیتونم بیشتر در موردش بنویسم... تکرار مکررات بکنم که چی بشه...

اگر کسی دیگه چنین مطلبی می‌نوشت و این حرفها رو میزد، شاید خود منم از وسطاش رها میکردم...

اما واقعیت اینه که همیشه همینه، رزق اون چیزهای پنهان و پیچیده نیست...

از شدت ظهورش پنهانه...

مثل شهدا که از شدت ظهورشون، پنهان هستن از نظرهای ما...

مثل خود حضرت صاحب که از شدت ظهورشون، غایب هستند...

 

لذا وقایع زندگی ما، ما رو از خواب غفلت بیدار میکنن تا اون ظاهر مطلق رو ببینیم...

تعامل با نوجوان برام خیلی درس ها داره...

نوجوان اصلا نیاز به دلایل فیلسوف افکن نداره برای پذیرش حق...

نیاز به رفاقتی داره که باورش کنه...

با قلبش بیشتر ارتباط میگیره، تا با ذهنش و مفاهیم ذهنی

پسرم چند وقتی بود که بازی های داستانی انجام میداد، غالبا هم با موضوع ازدواج...

همسرم بهم گفت... به همسرم گفته بودم هر چیزی که ازش دیدی اولین کاری که میکنی، حفظ خونسردی هست... واکنش گل درشت نداشته باش...

همسرم گاهی از آرامش من حرص میخوره و فکر می‌کنه بی تفاوتم...

منو برد توی اتاق و گفت من دارم میرم بیرون ، برگشتم این بازی رو گوشیش نباشه، والا کلا گوشی رو ازش میگیرم...

لبخندی زدم و گفتم: باشه... برو

 

به پسرم گفتم: بیا با هم این بازی رو انجام بدیم...

یه مقداری رفتیم جلو... خیلی راحت بهش گفتم: می‌خوام با هم حرف بزنیم، میشه چند دقیقه گوشی رو خاموش کنی...

خاموش کرد...

خیلی راحت بهش چند تا اقتضائات سنش رو گفتم:

مثلا رفیق باز بودن توی این سن...

گفتم فلانی و فلانی اگر تو مدرسه ات نباشن چه حس و حالی داری؟!!

گفت حوصله ام سر می‌ره... دیگه دوست ندارم اون مدرسه رو...

بهش گفتم: می‌دونستی امیرعباس اگر اون دوستش دیگه نیاد، خیلی براش فرقی نمیکنه و بازم می‌ره مدرسه؟!!

گفت: آره، ازش بعید نیست...

بعد براش توضیح دادم این اقتضای سنش هست...

دوباره براش مثال زدم سال قبل با یکی از دوستاش، تو فازهای بازی های جنایی شون، وسایل همکلاسی هامون رو برمیداشتن و از اینکه تونسته بودن جوری بردارن که طرف متوجه نشه، حس مهارت بهشون دست می‌داد.

بعد خودش یه روز اومد خونه و بهم گفت اسم این کار ما دزدی هست؟!!

 

گفتم: آره...

اونقدر بهم ریخت که رفت توی اتاقش و در رو روی خودش بست و بعداً گفت خدا چجوری منو میبخشه؟!!

وقتی به اون دوستش گفت که این کار دزدی هست نه پلیس بازی... دوستش هم ناراحت شد و هر دو مینداختن گردن همدیگه، که تو منو تشویق به این کار کردی...

 

این داستان رو از کلاس سومش به یادش آوردم و گفتم: این تاثیر دوست بود... و شما خیلی توی این سن به دوست نیاز داری... اگر دوست بدی داشته باشی، یواش یواش ممکنه بد بشی.‌‌..

پذیرفت و گفت با اون دوست کلاس سومش دیگه ارتباطی نداره... و الان توی یه کلاس هم نیستن...

با این مثالها، بهش گفتم توجه به موضوع ازدواج توی این سن تو، برات خوب نیست، بهت آسیب می‌زند...

خیلی راحت از من پذیرفت، و گفت: آخه خیلی جذابه...

گفتم: می‌دونم... قدرت آدما هم توی اینه که از یه چیز جذابی که الان وقتش نیست، عبور کنند و برن سراغ چیز جذابی دیگری که الان وقتش هست...

گفت چی مثلا؟!!

گفتم اگر یادت باشه ما همیشه می‌خواستیم یه بازی ماشین نصب کنیم روی کامپیوتر یا تلوزیون، که با دسته و دو نفره بازی کنیم...

گفت اره، ولی سری قبل دو ساعت وقت گذاشتی نتونستی نصبش کنی

گفتم: آره من نتونستم ولی دوستم میتونه، میگم این کار رو برامون بکنه...

 

پذیرفت و کلا اون بازی رو حذف کرد... بدون اصطحکاک...

علتش؟

زمینه ای که از قبل ایجاد کردم، از لایه ی ذهنش، به سمت قلبش رفتم...

صرفا بابای ذهنش نیستم، بابای قلبش هم هستم...

 

بزرگواران

من قبلاً هم گفتم، گفتم من اون بیچاره ای هستم که برای عاقل‌تر از خودم می‌نویسم اینجا...

حداقل تمام اونایی که رفتن و آمدی دارم باهاشون، برام یقینی هست که عاقل تر از منن...

اگر کسی علتش رو هم خواست بگه براش میگم

سخته برای عاقل تر از خودت بنویسی...

اما من یاد گرفتم خود سانسوری نکردن، برای سلامتم موثره... می‌نویسم برای سلامت خودم...

جواب نظرات رو میدم برای سلامت خودم...

لذا دوستان من:

تمام پیچیدگی ها...

تمام خطورات و تردیدها...

تمام اما و اگر ها...

تمام شایدها و ای کاش ها...

تمامش مال اینه که زیادی روی ذهن محاسبه گرمون حساب باز کردیم

ذات ذهن و قوه ی واهمه اینه:

تا بری به سمت سرعت، میگه این سرعته یا عجله؟!!

تا بری به سمت دقت، میگه این دقته یا وسواس؟!!

تا بری به سمت مسامحه، میگه این مسامحه هست یا بی تفاوتی؟!!

 

رهاتون نمیکنه... انتها هم نداره...

خدا گواه ته نداره...

پیامبران رو ببینید، حجت رو با منطق های فلسفی و کلامی تمام نمی‌کردن...

لذا شما تفاوت آشکار بین ادبیات پیامبران و امامان، با ادبیات فلاسفه می‌بینید...

زبان اتمام حجت «رسولان»الهی تا حد کمی، بیانی و زبانی هست، اکثرش، زبان وقایع هست...

وقایع رو دریابید...

وقایع قابلیت تطهیر کنندگی دارن...

وقتی تطهییر شدیم ( نسبی) از جنگ جهانی ذهن رها میشیم...

و اون شدت ظهورش رو در حقایق درک می‌کنیم...

دایه ی دلسوزتر از مادر کسی هست که روی هدایت کلامی، بیش از هدایت وقایع حساب باز می‌کنه...

آخه کلام و بیان، قاموس خودش رو داره، خیلی هم غرق اون قاموس بشید، خدای ناکرده پا در وادی ظلم خواهید گذاشت...

و دایه ی دلسوزتر از مادر هم در دایره ی همون « هر» چیزی می‌گنجه

خیر توش نیست...

و چیزی که خیر نداشته باشه، قطعا شر داره...

 

اللهم طهر قلبی من النفاق...

و عملی من الریا

و لسانی من الکذب

و...

 

 

  • ن. .ا

من یه روز تو خانواده ام بمونم، کنار همسر و بچه هام بمونم، به شب نمیرسه کلا حالات معنویم عود می‌کنه... 

فکر معاد، فکر نصرت ولی خدا، فکر جامعه ی شیعی، فکر غربت اولیای خدا، فکر قیامت...

 

بعد از اربعین امسال هم که کلا این حالم تشدید شده و کلا شبیه خل و چل ها هستم...

بعد وسط روز تعطیل اونم نزدیک ماه رمضان و صوت ادعیه ی آسمانی ماه شعبان و... اونوقت دوست ما بعد قرنی یاد ما می‌کنه و توی ایتا تبلیغات یه کانالی رو می‌فرسته که از یک عالمی یه نصیحتی رو نوشته بود:

نامحرم را شیفته ی خود نکنید...

 

با خودم گفتم خب، کلی هست، هم خطاب به آقایونه، هم خانمها...

ادامه اش رو خوندم دیدم فقط در مورد آقایونه...

یعنی ای آقا، نامحرم رو شیفته ی خودت نکن...

 

یعنی وسط این حال و احوالاتم، فقط همین رو کم داشتم...

ما هم گردن گیرمون با درجه ی ۱۰۰۰ روشنه کلا !!!

یعنی بساط دارم با خودم

 

خدایا خودت جمعمون کن...

  • ۲۵ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۴۱
  • ن. .ا

۱۴ معصوم ما اگر شعبه داشته باشن

ما ایرانی ها، شعبه ی امام رضا هستیم...

 

میگن امام حسین که میخواستن برن کربلا، رفتن روی مزار پیامبر و از پیامبر خواستن براشون تعیین تکلیف کنن...

 

امام رضا هم به همون شکل، برای اومدن به ایران رفتن سر مزار پیامبر و کسب تکلیف کردن...

پیامبر، امام رضا رو در مقابل خدمات خالصانه ی سلمان فارسی به ما دادند...

این خاندان کلا اینطوری هستن... 

قلیل ما رو کثیر میخرن...

 

 

 

سلمان هر چند خیلی والامرتبه بود، اما سلمان کجا و امام رضا جان کجا؟!!!

حالا ما شعبه ی امام رضا هستیم...

کربلا مون رو امام رضا بهمون میده... دشمنان مون رو امام رضا برامون دفع میکنند...

رزق ما دست ایشونه...

تمام و کمال...

 

ما ایرانی ها...

بر

قله ی

جهان

خواهیم

نشست

.

.

با پشتیبانی و هدایت امام رضا علیه سلام

 

و به همین علت هست که حضرت آقا از مداحی ای ایران ایران آقای کریمی خوششون اومده

 

به خاطر ربط ایران و امام رضا علیه سلام و امام حسین علیه سلام

  • ن. .ا

پیشنهاد میکنم قبل از رفتن به راهپیمایی عشق، اینو گوش بدید

نبرد آخر

  • ن. .ا

آشنایی اول و واقعی من با روحانیت، یک آشنایی فوق العاده ای بود...

اونقدر عالی بود و اونقدر به موقع و اونقدر علمی و معرفتی بود که دیگه هیچ سیل و زلزله ای محبوبیت این لباس رو از من نمیگیره، حتی اگر در یک شهر با ذره بین هم بگردم اما روحانی واقعی پیدا نکنم...

 

توی بیان، به لطف خدا معلم زیاد داریم و معلمین عزیز هم غالبا از معلمی شوند روزانه نویسی و مشغله نویسی میکنن...

اما به نظرم لازمه که منم به عنوان استفاده کننده یک از این صنف، یک نظری بدم

 

من دو تا پسر مدرسه ای دارم و از حسن های این مدرسه به بچه هام، معلم های خوب هستن...

نمی‌گم معلم ضعیف ندارن ، اتفاقا داشتن...

اما در مجموع با این ویژگی شناخته میشن...

من واقعا از معلم هاشون راضی هستم، حتی از سخت گیری هاشون...

و این معلم ها، ذهنیتی در من از شغل معلمی شکل دادن که تا قبل از اون نبود....

و معلم در ذهن من برای همیشه یک شغل مقدس شناخته میشه، ولو ۸۰ درصد معلم هایی که میبینم ، اهل خدمت واقعی نباشند...

 

چقدر خوب بودن خوبه واقعا...

مرآت حق باشیم

  • ن. .ا

این روزها که دارم توی وبلاگ به سمت آدرس های جدید میرم، بیان برام از یک کوچه ای که ۱۵ الی ۲۰ خانواده توش زندگی میکنن تبدیل شده به محله ای که مثلاً صد خانوار داره...

همچین کوچیک هم نیست بیان...

مدتها بود به آدرس هایی که داشتم بسنده کرده بودم...

و خب البته...

در آدرس های جدید هم قرار نیست اتفاق جدیدی بیفته... صرفا باید به خودم پاسخ هایی بدم...

 

  • ن. .ا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۹ بهمن ۰۴ ، ۱۵:۵۲
  • ن. .ا

میگم فلانی مرخصیش منفیه، چرا اجازه میدید بازم بره مرخصی...

چند روزه نیومده، با اجازه ی کی؟!!

گفته: بعد از اینکه ماشین رو خرید، با شوهرش زدن به تیپ و تاپ همدیگه... یک ماهه خونه ی پدرش زندگی می‌کنه... به خاطر مشاجرات، ام اسی که داشته فعال شده و نمیتونه بیاد شرکت...

 

گفتم مشاجرات به خاطر ماشین؟!!!

گفت: بله...

 

نفر بعدی هم اخیرا ۲۰۷ صفر خریده، خیلی از من پیگیر بود پولی وامی بگیره...

خودش رو به در و دیوار زد... از طرق مختلف....

مدیر مستقیمش مانع اصلیش بود، می‌گفت اگر ن. .ا پولی بابت وام دادن داره، من از شما واجب ترم...

منم اولویتم مطلقا وام دادن به پرسنل نیست چون اگر بخوام برم سمت این مسائل تولید میخوابه...

 

ولی خوب میگن جوینده یابنده بود...

جور کرد و خرید...

ایشونم همین چند روز پیش توسط اون مدیر مستقیمش اخراج شد...

اومد از طریق من بلکه برش گردانم... ولی من مطلقا تصمیم مدیران دیگه رو نقض نمیکنم...

اونها اختیار دارن و چون اختیار دارن باید بابت خروجی کارشون پاسخگو باشند... لذا توی این جزئیات من هیچ وقت دخالت نمیکنم...



خلاصه دو نفر از اطراف من به یک خواسته ی خودشون رسیدن اما بعدش خیلی براشون گرون تموم شد...

یک وجه مشترک داشتن این دو نفر:

خرید این ماشین، خیییلی براشون قبله شده بود...

برای خود من هم هشداری بود...

خواستن دنیا خوبه، اما نه در این حد که قلبت رو تسخیر کنه...

وقتی شدی عبد دنیا، دنیا برای طالب و مرید دنیا، عزت باقی نمیگذاره...

می‌رسونه بهت اما عزتت رو میگیره...

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...