بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

به بهانه ی پایان بیان

چهارشنبه, ۷ اسفند ۱۴۰۴، ۰۶:۴۳ ق.ظ

یه سخنرانی از یه واقعه ای که براش پیش آمد می‌گفت که خیلی برام نکته داشت:

می‌گفت : یه نوجوانی اومد پیشم ( سن رفیق بازی)، بهم گفت حاج آقا ما مدرسه مون عوض شده و من از دوستم جدا شدم و شرایط جوری هست که نمی‌تونیم همدیگه رو ببینیم... خیلی حالم بده... من باید چکار کنم؟!!...

سخنران میگفت براش توضیح دادم که این دوره ی سنی شما همینطوره... بهت حق میدم و...

ولی...

ولی این دوره میگذره...

اون نوجوان دوباره می‌گفت: آخه ما خیلی با هم دوست بودیم و الان....

سخنران میگفت: دو سه باری بعد از توضیحات بهش گفتم:

ولی میگذره...

اون نوجوان به این « میگذره» تعمق نمی‌کرد و از استرس های خودش می‌گفت...

اما « میگذره» واقعی ترین حقیقتی بود که باید بهش توجه میکرد تا حالش بهتر میشد و این جدایی براش تبدیل به رشد آگاهانه میشد...



اول به شما بگم اینکه دنبال فضای جایگزین هستید و گرفتن اطلاعات دوستانتون ، کار عاقلانه ای هست، و این تلاش هم به نتیجه جامع تری برسه ان شا الله...

اما دوستان و بزرگواران:

ماجرای رود نیل و لشگر فرعون و موسی و معیت رب، داستان زندگی ماست، قوم بنی اسرائیل یک تمثیل بود...

شما در زندگیتون بارها در موقعیت داستان رود نیل واقع خواهید شد...

این پانزدهم، همون لشگر فرعونه که داره نزدیک میشه و جدایی همون مرگ هست و نداشتن جای جایگزین، همون رود نیل... موسی هم نبی درون هر کدوم از ما...

من یقین دارم بعد از اینجا دوباره تعدادی از بزرگواران در فضاهای جایگزین همدیگه رو پیدا میکنن، اما موضوع رفتن و محو شدن بعضی از ماها، واقعیت بزرگ این ماجراست...

همون درک « میگذره» هست برای اون نوجوان...

چند روز پیش جسارت کردم و به جای اینکه در ماه قرآن براتون تلاوت قرآن بذارم، یه موسیقی از شادمهر گذاشتم و عرض کردم دلم برای خودم تنگ شده و این شعر و موسیقی خیلی التیام بخشم بوده...

شما دقت کنید که چقدر اینجا براتون خوشایند و جذاب بوده!!!

وادی من اصیل و الهی ما، به مراتب شگفت انگیزتر از این وبلاگ تصنعی هست...

تازه شما به وصال خودتون که برسید، آغار رسالت های الهی هست... آغاز ماجراست...

وارد وادی جدید شدن، پوست انداختن‌ میخواد، رنج داره... به قول معتاد ها، خماری داره...

من که چند روز پیش در نظرات مطلب قبلیم نوشتم می‌خوام فاصله بگیرم، حقیقتا از اعماق قلبم خماری اینجا رو طلب داشتم... انگار برام یک شهود بود که این خماری چقدر برام رشد دهنده هست...

و می‌دونم این خماری برام وادی جدیدی باز می‌کنه... انگار که شهیدم کنه... و شهید فعالیتش در همین عالم ماده ی ما، برای پیشبرد جبهه ی حق، بیش از ما زنده های ظاهری هست... 

اما خب پیام یکی از مخاطبان بزرگوار، منو متوجه این اتفاق بیان کرد...

نگران نباشید، همدیگه رو پیدا میکنید، ولی وقتی میتونیم دست همدیگه رو هم بگیریم که خودمون رو پیدا کنیم...

من توی همین یکی دو روزی که گفتم می‌خوام فاصله بگیرم واقعا حال خوبی رو تجربه کردم... و چیزی که برای من خیر باشه قطعا برای تمام مخاطبان منم خیره...

 

خیر ببینید و حلال کنید

من اومده بودم که دیگه ننویسم تا ببینم بعدا تکلیف چیه، اما احتمال پایان بیان و حلالیت خواهی، منو به نوشتن این مطلب مجبور کرد...

می‌دونم بعضیا ازم رنجیدن

برای بعضیا، زیادی خودم رو توی چشمشون بزرگ جلوه دادم ( اصطلاحا خیلی خودم رو توی چشم و چالتون کردم)

برای بعضیا زیادی معلم بازی در آوردم...

ادبیات حرف زدنم هم که خیلی منبر گونه بود و مناسب خیلی روحیات نبود...

 

به تمام اینها معترفم...

اما می‌دونم شما قدرت و سعه ی حلال کردن منو دارید

یا حق

  • ن. .ا

نظرات (۴)

اون خدایی که این جماعت رو دور هم جمع کرد

اون خدایی که همسایه ها و دوستان خوب مجازی به ما داد...

اون خدایی که برای ما جذابیت اینجا رو ایجاد کرد...

اون خدا هنوز زنده هست...

 

من کنجکاو این خدا هستم...

  • اقای ‌ میم
  • اون سخنرانی رو منم گوش دادم که سخنران میگفت اگه روش فکر میکرد که میگذره همه چیز درست میشد براش

    پاسخ:
    آفرین...
    کلا مسعود این یک اصل هست که همیشه توی اون سخت ترین شرایط، بهترین فرصت ها در دسترس ترین حالتشون هستن...
    اما بالای ۹۰ درصد آدما واکنش همون نوجوون رو دارن...
    این سنت خداست

    مسعود تو هم حلالم کن...
    همیشه توی وبلاگم بودی، رونق دادی بهم...
    اما خییییلی کم بهت سر زدم...
    اگر بگم بیش از همه به تو بدهکارم در این فضا بیراه نگفتم...

    اینو بدون کوچکترین اغراق میگم...

  • اقای ‌ میم
  • چه بدهکاری ای آخه

    پاسخ:
    تو اومدی اینجا، خوندی، مشارکت کردی...
    رونق دادی... سالها...
    داشتم فکر میکردم من اصلا توی یک سال اخیر بهت سر نزدم...
    در واقع تو رشته ی ارتباط رو حفظ کردی...

    دخترعموی من با همسر طلبه اش قم زندگی میکنن، اونا هم مثل ما سه تا بچه دارن، بعد همسر من خیییلی دوست داره با اینا رفت و آمد کنیم، و ما هم خیلی رفتیم، اما اونا هیچ وقت نیومدن...
    هر بار دخترعموی من از همسرم عذرخواهی می‌کنه که مبادا شما نگاه به ما کنید و نیایید، همسر من سرش شلوغه و...
    اما بعد چند سال، نیومدن اونها، موجب شدن دیگه تعارفات دخترعموی من اثر نداشته باشه... دیگه نمی‌ریم...

    الان من شدم عین شوهر دخترعموی خودم...

    تو اگر بیان حذف بشه، قراره جایی بنویسی؟
  • اقای ‌ میم
  • راستش من نمیدونم اونجایی که مینویسم موندنی ام یا نه

    پاسخ:
    مثل اینکه برای اینکه حلال کنی باید بیام ایتا

    میام ایتا

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
    بالا ببردمان
    یا پائین بکشاندمان...
    یادم نرود عالم محضر خداست...
    .
    .
    .
    اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...