بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

۲۰ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

همین ابتدا بگم که این دوگانه ی عنوان رو قبول ندارم، اما چه کنم که نگاه انقلابی در فضای رسانه متهم هست به نگاه ایدئولوژیک به حکومت... و وقتی خوب میشکافی تعریفشون از ایدئولوژیک بودن رو، می‌رسی به دوگانه ی حقیقت و واقعیت...

انقلابیها دنبال حقیقت هستن که پر از مناقشه هست و احتمالا پر از برداشت های شخصی و از اون طرف پر از تحکم...

بقیه واقع گرا هستن و توی شهروند رو به عنوان امر واقعی با تمام ویژگی های شخصیتیت ( اعم از خوب یا بد) به رسمیت میشناسن و برات حق تعیین میکنن...

 

لذا ایدئولوژیست ها، خطرناکن...

واقع گراها، نایس...

 

من این مطلب رو برای هدایت کسی ننوشتم... دل گویه هست... شایدم تا آخر مطلب بفهمید که چرا دغدغه ی هدایت ندارم...

دوستان من، من یک انسان به شدت واقع گرا هستم، ( واقع گرا نه با تعریف رسانه... بلکه با تعریف عقلانی و فلسفی خودم)

واقع گرایی من بارها منو از چنگال شیطان نجات داد...

من برای شما یه مثال میزنم... بزرگواری از همین فضای مجازی به بار به من گفت که برداشتش از من اینه که همسرم رو در حد و شأن خودم نمی‌بینم و دارم با نوشته هام خودم رو توجیه میکنم که ایشون همسر خوبی هستن ( نقل به مضمون)

توی این ده دوازده سالی که وبلاگ مینویسم، کسی حرفی دردناک تر از ایشون بهم نزد... خیلی اذیت شدم... خیلی زیاد...

علت اینکه خیلی آزار دیدم رو نمی تونم راحت بیان کنم... وقت گیره... و از اصل موضوع پرت میشیم... اما علت کلی این نارحتیم این بود که این مخاطب این همه مدت هیچ درکی از واقع گرایی من نداشته... پس بقیه مطالبم رو چطور فهم کرده؟!!!

وانگهی، ایشون رو جزو خوش فهم ها میدونستم... نکنه بقیه هم همین تصور رو دارن؟!!

حس آدمی رو داشتم که از خواب بیدار شده، خوابی که دیده رو با انرژی و انگیزه برای خانواده اش تعریف کرده... و مثلا نزدیکی ظهر فهمیده اهل خانواده تصورشون اینه که ایشون همچین خوابی ندیده و داشته همه ی اینها رو به هم می‌بافته...

در حالی که خواب بیننده وقتی به خودش رجوع می‌کنه میبینه تماما در تعریف خواب، صادق بود، و نمیدونه خانواده ای که به این راحتی به صداقتش شک کردن، اصلا ارزشش رو داره که صداقت خودش رو بهشون اثبات کنه؟!!

 

من همیشه سعی کردم واقع گرا باشم، و واقع گراییم موجب شد عشق هایی رو تو زندگیم درک کنم که درکش برای دیگران همیشه محل مناقشه بوده... و سعی کردم اونها رو زیاد ابراز نکنم...

 

اتفاقاتی که اخیرا داره تو کشورمان می افته، اگر با نگاهی واقع گرا باهاش روبرو نشیم، آسیب میبینیم...

استرس میگیریم، می‌ترسیم... تا عمق جانمون خراش برمیداره...

 

قبلش بهتون بگم، دوستان و همکارهای منم توی اعتراضات مردمی، قاتی همین مردمن...

همین مردمی که الان تروریست ها و مزدوران قاتیشون هستن...

همین افرادی که دلشون به حال پائین اومدن قدرت خرید مردم نسوخته... و مزدور هستن...

اما دوستان و همکاران من، مزدور نیستن...

وقتی میان برام تعریف میکنن، زاویه نگاهشون ۱۸۰ درجه با من فرق داره...

میگن، نبودی ببینی نیروهای امنیتی چطور جوونا مردم رو میزدن...

مثلا براشون یک حرکت وحشیانه هست وقتی ماموران گاز اشک آور میزنن😂😂😂

و وقتی بهم میگن هر مغازه ای که باز بود، بهشون میگن بی شرف

میپرسم: واقعا بی شرفن؟!!

میگه، ما هم نباید کار کنیم...

میگم: همین الآنم که کار میکنیم چون بازار مختل شده، و ارتباطات صفر شده، می‌دونستی پول حقوق آخر این ماهتون جور نیست؟!!!

میگه: نگو تو رو خدا، کلی چک دارم دست مردم... اجاره دارم...

میگم: اونی که میگی بی شرفه، باید همین چکها رو پاس کنه... همین اجاره رو بده...

 

جوابی نداره...

شما فکر میکنید من اینها رو دوست ندارم؟!!

اینها که بچه ی مردمن...

بچه های خودم رو که قطعا بیشتر دوست دارم...

اگر بچه های من توی مسیری برن که من قبول ندارم، چی؟!!!

واکنشم باید چی باشه!!!

 

حالا بریم سراغ یک واقعیت بزرگ...

دوستان من

واقعیت گریز ناپذیر اینه که ما مردم نیستیم...

ما اقوام مختلف کرد و لر و ترک و عرب و فارس نیستیم...

ما حتی فرهنگمون هم نیستیم...

و ما حتی شهروند هم نیستیم....

و ما حتی انسان هم نیستیم ( قابل توجه دوستداران عرفان و من عرف نفسه)

البته دقیقترش اینه که بگم، همه ی اینها هستیم، اما قبلش یک واقعیت بزرگتر هستیم

کدوم واقعیت؟!!!

 

شما ممکنه مادر باشید

همسر باشید

فرزند باشید

برادر یا خواهر باشید

دوست باشید

اما قبل از اینها، بنده ی خدا هستید... هویت اصلی شما مخلوق بودن شماست...

بعدش همه ی آنهایی که گفتم تعریف میشه...

 

حالا در قامت و قالب اجتماع، واقعیت بزرگتر ما چیه؟!!!

 

امت

دوستان ما امت هستیم....

وقتی حضرت زهرا رو به شهادت رسوندن، امیرالمومنین به حضرت رسول عرضه داشتن:

امت تو... با زهرا چه کردن...

امت تو پشت به پشت هم دادن تا زهرا را هضم کنن...

 

دوستان اگر هم شهری و همکار و هم وطن خودتون رو امت دیدید... اونوقت میدونید باید صبرتون رو روی چه درجه ای تنظیم کنید...

امت با امامش تعریف میشه...

و این قصه ی ۱۲۴ هزار پیغمبر بوده...

دیشب پسرم وقتی صحنه ی لگد مال شدن یه شهروند و یه مامور امنیتی رو توی تلویزیون میدید، خیلی استرس داشت و خیلی از من سوال می‌پرسید....

از اینکه اینها چی میخوان؟!!!

از اینکه پس دشمنان ما کی راضی میشن؟!!!

جالب بود برام که دنبال این بود که دشمنان ما چرا زیاده خواه هستن؟!!

به این اندازه مگه نیاز دارن؟!!

و خیلی براش عجیب بود....

و سوال دیگه اش این بود که چرا خدا اینها رو نابود نمیکنه؟!!

و سوال آخرش این بود که موثرترین کاری که از ما برمیاد چیه؟!!!

و جواب من به سوال آخرش: سجاده ی نماز بود....

و پسرم اونقدر ناراحت بود که دو بار وسط گفتگومون، زد زیر گریه...

و وقتی گفتم راهش سجاده و نماز و دعا هست ( کاری که پسر منم میتونست انجام بده) وقتی من پاشدم به نماز، ایشون هم رفت وضو گرفت و اومد سر سجاده نماز..‌..

 

دوستان من، این یک واقعیته که ما امت رسول الله هستیم...

برید در مورد امت بودن فکر کنید...

تمام تقدیرات ما از این جهت که امت هستیم در حال رقم خوردنه...

و همونطور که بچه باید بین دو و نیم تا سه و نیم سالگی از پوشک گرفته بشه ولو خودش نخواد... بعضی از رشد ها باید در امت اتفاق بیفته...

ولو به عده نخوان... و تا آخر عمرشون بخوان پوشک ببندن...

 

یا حق

و التماس دعا

احتمالا غلط املایی زیاد داشته باشم... فرصت اصلاح ندارم

  • ن. .ا

وبلاگ حدود ۱ روز برای من باز نمیشد...

توی این یک روز هم حس خوبی داشتم و تصور فضای جدید بدون وبلاگ رو میکردم و تمایل داشتم که وارد این زندگی جدید بشم چون می‌دونم توی این عالم چیزی بابش بسته نمیشه، بلکه تغییر می‌کنه اون باب...

دوست داشتم ببینم خدا چه باب جدیدی برام باز می‌کنه...

هم به حساب عادت میگفتم برم اینا یه کانال بزنم که تمام پل های ارتباطی بسته نشه..و اما خوب که فکر میکردم می‌دیدم این دغدغه ی دوم، مال دایه های دلسوزتر از مادره..‌

خلاصه اگر بیان رفت هوا... از همینجا از همه شما حلالیت می طلبم...

مخصوصا کسانی که مخاطب های قدیمی ترن... خیلی با کجی های من... افراط و تفریط های من مدارا کردید...



ما توی این دو سه سال اخیر، در حیطه یک کاری خودمون، یک استراتژی رو پیش گرفتیم، و اون سبک کردن بدهی های شرکت بوده... هم بدهی های حقیقی، و هم حقوقی و دولتی...

توی این سه سال، هم باید هزینه های جاری مون رو تامین میکردیم، هم بدهی ها رو می‌دادیم...

بدهی ها هم سنگین و کمرشکن بود... و چون نمی‌توانستیم همزمان هر دو مسئله رو به شکل کامل مدیریت کنیم، آسیبش به میزان تولیدمون رسید، تولیدمون نسبت به ۴ سال پیش شاید به نصف رسیده...

و ما الان فقط یک برگ برنده دستمون هست... نسبت به اکثریت قریب به اتفاق کارخونه ها، بدهی هامون نزدیک به صفر رسیده... 

از اون طرف هم به پاشنه ی آشیل داریم... سرمایه در گردش مون هم نزدیک به صفره و فقط هر چی تولید کردیم و فروختیم، میتونیم کارمون رو جلو ببریم... و خب عرض کردم که تولیدمون هم نصف شده...

اکثر کارخونه های بزرگ برای یک سال آینده شون بدهی چند هزار میلیاردی دارن... که با توجه به گردشی که دارن قطعا از پس اون بدهی برنمیان... و مجبورن راهی که ما سه سال پیش رفتیم رو برن... 

اما ما دیگه درگیر بدهی قابل توجهی نیستیم... فقط نیاز داریم یک ایده ی خوب بیاریم توی کار تا تولیدمون افزایش پیدا کنه... این افزایش خون میشه در رگهای تولیدمون... و پادشاهی خواهیم کرد...

 

من این مطلب رو برای از اینجا به بعدش نوشتم:

من توی این دو سه سال، یک تجربه ی ناب داشتم:

نگاه چند صد نفر به من بود... و من هر وقت اینها رو عیال الله دیدم و مضطر شدم و با حال استیصال رفتم در خونه خدا، و از خدا طلب کردم: 

خدا حل کرد...

معجزه نشونم داد...

معجزه ها....

 

دوستان من... دعا کنید خدا جمعی رو بهتون بسپره... ولو دو نفره...

بابت اون جمعی که مدیریت میکنید، اگر اون جمع رو از خدا دیدید و کجی هاشون رو تحمل کردید... و برای اون جمع دغدغه مند و دلسوز شدید، نمی‌دونید خدا چقدر بهتون بها میده...

 

اونقدر زیباتون می‌کنه که فقط دوست دارید خودتون رو فداش بکنید...

بیایید غم دیگران رو بخوریم... تا خدا ما رو مرکز ثقل نظام هستیش بکنه...

 

  • ن. .ا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ دی ۰۴ ، ۰۹:۲۵
  • ن. .ا

یه کانالی رو توی ایتا دنبال میکنم به اسم « سیره ی آقا»

یک سالی میشه... شایدم بیشتر...

خیلی اتفاقی پیداش کردم...

این کانال غالبا ویدئو های از آقا می‌ذاره... مثلا در دیدار رهبری با خانواده ی یک شهید...

یا مطایبه ای در محفل شعرا... با برشی از یک سخنرانی...

یا نقل یک خاطره ای که آقا از خودشون دارن...

 

نیتم از نگه داشتن این کانال، رسیدگی به حال خودمه...

توی دنیای شلوغی که داریم... توی کشمکش های زندگی کاری و معیشتی... 

 

اینکه روزی یه بار یا دو روزی یه بار چشمم به ایشون می افته، و رفتاری از ایشون میبینم...

موجب میشه توی کشمکش های روزم و توی وانفسای دنیا، قلبم نمیره... راکد نشه...

تازه فقط قلب نیست... دیدن ایشون قوه خیالم رو تطهیر می‌کنه...

 

میدونید، من اکثر اوقات وقتی آقا سخنرانی میکنن، توی خونه که از تلویزیون میبینم، روی مبل نمیشینم...

جلوی تلویزیون می ایستم، تا آخر... تا سخنرانی تموم بشه...

بچه هام همه می‌دونن وقتی آقا سخنرانی داره، انگار من سر نماز هستم...

 

اگر با انسان الهی ای ارتباط میگیرید، سعی کنید هر روز زیارتش کنید... ولو به دیدن تصویرش...

کمترین حسنش اینه که قلبتون رو زنده نگه میداره...

 

نمیدونم قلبی که مرده باشه رو تصور کردید یا نه...

تجربه کردید؟!!

همه تجربه کردیم....

وقتی قلب انسان از لطافت بیفته، دنیای خیلی جای ناامنی میشه...

نذارید قلبتون زمخت بشه...

 

امروز از اون کانال نقلی از خود آقا خوندم در مورد همسرشان...

برای همسرم فرستادمش...

نمیدونم باید چطور زاویه نگاهم رو شرح بدم... الان فقط دوست دارم به موسیقی پناه ببرم

 

  • ن. .ا

کلا شاید این خانم یک سال با شرکت ما کار کرده، دو ماه هم هست که کلا رفته از شرکت ما، و پرسنلی هم نبود که کلا من باهاش سروکار داشته باشم، خودش مدیر مستقیم داشته... شاید هفته ای یک بار اگر از کنار هم رد می‌شدیم یه سلام علیکی میکردیم...

دیشب ساعت ۱۰ شب، دو سه بار با تلفن من تماس گرفت... چون هیچ حسابی باهاش نداشتیم و تسویه بود، جواب ندادم...

بعد توی واتساپ پیام داده که چند بار تماس گرفتم جواب ندادید، خواستم روز مرد رو بهتون تبریک بگم...

 

من اصلا نمی‌گم غرضی داشته یا هر چیز مشکوکی... ( ان شا الله غرض و مرضی نبوده) ولی وجدانا این همه شوت بودن از فرهنگ اسلامی خودمون و مراعات نکردن حریم خانواده، یک بلاهت خاصی میخواد که به سختی میشه در آدما پیدا کرد...

 

ملت رد دادن رسماً...

حتما توقع داشته جواب پیامش رو هم بدم....

وجدانا هم مثبت ترین قضاوتی که میشه در مورد اینا کرد اینه که صنعتی و سنتی رو با هم قاتی زده...

 

  • ن. .ا

هی هر گروهی رو باز میکنیم، کره های پیش بینی نشده میاد جلو مون...

به همسرم میگفتم زمانه حقیقتا قصد اصلاح جامعه رو داره... همیشه وقت اصلاح عظیم که برسه تعیین کننده ترین ویژگی، برای پیروزی حق، صبر و بصر هست...

 

سه شنبه عصر یه دفعه اعلام کردن، چهارشنبه بانکها تعطیله... حالا بیش از ۲۰۰ نفر برای چهارشنبه منتظر گرفتن حقوق بودن، زنگ زدم به کارمند بانک، گفتم رفتی؟!!!

گفت: آره... چطور...

گفتم : میخواستم حقوق کارگران رو بدم... حسابداریم به خاطر اختلال سیستم نتونست لیست رو به موقع بهت برسونه...

گفت: اتفاقا رسوندن ولی پنج دقیقه به دو رسوند، پایان روز کاری بود، نمیشد سند بزنم...

گفتم: باشه سید، ممنون ، می‌دونم تو اگر شرایطش رو داشتی، غم کارگرا رو میخوردی... خدا بزرگه، یه کاریش میکنم...

دو ساعت بعد زنگ زد...

گفت: مهندس، فردا همکارم برای سیستم چکاوک میاد بانک، اگر پولت تامینه، بگو منم برم حقوقت رو بزنم و برگردم...

خییلی خوشحال شدم... گفتم سید میدونی چقدر کار خوبی کردی؟!!

آخه شنبه هم تعطیل بود و کارگرا واقعا تا سه روز دیگه خیلیاشون دووم نمی آوردن

شروع کرد گلگی کردن از دولت پزشکیان و گفت: هی ما گفتیم این اینکاره نیست و ...

 

گفتم: سید!!!

درسته ولی کار از پزشکیان و جلیلی و رئیسی و قالیباف گذشته...

قضیه جدی‌تر از این حرفاس...

گفت: چه قضیه ای؟!!

گفتم: خدا که اصلاح طلب و اصول گرا و انقلابی و ضد انقلابی نیست...

خدا با تک تک ما کار داره... سراغ تک تک ما میاد..‌‌

اگر همه ما مثل شما عمل کنیم که روز تعطیلی فقط برای زدن حقوق کارگرایی که به خودش ارتباطی ندارند از زندگیش بزنه بره کار درستی که وجدانش میگه رو انجام بده، اون روز ، روزی هست که کار این کشور سامان پیدا می‌کنه...



واقعا هم اصلا کشش ندارم که پزشکیان و تیمش رو نقد کنم...

اینها که واضح بود اتفاق می افته....

مسأله اینه که من نوعی، درست عمل کردم؟!!

با تک تک ماها کار دارن...

به همسرم میگفتم جامعه باید اصلاح بشه... و خدا اراده کرده این اصلاح صورت بگیره...

نفر به نفر ما، پرونده داریم... باید تکلیف پرونده ی نفر به نفرمون‌مشخص بشه...

 

نفر به نفر...

مثقال به مثقال...

باید برای همچین فضایی آماده بشیم...

حقیقتا نزدیک قله ایم...

و نزدیک قله قطعا قیامتی بر پاست...

  • ن. .ا

وقتی رسیدم کارخونه، تو نگهبانی دیدمش، بهم اشاره کرد به ماشینی که بیرون کارخونه جلوی نگهبانی پارک بود ( آریزو ۵ اس)

گفت: میدونی مال کیه؟!!

بدون اینکه ذهنم بخواد حدس بزنه، اومدم برم سراغ کارم که گفت:

نیروی جز و زیر دستت آریزو خریده، اونوقت تو هنوز تیبا سوار میشی و مستأجری...

زد زیر خنده... گفت ماشین فلانی هست...

گفتم: آهان بلاخره خرید ماشین رو؟!!

وقتی ثبت نام کرده بودن، بارها اومد پیش من که من بهش وام بدم و از این حرفا...

خب شرایط وام دادن نداشتم...

 

وقتی رد شدم حرف همکارم از ذهنم گذشت که این همه سال مدیر اینجایی هنوز....

یه مقداری در فضای حرفش تصور کردم... دیدم چقدر همین جملات می‌تونه شیطانی باشه و مقایسات نادرست ایجاد کنه...

الان همین پرسنل خانم ما... قبل از خرید ماشین، بابت عوض کردن خانه و کمک مالی اومده بود پیش من...

می‌گفت توی یه آپارتمان زندگی میکنن... یه واحد مادر شوهر... یه واحد برادر شوهر و جاری...

یه واحد خودشون...

گله میکرد از اینکه توی اون خونه آسایش نداریم... جاری ۳ تا بچه داره، شلوغه... ما یه بچه داریم...

دخالت‌ها و .... اما شوهر محکم ایستاده که همین خونه خوبه....

خب من مستأجری خودم رو با این مدل خونه داشتن این خانم، هیچ وقت عوض نمیکنم...

اما دیگران، فقط ظاهر و پوسته میبینن و دچار مقایسات میشن

 

بابت این خرید ماشین هم که....

 

جزئیاتش رو نمی‌گم....

ولی دنیا به ما هو دنیا به احدی نمی‌رسه... مگر آرامشت رو میگیره...

دنیا رو به ما هو عقبی بخواید...

 

اطراف من پرسنل پولدار زیادن، پیمانکارای پولدار هم زیادن... اما دنیا رو برای بندگی بخوایم، طعمش خیلی فرق داره...

 

سندیت روایت رو نمیدونم اما خیلی معقوله وقتی میفرمایند:

من به دنیا امر کردم هر کسی وجهش رو به سمت تو گرفت، خسته اش کن...

 

خستگی بی حاصل و ثمر ، میدونید چجوریه؟

خود خود جهنمه...

 

  • ن. .ا

دوستان من، این مطلبی که می‌خوانید اعترافات یه مرد ۴۰ ساله هست که با وجود سر پر شوری که داشت، مظهر وصف یا من لا یشغله شأن عن شأن حق متعال نبود... و نداشتن این مظهریت، فرصت هایی رو در زندگیش ازش گرفت...

تازه معتقدم، خدا خیلی با اسم جبارش تو زندگیم تجلی کرد و تمام نداشته هام رو پوشش داد... 

این حرفا یقینیات خودمه و برای کسی حجت نیست، دل گویه هست

به سن من که برسید می‌چشید رفاه و داشتن نیازهای اولیه چقدر کیفیت زندگیتون رو بالا می‌بره

به سن من که برسید می چشید داشتن سلامتی هایی که ازش غافل بودید چقدر مهمه...

به سن من که برسید می چشید تناسب اندام و وزن نرمال چقدر در کیفیت زندگیتون موثره...

به سن من که برسید می چشید اخلاق خوب داشتن مزاج متعادل داشتن چقدر زندگی رو با کیفیت می‌کنه...

به سن من که برسید می‌چشید غذای خوب و سالم خوردن، چه لذتی داره...

به سن من که برسید می چشید افق نگاه الهی داشتن چقدر خودتون رو زیبا می‌کنه و چقدر نشستن در سایه ی شما برای اطرافیانتان لذتبخشه... بهشت رو با شما تجربه میکنن...

به سن من که برسید می‌چشید که چه لذت عظیمی بود اگر به جای ۳ تا بچه، ۵ تا بچه میداشتم

به سن من که برسید می چشید که بابت تمام سفرهایی که باید می‌رفتید و نرفتید، چقدر به خودتون و خانواده تون بدهکارید

 

دوستان من، ممکنه اینایی که گفتم و خیلی های دیگه اش که نگفتم، همه رو مثل من از ۲۰ سالگی میدونستید...

اما عرض کردم، غالبا اشتغال به شانی، ما رو از شأن دیگه، غافل می‌کنه... و غفلت از شئونی که باید غافل نباشیم به کیفیت زندگی ما آسیب میزنه...

ممکنه امروز جوانی اونقدر درگیر معیشت بشه که از سلامت جسمش غافل بشه...

از پرداختن به خانواده اش غافل بشه...

از رفاه های ریز زندگیش غافل بشه...

اینها زخم میزنه به ما... ترمیمش بعدها، سالها زمان می‌بره... حسرتش تا قیامت با ما میمونه...

ندارید لذت های زندگیتون از دستتون در بره... 

راهش؟!!

ارتباط حقیقی با خدا...

نذر کردن زندگی در راه دغدغه های ولایت...

جامعیت میده به جهان بینی تون...

چندین سال پیش، استادم ازم پرسید درآمدت چقدره؟!!

گفتم...

گفت اگر تونستی، برای بچه هات پشتوانه مالی بساز... به فکر باش... 

پیشنهاد مادی گرایانه بود؟!!

خدا روزی رسونه؟!!!

خیر...

پیشنهادشان از روی جامع نگریشون بود...

چون میدید منو ول کنن، هی می‌خوام برم توی قله های عرفان و از فهم مقامات انسانی کیفور بشم...

از بعضی از شئون غافلم...

گفت مال جمع کن...

 

نگاه جامع از خدا بخواهیم..اونوقت میفهمیم همین تناسب اندام چه لذت بزرگی هست و ممکنه بعضی از ماها خیلی مادی و صرفا به مسائل خصوصی ربطش بدیم...

نه دوست من...

انسانی که شئون مختلف زندگیش رو فهم نکنه، ارتباطش با خدا و ولایت هم احسن نمیشه...

 

این دل گویه ای بود که نمی تونستم ابرازش نکنم...

امروز صبح سر نماز صبحم برای دوستان و آشنایانم، فقط حظ و بهره های مادی ( به ظاهر) طلب میکردم...

حتی شما بیانی های عزیز... هر کدوم که از ذهنم گذاشتید دعا کردم...

چون من برام یقینی شده اینها چقدر می‌تونه انسان رو الهی تر بکنه...

 

یا من لا یشغله شأن و عن شأن...

 

  • ن. .ا

راستش میخوام یه حسن از خودم بگم که اصلا ازش راضی نیستم...

من هم پدر قوی و قدرتمندی بودم توی این سالها...

هم همسر قوی و قدرتمندی...

توانمندی هام خیلی فریبنده بود برای همسر و بچه هام...

وقتی همین چند روز پیش بچه هام فهمیدن من بعد از صاحب کارخونه، رئیس و مدیر ارشد اون مجموعه نسبتا بزرگ هستم کلی عشق کردن که چه بابای کاریزماتیکی!!!....

تازه بچه هام هنوز درک نمیکنن که این جایگاه من بدون داشتن کوچکترین آشنا یا پارتی یا نفوذی بوده...

واقعا هیچی پشتم نبوده جز دعای یکی دو تا انسان خوب و مقرب...

 

ولی من یک غفلت بزرگ داشتم...

غفلت من از ایفای نقش تربیتی خودم بوده...

من قدرتمند بودم... اما قدرتمند تربیت نکردم...

 

و نمیدونم میدونید یا نه، اگر کسی قوی باشه و از نقش تربیتی خودش غافل باشه، شما در کنارش خیلی ضعیف بار میایید...

مثلا یک استاد مبرز علمی اگر تکنیک های فعال کردن دانشجوهاش رو بلد نباشه هر چقدر استاد قدرتمند تر باشه، شاگردها ضعیف تر و رنجورتر بار میان...

 

از وقتی امانت بودن همسر و فرزندانم برام پررنگ شده، این غفلتی که داشتم برام زخم عمیق تری شده...

الحمدلله که خدا جباره و دستش بازه و راه توبه هم باز...

  • ن. .ا

شاید دو هفته ای میشه که انگیزه ای جدید پیدا کردم وقتی با این مفهوم آشنا شدم، یا حداقل این معنا برام عمیق تر معنا شد، جوری که برای تبیین این معنا، نیاز به مهارت کلامی ندارم، بلکه نیاز به هنر دارم:

 

« امانت»

 

واقعیتش اینه که به همسرم میگفتم، برکت فقط در جهاد هست...

و سمت و سوی جهاد رو هم ولایت تعیین می‌کنه...

چون ایشون دنبال یه نظم ثابت یه فراغ بال بابت اجرای بعضی دغدغه هاشون بودن، به ایشون گفتم خودت رو شرطی نکن به فراغ بال و اجرای ایده... 

بحث رفت به سمت جهاد و از جهاد رسیدم به امانت داری...

در جهان بینی توحیدی، ما مالک نیستیم، اما در اختیارمون گذاشته شده خیلی چیزا...

اصلا همین مسئله که مالک نیستم اما دارمشون، خیلی وادی عجیبیه...

 

اینو فقط با تصور واقعی در جایگاه میشه فهمید...

مثلا من مالک همسرم نیستم... اما به من داده شده...

من مالک فرزندانم نیستم، اما به من داده شده...

من مالک وقتم و عمرم هم نیستم... اما به من داده شده...

 

من بیشتر تفصیل نمیدمش... 

وقتی به خودکارمون رو می‌سپاریم دست کسی، مثلا توی بانک... که یه فرمی رو بنویسه و برگردونه بهمون:

 

بعد از نوشتنش، بدون اجازه من اون رو به کسی دیگه بده که بنویسه، یا کنار باجه جا بذاردش و بره دنبال کارش...

 

یا اینکه بعد از نوشتش، درپوش خودکار که از اول بالای خودکار بوده که آماده به نوشتن باشه رو برداره و بذاره نوک خودکار، به معنای پایان کار و خودکار آماده به تحویل، و خودکار رو با دو دست تقدیم شما کنه...

 

چقدرررر بابت یه خودکار بی ارزش، اون دو تا رفتار براتون متفاوت خواهد بود؟!!!

 

توی نظام توحیدی، نوع تعامل ما با امانت هایی که خدا به ما میده، بسیییار در مقدرات ما موثره...

من که واقعا حال استغفار دارم بابت امانت داری نکردن های خودم... وقتی به انبوه سیل آسای نصرت های الهی به خودم دقت میکنم، می‌خوام زمین دهن باز کنه و من فرو برم... بعد با خودم میگم تو اگر امانت دار باشی برات چکار میکنن؟!!

 

من اونقدر نصرت الهی تو زندگیم دیدم که واقعا یک دهمش رو هم نمی تونم بیان کنم... 

چون توصیه شده که نعمتها رو بپوشانید... که به نظرم غیر از بحث چشم زخم و اینها، مسائل دیگری هم هست که این توصیه شده...

بابش بسته میشه...

مثلا خدا کسی رو زیبا آفرید... زیبایی ظاهری...

امانت داری از این زیبایی کار راحتیه؟!!

 

به یکی زبان بلیغ و فصیح داد... امانت داری از این زبان و بیان، کار راحتی هست؟!!

 

به یکی محبوبیت میده، امانت داری از این محبوبیت، کار راحتیه،؟!!!

 

و در آخر اشاره کنم به اینکه توصیه شده وقتی به زیارت ائمه میریم، زیارت امین الله بخونیم...

کلا دوستان من:

امن باشیم...

نظام هستی دنبال انسان امن میگرده، با چراغ، با ذره بین...

حتی تقدیرات یک جامعه رو میدن دست انسان امن...

میگن هر چی تو بخوای..‌..

 

الان زود به عده از جمله ی قبل بهم میریزن...

میگن: مگه تقدیرات این همه مردم بازیچه هست که بدیم دست یه نفر بعدم بگیم هر چی تو بخوای؟!!!

خب این نشون میده نمی‌دونیم امن بودن یعنی چی...

 

اول مطلب گفتم از موضوع جهاد، رسیدم به امانت دار بودن...

حالا یه زحمتی بکشید و یه نگاهی به زیارت امین الله بندازید، بعد از سلام به امین الله در ارض، اولین شهادتی که میدیم اینه که این انسان امین، حق جهاد رو به جا آوردن...

 

بگردیم ربط بین جهاد، برکت، امن بودن و نصرت خدا رو پیدا کنیم...

خدایا از چه لذتهایی محرومم به خاطر اینکه همت واقعی برای جهاد ندارم...

اللهم الرزقنا

 

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...

آخرین مطالب