سیلی
من حدود یک سال چکهایی که بابت کارخونه میدادم رو مدیریت میکردم که سر تاریخش پاس بشه...
برای اینکه یه وقت برگشت نخوره، خیلی هماهنگی میکردم...
این اهتمام من موجب شده بود اعتبار چک من از اعتبار خیلیا بیشتر بشه ( حتی خود صاحب کارخونه)
و خب گردش هم که میگرفتن میدیدن ماهی سه چهار تومن داشتم پاس میکردم... اعتماد میکردن...
ولی برای اینکه این پرچم رو بالا نگه داشته باشم، هم خیلی توسل میکردم، هم خیلی برنامه ریزی...
تازه جدای از اینها خیلی هم استرس میکشیدم...
مثلا فرض کنید وقتی تولید پائین می اومد میدونستم اثرش رو در تامین هزینه های نقدی ماهانه مون میذاره... یکی از اون هزینه ها تامین چک ها بوده...
و مجبور بودم با مدیر تولید جلسه بذارم که چرا تولیدت پائینه...
یا وقتی میفهمیدم مواد اولیه نرسیده، پیگیر میشدم که چرا مواد نرسیده...
یا اگر خدماتی ها توی کارشون اختلال میشد پیگیر میشدم که چرا درست انجام نمیدید و...
خلاصه همه چیز به من ربط پیدا میکرد...
از تولید و انبار و اداری و مواد اولیه و خدمات و پیمانکارها و ....
عملا مجبور بودم نقش صاحب کارخونه رو ایفا کنم، اما با حقوق کارمندی... حالا فرضا هم حقوقم بالاتر از بقیه باشه... اما از من بشنوید که هر چقدر که میگیرم، حتی اگر 100 میلیون دیگه روش بذارن، به مسئولیتش و تعهداتش و پولی که میگیری، نمی ارزه... فقط در دو حالت می ارزه... یا کل این تشکیلات مال خودت باشه ( نفع مادی) یا حقیقتا برای یک هدف غیرمادی بیای توی گود( نفع معنوی)
هر حالتی غیر از این دو حالت، برخاسته از ساده اندیشی و بلاهته...
این اغتشاشات که اتفاق افتاد و بازار که بهم ریخت و ارتباطات که بسته شد...
دستم از همه جا کوتاه شد...
حدود 2 تومن کلا پول داشتم که هم باید یه علی الحساب بابت حقوق آذر به کارگرا میدادم، هم حدود 5 تومن چک های خودم رو پاس میکردم...
تصمیم گرفتم اول حقوق کارگرا رو بدم... حالا بابت چکهای من هم خدا بزرگه...
شبش نشستم با خدا...
گفتم: خدایا، من نمیدونم توی این لحظات واقعا صلاح در اینه که چکهای من پاس بشه، یا برگشت بخوره و حسابام مسدود بشه...
میسپرمش به خودت...
هر جور صلاحمه برام مقدر کن... من دیگه کشش این همه استرس رو ندارم...
من تلاشم رو کردم... دیگه بقیه اش با خودت...
اون شب اونقدر راحت خوابیدم...
و خیلی هیجان انگیز منتظر اتفاقاتی بودم که قراره خدا برام رقم بزنه...
و خدا برام بهترین اتفاق رو رقم زد...
همین الان که دارم اینا رو مینویسم، 2 میلیارد از چکهام برگشت خورده... حسابام مسدوده... و من حقیقتا حس رهایی و خوشحالی خاصی دارم...
و این دقیقا اتفاقی بود که باید می افتاد...
گاهی حالت افسردگی میگرفتم که چرا من فقط باید جوش تولید و کیفیت و کمیت رو بخورم...
چرا دوندگیش با منه و پز دادنش برای دیگران؟
به نام من و به کام دیگران...
با این همه من یکسال دویدم...
اما اینبار که سپردم به خدا، بازم تمام تلاشم رو ادامه دادم... منتها دیگه بدون ذره ای استرس...
چون دیگه نتیجه برام مهم نبود...
این مسدودی حسابها و قفل شدن بعضی چیزا زنگ هشداری هست برای بقیه...
این هشدار لازم بود...
شادمانی ای که الان از مسدودی حسابام داره، ماههای قبل از پرداخت های به موقع ام نداشتم...
من با دوندگی و پیگیری هام سپری شده بودم تا آسیبش به دیگران نرسه...
اما دیگران مشغول غفلت های خودشون بودن...
نظام هستی نمیذاره غفلت تداوم پیدا کنه...
با سیلی بیدارت میکنه...
ممنونم خدا جان که هستی...
- ۰۴/۱۰/۳۰
ماههای قبل به خدا میگفتم، خدایا کمکم کن که برسه... که پول هزینه ها جور بشه... و جور میشد...
اما این ماه دیگه نگفتم خدایا کمک کن که جور بشه...
گفتم خدایا من تلاشم رو میکنم که جور بشه چون همه روش حساب کردن... و تعهده... نمیشه تعهد رو رها کرد...
اما گفتم: اگر صلاح و من و این مجموعه در جور شدنه، جورش کن... اگرم نه... جور نشه...
من در هر دو حالت شکرت میکنم...
و امروز هم واقعا خوشحالم... درسته که حدود 10 نفر بهم زنگ زدن که چرا چکت موجودی نداشت... و منم گفتم چند روز صبر کنید حل میشه و...
اما واقعا لمس کردم که نه برای خودم نه برای هیچ جمعی، و نه برای همسرو بچه ی خودم، دایه ی دلسوزتر از مادر نشم...
این به توحید نزدیکتره...