بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

یک ن. .ا خودشیفته ی خوفناک

دوشنبه, ۱۵ مهر ۱۴۰۴، ۰۵:۴۶ ق.ظ

اونقدر فضای خانه و محیط کارم متفاوت هست که وقتی می‌خوام برم سرکار، حدود یک ساعت توی ماشین معطل میکنم تا دیرتر برسم به محل کار ( غالبا همون یک ساعت هم دارم تلفنی کارای شرکت رو انجام میدم، گاهی هم مطالب وبلاگم در همین تایم نوشته میشه)

 وقتی هم از محل کار میام خونه خیلی دلم میخواد اهل خونه همراهی کنن، در بدو ورودم یه چایی بخورم و نیم ساعت بخوابم، تا ازدحام و فشارهای محل کار از ذهن و روحم پاک بشه و با ذهن و روح آزادتر با زن و بچه ام باشم... ( که غالبا اینم امکانش نیست)

تفاوت جو خونه و محل کارم اونقدر زیاد هست که قشنگ میتونم حس اون لیوانی که از آب یخ درش میارن و میندازنش تو آب جوش و ترک میخوره رو حس کنم...

 

 

البته یه وجه مشترک داره محل کارم با خونه:

تو محل کار هیچ وقت فراغتی ندارم، جوری که مدتهاست هیچ مطلبی از وبلاگم در محل کار نوشته نمیشه... و هیچ نظری اونجا پاسخ داده نمیشه... و بهترین وبلاگ‌هایی که دوست دارم و میخونم اگر تو محل کار بازشون کنم اگر بیش از چهار خط بنویسن، فقط دو خط اول و دو خط آخر خونده میشه...

اینستا که کلا ندارم... تمام کانال های خبری ام و تمام کانالهای غیر خبری که دنبال میکنم هم که کلا هیییچ...

توی خونه هم که میام وقت فراغتی ندارم... نیم ساعت تا یک ساعت گپ و صحبت با همسر ( خیلی این موضوع جدیه... غفلت از این موضوع می‌تونه تبعات ناخوشایندی داشته باشه)... حدود نیم ساعت تا یه ساعت نماز و شام...

نیم ساعت تا یه ساعت بررسی تکالیف کوچیکه... اگر اشکالی داشت رفع اشکال...

نیم ساعت تا یه ساعت تکالیف بزرگه... اگر اشکالی داشت رفع اشکال...

بعدش هم لالا...

 

برام یقینی هست که بستر رشد من، همین ازدحام هست... تا یاد نگیرم همین ها رو سوق بدم برای خدا، هرگز رشدی نخواهم کرد...



بابت تمام اینها راضی ام...

یه جمله یک خود شیفته مآبانه بگم که بعضی از بزرگوارانی که چند روزی هست امتیاز منفی نمیدن دستی بجنبونن و ما رو متنعم کنن:

 

حس میکنم خدا کار خیلی ها رو به وجود من سپرده و همه رو هم به صف کرده جلوی من و منو قطره چکونی بهشون میده...

از اون طرفم گاهی بهم هشدار میده، پات رو کج بذاری کار بنده هام رو از دوشت برمیدارم برو برای خودت دنبال نخود سیاه...

کل وقتت مال خودت... به هیچیش نیاز ندارم!!!

لذا هم حس این رو دارم که خدا به وجودم برکتی داده...

هم حس خوفی دارم که مبادا غفلتی موجب بشه بهم بگن، وقتت و فکرت و قابلیت هات، همه مال خودت...

  • ن. .ا

نظرات (۴)

  • °•ســــائِلُ الزَّهـرا•°
  • میگن وقتی یکی بهت زنگ میزنه و با شما کار داره ،بدون تو‌انتخاب شدی برای اینکه کار این بنده خدارو راه بندازی..مثل پدر ومادر که بین همه فرزندانشون یکیو بیشتر از بقیه به کار میگیرن وهرچی میشه به اون زنگ میزنن.

     

    قطعا شماهم انتخاب شدید. واین انتخاب شدن ها بخاطر رشد خودمونه.

    پاسخ:
    بله، واقعا همینطور... وقتی کار کسی با ما میشه، لطف خداست...
    همه انتخاب شدیم
    چون به این دنیا اومدیم...
    فقط باید بدونیم ازمون چی میخوان

    دیشب توی صحبت با همسرم  اون داستان علامه جعفری و نجف و اون جشن و عکس زیباترین زن دنیا رو بهش گفتم...

    عکس اون زن رو به چند نفری از جمله علامه در اون جشن نشون دادن...

    گفتن اگر سالهای دراز در صحت و سلامتی و ثروت مخیر بشید که مشروع و حلال با این زن زندگی کنید یا یک دیدار با امیرالمومنین داشته باشید، کدوم رو انتخاب میکنید؟

     

    علامه از این مقایسه، حالش بد میشه و با خودش میگه حتی یک لحظه دیدار امیرالمومنین با صدها مثل این زن عوض نمیکنم... و اتفاقی که بعدش براش می افته و توی خواب امیرالمومنین رو میبینه...

     

    میگفتم این شوق داشتن به دیدار و همکلامی و جانفشانی برای اهل بیت، خودش مطهر کننده هست، خالص کننده هست...

     

    میگفتم من فقط دلم میخواست و میخواد براشون مفید باشم... سربار نباشم... وبال نباشم...

    همین... این حسم خیلی جدی و قوی هست...

    بعد تو این شرکت، من تنها کسی بودم که چندین ساله هی تلاش می‌کردم ازشون جدا بشم... اصلا برام مهم نبود برای اینا خودنمایی کنم... در حالی که خیلیا که هم نفوذ خانوادگی داشتن برای قدرت گرفتن در این شرکت ، هم قدمت داشتن... هم تجربه داشتن... هم روابط مافیایی داشتن... همه خود بخود حذف شدن...

    من که همیشه میخواستم از اینجا فرار کنم، اومدم توی صدر...

    ذره ای تلاش نکردم که اینجا بشم همه کاره... بلکه برعکس هم بوده...

    حتی همین الآنم همینه... مستعدم کلا ول کنم برم...

    اما....

    به نظرم اون خواست صادقانه ام از اهل بیت که اجازه بدید ما براتون مفید باشیم، این تغییرات رو در زندگی من داده...

    و به نظرم اگر من همینطور طالب باشم... اتفاقات آینده ای که برام می افته، خیلی متفاوت تر از شرایط فعلیم هست...

    حتی اگر گاهی نسل پاک هم می‌خوام و اینجا بازگو کردم، اونم برای رسوندن خیر به اهل الله هست... اونم برای نصرت خداست...

     

    ما اگر یه مقداری در وجود این ذوات نورانی تامل کنیم، توی دنیا هیچ لذتی رو بالاتر از دیدن لبخند اونا نمی‌دونیم...

    نمیدونم میتونید تصور کنید؟!

    به اسم کوچیک صداتون بزنن...

    با محبت...

    و بگن دلمون برات تنگ شده....

     

    بعد میان به علاوه جعفری میگن، زیباترین زن دنیا یا دیدار امیرالمومنین...

    واقعا مضحکه...

    من که انگشت کوچیکه علامه هم نمیشم حالم از این قیاس بهم میخوره...

     

     

     

     

  • اقای ‌ میم
  • من همیشه برتم محل کارت جای سواله که چه جوریه که انقدر استرسش بالاست

    پاسخ:
    خب ۴۰۰ تا پرسنل
    حدود ۲ سال درگیر بحران اقتصادی
    تجربه نکردی یه واحد تولیدی صنعتی اقتصادی درگیر سیر نزولی بشه چه مسائلی داره...
    به لطف خدا اوضاع الانمون خیلی بهتر از سال قبله
  • اقای ‌ میم
  • خدا رو شکر

    پاسخ:
    :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
    بالا ببردمان
    یا پائین بکشاندمان...
    یادم نرود عالم محضر خداست...
    .
    .
    .
    اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...