برگ برنده ی من
چند روز پیش دخترم گوشی همسرم رو آورد پیشم و میخواست تنظیماتی رو براش درست کنم، داشت یه بازی انجام میداد رو گوشی...
دیدم چند تا ساز موسیقی ساده هست، مثل یه کیبورد دو اکتاوی و یه گیتاری که فقط ۶ نت رو اجرا میکنه و یه ویولونی که فقط ۴ نت اجرا میکنه...
تصمیم گرفتم کمی با کیبورد مشغول بشم، چون دو اوکتاو یعنی ۱۴ تا نت و با اصوات فرعیش بیش از ۲۰ نت در اختیارم بود...
دو سه دقیقه ای روی همون گوشی نواختم، تا ویندوز ذهنم در مورد موسیقی بیاد بالا... یه ملودی موسیقی پاپ ساده ترکیه ای که از ۱۵ سال پیش تو ذهنم بوده... یه ملودی خیلی رمانتیکی هست...
همسرم توجهش جلب شد... گفت چقدر خوب نواختی؟!!
( از نظر خودم البته از افتضاح هم اینورتر بود)... گفتم: ناسلامتی کسی بودم برای خودم تو موسیقی...
همسرم گفت: گاهی از این کارا بکن...
این تنظیمات گوشی به دفعه منو برد به سالهایی که رنج ها کشیدم برای آموختن موسیقی...
و یک هدف بزرگتر و زیبا تر، من رو از موسیقی جدا کرد و جوری مسالمت آمیز ازش جدا شدم که دیگه بهش برگشتم...
و نه تنها برنگشتم... که به کلی فراموشش هم کردم وسط شلوغی های زندگیم...
ولی این رها شدن از موسیقی رو خیلی برای خودم مفید میدونم... هدایت خدا بود...
منتها اینکه در اوج میوه دادن تلاش و رنج سالهام بابت موسیقی، رهاش کردم حالم رو منقلب میکنه...
اونم چه رها کردنی؟!!!
رها کردنی که واقعا در حد فراموشی رفت جلو...
الآنم ذره ای هوس برگشتن بهش رو ندارم... چون کاملا تخلیه شده بودم از این نیاز...
فقط چیزی که سالها برگ برنده ام بود و براش جنگیده بودم و رنج ها کشیده بودم بابتش، امروز حتی در آروزهای منم نیست... حتی در خطورات منم نیست...
آخه عمرم بود... جوانی من بود... تمام انرژی و انگیزه ی من بود... چه زحمتهاااا...
همه جای خودش رو داد به یک عشق بزرگتر... و...
محو شد...
و الان نوشتم که بگم:
دارم به چشم میبینم یک برگ برنده ی دیگه ی منم داره ازم گرفته میشه که تا امروز باهاش مشغول بودم...
در مورد این برگ برنده نمیتونم چیزی بگم...
من این خدا رو دوست دارم....
- ۰۴/۱۰/۲۵
چقدر همچین چیزی رو زندگی کردم!
و چقدر همچین چیزی قشنگه.