بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

چقدر دوست دارم به اما و اگر های دیگه فکر نکنم و تحلیلش رو در مورد آمریکا بپذیرم:

می‌گفت آمریکا برای فرار از فروپاشی اقتصادی، نیاز داره یک جنگ بزرگ راه اندازی کنه... و هشیاران اقتصادی دنیا کاملا مطلع هستن از شیب سقوط اقتصادی آمریکا...

لذا هم دوست دارن، آمریکا به زاویه رانده بشه، اما هیچ کشوری دوست نداره، هزینه اش رو بده...

و می‌گفت آمریکا چه جنگ راه بیاندازه، چه نیاندازه، یک سال آینده، دیگه توان این قلدر بازی ها رو نداره...

 

اما صحبت من از یک موضع کلی تری هست

ما اگر دشمن خارجی مون تضعیف یا نابود بشه ( که این قطعیست، حالا یا یک سال دیگه، یا ده سال دیگه) تازه آغاز امتحانات الهی مون هست...

خدایا به من و نسلم و تمام برادران و خواهران دینی ام و تمام امت اسلام، برای مرحله ی بعد از تضعیف دشمن خارجی، نصرت عنایت بفرما و درک و انگیزه کافی برای جهاد عنایت کن...

 

 

 

  • ن. .ا

این آقای راوی یه جایی از روایت هاش برمیگرده به زندگی شخصیش و موضوع ازدواجش رو شرح میده...

میگه همسر من وقتی متولد شد بعد از دو ماه خانواده اش فهمیدن سرطان داره... پیگیر دوا و درمان شدن و بعد یه مدت به لطف خدا، درمان شد... گویا دوباره توی نوجوانی این خانم، سرطان عود کرد... و دوباره خوب شد...

موقعی که این آقا رفتن خواستگاری، این موضوع رو بهشون نگفتن، ایشون بعد از ازدواج فهمیدن...

و این شد مایه ی اختلاف خانوادگی بین خانواده ی آقا و خانواده ی خانم‌...

بین خود خانم و آقا هم اختلاف شد و حتی کار به جاهای باریک کشیده و آقا تصمیم به طلاق گرفته بودن...

آقای راوی هم مداح بودن، هم قاری قرآن بودن هم فرمانده پایگاه بسیج بودن و هم یک شغل امنیتی داشتن...

این آقا میگفتن وسط درگیری هام با همسرم، یک روز توی هیئت، با خودم گفتم اگر من این خانم رو طلاق بدم، یک درد به جامعه ی امام زمان اضافه کردم... من که دوست دارم کاری برای جامعه ی امام زمان بکنم، ایشون رو نگه میدارم... به سمت طلاق نمیرم، هر چند قانون و عرف به من حق میدن بابت تصمیم بابت طلاق، چون موضوع به این مهمی رو از ما پنهان کرده بودن...

اما من برای اینکه یک مشکل و یک درد به امام زمان و جامعه ی امام زمان اضافه نکنم می‌گذرم از این موضوع، و با ایشون زندگیم رو ادامه میدم...



نمیدونم متوجه نیت نورانی این آقای راوی میشید یا نه...

این نیت خیییلی وزن داره...

حتی ایشون بعدها فراموش کرده بودم چه عهدی با خدا بستن و یک بار بابت این پنهان کاری خانواده خانم، زخم زبان زدن... و یک حادثه ی ناگوار تو زندگیشون پیش اومد و دختر دو ساله شون از نوک سر تا پا، سوختن...

حتی تا دم نابینا شدن پیش رفت دخترش، به خاطر سوختگی ( کتری آب جوش از دست مادر خونه، افتاد و کل آب جوش ریخته روی سر این بچه ی دوساله...)

وقتی آقا به خاطر بیماریش، رفته بود اونور، نشونش دادن سوختن دخترت، به خاطر زخم زبونی بود که زدی به همسرت... و میگفت، دیدم همسرم با زخم زبان من سوخت... زنگ زده بود به مادرش، مادرش هم سوخت... مادرش به پدرش گفت، پدرش هم سوخت...

اگر نیتش رو نپذیرفته بودن، مطمئن باشید این عقوبت رو هم برای دخترش رقم نمیزدن...

 

غرض:

خواستم توجه بدم به نیتی که اون روز در هیئت کرد...

دوستان و بزرگواران:

نیت های ما، بیش از خود اعمال ما، ما رو می‌سازن و تقدیرات ما رو رقم میزنن...

مخصوصا نیت های انسان های مومن...

نیت های صادق...

 

برای این که نیت هامون رو درست کنیم حقیقتا نیاز به لطافت داریم...

اینکه میگم، نیت مومن، از خود عملش، رشد دهنده تره... این شوخی نیست... بحث های بسیار جذابی داره...

و نیت چیه؟!!

سمت و سوی قلب شماست...

به کدوم طرفه؟!!

  • ن. .ا

این روزها نیاز داشتم برای بار دوم مستند شنود رو گوش بدم...

یکی از علت های که جذبش شدم این بود که راوی این مستند دغدغه ای داشت که منم درگیرشم... سالهاست...

نصرت به دین خدا... نصرت به امام زمان.... نصرت به حکومت امام زمان...

 

حالا قصد دارم با زاویه دید خودم، برش های از این مستند رو مطرح کنم و با شما به اشتراک بذارم...

اگر شروع دوباره این مستند نبود منم برام حوصله ای نمونده بود اینجا چیزی بنویسم... دچار ادبار شده بودم...

 

یه جایی از این مستند راوی میگه:

از محل کارش به علت درد شدیدی که توی سرش داشته ( عفونت مغزی، مننژیت) میاد خونه اش...

میبینه همسرش بی حال و مریض افتاده خونه ( سرطان داشته و حالش بد بود)...

چون همسر مریض بوده دو تا بچه ی حدودا سه ساله و پنج ساله اش گشنه مونده بودن توی خونه...

وقتی میبینی وضع همسر خرابه، میبرتش بیمارستان، برای پرتو درمانی... ( پرتو درمانی درد رو از بیمار سرطانی کم می‌کنه اما به شدت بی حال و ضعیفش هم می‌کنه) از بیمارستان که برمیگردن، به همسرش میگه من حس میکنم دارم میمیرم... ( بیماری مننژیت واقعا در عرض چهار پنج روز می‌کشه بیمار رو)

به همسرش میگه کنارم بشین تو ماشین... اگر تو راه اتفاقی افتاد زنگ بزن به اورژانس...

رفتن بیمارستان... بماند که چقدر اذیت شدن تا بستریش کنن...

 

 

اینا رو گفتم که به اینجا برسم:

دکتر وقتی دید چقدر دیر آوردنش بیمارستان، به همسر این بیمار میگه چرا اینقدر دیر آوردیدش... این الان دیگه امیدی به زنده موندنش نیست... همینطور که داشتم به همسر این راوی هشدارها و احتمالات رو میگفت، دید همسر این بنده خدا هم ابرو نداره ( به خاطر فرآیند درمانهای سرطانی، کلا ریخته بود) ضعیف و بی حاله... دیگه ادامه نداد و رفت پشت یه حائلی که در دید این دو نفر نباشه و زد زیر گریه...

 

تازه دکتر تمام صحنه رو ندیده بود...

مرد در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ...

زن درگیر یک بیماری لاعلاج...

دو فرزند کوچک، در خانه رها شده، حقیقتا به امان خدا...

 

این تصویر رو تصور کنید...

این تصویر خیلی با دلم بازی کرد...

فقط این بیت به ذهنم میاد:

 

عجب عاشق کشی ای شاهد کل

به کار خویش غوغا می‌کنی تو

 

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...