مکعب روبیک
با این کارمند بانک رفیقم، اون به خاطر ظاهر مذهبی ام، من به خاطر پروفایل های مذهبیش :)))
( آخه صورت سه تیغ... نایس)
امروز بهش میگم، فلانی من هم دفتر داری کردم، هم کتاب میفروختم، هم طراح هستم، ولی انصافا تولید کردن اونم تو اندازه یبزرگ، اونم توی این سالها، کار سختیه... و حقیقتا جهاده...
صحبت مون رفت سمت رهبری...
میگه تا حالا از نزدیک دیدیش؟!!
میگم نه
میگه من دیدم، اونم از فاصله ی سه متری...
و اونقدر خوشحال بوده و با آب و تاب توضیح میداد که دلم رو آب کرد...
وقتی بهش گفتم من کلا موقع سخنرانی رهبری جلوی ال سی دی خونه مون می ایستم تا سخنرانی تمام بشه، خیلی تعجب کرد...
تو دنیای واقعی، برای کسی اینقدر راحت خودم رو، رو نکردم، اما برای ایشون خودم رو رو کردم...
جالب ترش اینکه:
به صورت خیلی اتفاقی فهمیدیم پسرامون توی یه مدرسه هستن...
توی یه پایه تحصیلی ان...
توی یه کلاسن...
و با هم رفیق صمیمی هم هستن :))))
تازه پسر ایشون امسال اومده مدرسه پسر من... قبلاً جای دیگه بود...
تازه بهش نگفتم: پسرم چند روز پیش یه ده تومنی که تو ماشین بود، برداشت، گفت اینو کار نداری؟
میخوامش...
گفتم میخوای چیزی از مدرسه بخری؟!!
گفت نه
گفتم آخه ده تومن که چیزی نمیشه... میخوای چکار؟
خب سه تا ده تومنی هست، سه تاش رو بردار...
گفت نه، یکیش رو میخوام...
دیگه چیزی نگفتم... کمی بعد خودش گفت: بعضی آموزشا پولیه آخه...
سریع دوزاریم افتاد و گفتم: از فلانی میخوای چیزی یاد بگیری؟!!!
شگفت زده شد از اینکه زدم تو خال...
گفت: آره، تو از کجا فهمیدی؟!!
گفتم: مکعب روبیک رو میخواد یادت بده؟!!
با خنده و شگفتانه گفت: آره... بهش میگم یادم بده، خودش رو لوث میکنه، میگه پولیه... تو هم که یادم نمیدی...
چیزی نگفتم... ان شا الله پسرش هم مثل باباش اهل باشه...
به نظر شما این چیزا اتفاقیه؟!!
- ۰۴/۱۱/۱۲