بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

برگ برنده ی من

چهارشنبه, ۲۵ دی ۱۴۰۴، ۰۸:۱۴ ق.ظ

چند روز پیش دخترم گوشی همسرم رو آورد پیشم و میخواست تنظیماتی رو براش درست کنم، داشت یه بازی انجام میداد رو گوشی...

دیدم چند تا ساز موسیقی ساده هست، مثل یه کیبورد دو اکتاوی و یه گیتاری که فقط ۶ نت رو اجرا می‌کنه و یه ویولونی که فقط ۴ نت اجرا می‌کنه...

تصمیم گرفتم کمی با کیبورد مشغول بشم، چون دو اوکتاو یعنی ۱۴ تا نت و با اصوات فرعیش بیش از ۲۰ نت در اختیارم بود...

دو سه دقیقه ای روی همون گوشی نواختم، تا ویندوز ذهنم در مورد موسیقی بیاد بالا... یه ملودی موسیقی پاپ ساده ترکیه ای که از ۱۵ سال پیش تو ذهنم بوده... یه ملودی خیلی رمانتیکی هست...

همسرم توجهش جلب شد... گفت چقدر خوب نواختی؟!!

( از نظر خودم البته از افتضاح هم اینورتر بود)... گفتم: ناسلامتی کسی بودم برای خودم تو موسیقی...

همسرم گفت: گاهی از این کارا بکن...

این تنظیمات گوشی به دفعه منو برد به سالهایی که رنج ها کشیدم برای آموختن موسیقی...

و یک هدف بزرگتر و زیبا تر، من رو از موسیقی جدا کرد و جوری مسالمت آمیز ازش جدا شدم که دیگه بهش برگشتم...

و نه تنها برنگشتم... که به کلی فراموشش هم کردم وسط شلوغی های زندگیم...

 

ولی این رها شدن از موسیقی رو خیلی برای خودم مفید می‌دونم... هدایت خدا بود...

منتها اینکه در اوج میوه دادن تلاش و رنج سالهام بابت موسیقی، رهاش کردم حالم رو منقلب می‌کنه...

اونم چه رها کردنی؟!!!

رها کردنی که واقعا در حد فراموشی رفت جلو...

الآنم ذره ای هوس برگشتن بهش رو ندارم... چون کاملا تخلیه شده بودم از این نیاز...

فقط چیزی که سالها برگ برنده ام بود و براش جنگیده بودم و رنج ها کشیده بودم بابتش، امروز حتی در آروزهای منم نیست... حتی در خطورات منم نیست...

آخه عمرم بود... جوانی من بود... تمام انرژی و انگیزه ی من بود... چه زحمتهاااا...

همه جای خودش رو داد به یک عشق بزرگتر... و...

محو شد...

 

 

و الان نوشتم که بگم:

دارم به چشم میبینم یک برگ برنده ی دیگه ی منم داره ازم  گرفته میشه که تا امروز باهاش مشغول بودم...

در مورد این برگ برنده نمیتونم چیزی بگم...

من این خدا رو دوست دارم....

  • ن. .ا

نظرات (۱)

  • خانومِ پرین
  • چقدر همچین چیزی رو زندگی کردم!

    و چقدر همچین چیزی قشنگه.

    پاسخ:
    اینو چند بار تو وبلاگ گفتم
    می‌خوام یه بار دیگه بگم:
    مراسم ختم پدر سه شهید شرکت کرده بودیم...
    سخنران میگفت: آقای فلانی( پدر شهدا) ان شا الله اون طرف بهت شراب طهور بدن، 
    شراب طهور یعنی، حتی فراموش کنی برای اسلام سه تا جوونت رو دادی...
    یعنی حتی از این گمان پدر شهید بودن هم تطهیر بشی...
    ( یعنی مالکیتی برای فرزندانی که دادی و شهید شدن، قائل نباشی)

    ما که اپسیلونی مثل این پدر شهید نبودیم، ولی شراب طهورش رو دوست داریم بنوشیم...
    میگن آرزو بر جوانان عیب نیست

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
    بالا ببردمان
    یا پائین بکشاندمان...
    یادم نرود عالم محضر خداست...
    .
    .
    .
    اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...