به بهانه ی پایان بیان
یه سخنرانی از یه واقعه ای که براش پیش آمد میگفت که خیلی برام نکته داشت:
میگفت : یه نوجوانی اومد پیشم ( سن رفیق بازی)، بهم گفت حاج آقا ما مدرسه مون عوض شده و من از دوستم جدا شدم و شرایط جوری هست که نمیتونیم همدیگه رو ببینیم... خیلی حالم بده... من باید چکار کنم؟!!...
سخنران میگفت براش توضیح دادم که این دوره ی سنی شما همینطوره... بهت حق میدم و...
ولی...
ولی این دوره میگذره...
اون نوجوان دوباره میگفت: آخه ما خیلی با هم دوست بودیم و الان....
سخنران میگفت: دو سه باری بعد از توضیحات بهش گفتم:
ولی میگذره...
اون نوجوان به این « میگذره» تعمق نمیکرد و از استرس های خودش میگفت...
اما « میگذره» واقعی ترین حقیقتی بود که باید بهش توجه میکرد تا حالش بهتر میشد و این جدایی براش تبدیل به رشد آگاهانه میشد...
اول به شما بگم اینکه دنبال فضای جایگزین هستید و گرفتن اطلاعات دوستانتون ، کار عاقلانه ای هست، و این تلاش هم به نتیجه جامع تری برسه ان شا الله...
اما دوستان و بزرگواران:
ماجرای رود نیل و لشگر فرعون و موسی و معیت رب، داستان زندگی ماست، قوم بنی اسرائیل یک تمثیل بود...
شما در زندگیتون بارها در موقعیت داستان رود نیل واقع خواهید شد...
این پانزدهم، همون لشگر فرعونه که داره نزدیک میشه و جدایی همون مرگ هست و نداشتن جای جایگزین، همون رود نیل... موسی هم نبی درون هر کدوم از ما...
من یقین دارم بعد از اینجا دوباره تعدادی از بزرگواران در فضاهای جایگزین همدیگه رو پیدا میکنن، اما موضوع رفتن و محو شدن بعضی از ماها، واقعیت بزرگ این ماجراست...
همون درک « میگذره» هست برای اون نوجوان...
چند روز پیش جسارت کردم و به جای اینکه در ماه قرآن براتون تلاوت قرآن بذارم، یه موسیقی از شادمهر گذاشتم و عرض کردم دلم برای خودم تنگ شده و این شعر و موسیقی خیلی التیام بخشم بوده...
شما دقت کنید که چقدر اینجا براتون خوشایند و جذاب بوده!!!
وادی من اصیل و الهی ما، به مراتب شگفت انگیزتر از این وبلاگ تصنعی هست...
تازه شما به وصال خودتون که برسید، آغار رسالت های الهی هست... آغاز ماجراست...
وارد وادی جدید شدن، پوست انداختن میخواد، رنج داره... به قول معتاد ها، خماری داره...
من که چند روز پیش در نظرات مطلب قبلیم نوشتم میخوام فاصله بگیرم، حقیقتا از اعماق قلبم خماری اینجا رو طلب داشتم... انگار برام یک شهود بود که این خماری چقدر برام رشد دهنده هست...
و میدونم این خماری برام وادی جدیدی باز میکنه... انگار که شهیدم کنه... و شهید فعالیتش در همین عالم ماده ی ما، برای پیشبرد جبهه ی حق، بیش از ما زنده های ظاهری هست...
اما خب پیام یکی از مخاطبان بزرگوار، منو متوجه این اتفاق بیان کرد...
نگران نباشید، همدیگه رو پیدا میکنید، ولی وقتی میتونیم دست همدیگه رو هم بگیریم که خودمون رو پیدا کنیم...
من توی همین یکی دو روزی که گفتم میخوام فاصله بگیرم واقعا حال خوبی رو تجربه کردم... و چیزی که برای من خیر باشه قطعا برای تمام مخاطبان منم خیره...
خیر ببینید و حلال کنید
من اومده بودم که دیگه ننویسم تا ببینم بعدا تکلیف چیه، اما احتمال پایان بیان و حلالیت خواهی، منو به نوشتن این مطلب مجبور کرد...
میدونم بعضیا ازم رنجیدن
برای بعضیا، زیادی خودم رو توی چشمشون بزرگ جلوه دادم ( اصطلاحا خیلی خودم رو توی چشم و چالتون کردم)
برای بعضیا زیادی معلم بازی در آوردم...
ادبیات حرف زدنم هم که خیلی منبر گونه بود و مناسب خیلی روحیات نبود...
به تمام اینها معترفم...
اما میدونم شما قدرت و سعه ی حلال کردن منو دارید
یا حق
- ۰۴/۱۲/۰۷
اون خدایی که این جماعت رو دور هم جمع کرد
اون خدایی که همسایه ها و دوستان خوب مجازی به ما داد...
اون خدایی که برای ما جذابیت اینجا رو ایجاد کرد...
اون خدا هنوز زنده هست...
من کنجکاو این خدا هستم...