این روزها نیاز داشتم برای بار دوم مستند شنود رو گوش بدم...
یکی از علت های که جذبش شدم این بود که راوی این مستند دغدغه ای داشت که منم درگیرشم... سالهاست...
نصرت به دین خدا... نصرت به امام زمان.... نصرت به حکومت امام زمان...
حالا قصد دارم با زاویه دید خودم، برش های از این مستند رو مطرح کنم و با شما به اشتراک بذارم...
اگر شروع دوباره این مستند نبود منم برام حوصله ای نمونده بود اینجا چیزی بنویسم... دچار ادبار شده بودم...
یه جایی از این مستند راوی میگه:
از محل کارش به علت درد شدیدی که توی سرش داشته ( عفونت مغزی، مننژیت) میاد خونه اش...
میبینه همسرش بی حال و مریض افتاده خونه ( سرطان داشته و حالش بد بود)...
چون همسر مریض بوده دو تا بچه ی حدودا سه ساله و پنج ساله اش گشنه مونده بودن توی خونه...
وقتی میبینی وضع همسر خرابه، میبرتش بیمارستان، برای پرتو درمانی... ( پرتو درمانی درد رو از بیمار سرطانی کم میکنه اما به شدت بی حال و ضعیفش هم میکنه) از بیمارستان که برمیگردن، به همسرش میگه من حس میکنم دارم میمیرم... ( بیماری مننژیت واقعا در عرض چهار پنج روز میکشه بیمار رو)
به همسرش میگه کنارم بشین تو ماشین... اگر تو راه اتفاقی افتاد زنگ بزن به اورژانس...
رفتن بیمارستان... بماند که چقدر اذیت شدن تا بستریش کنن...
اینا رو گفتم که به اینجا برسم:
دکتر وقتی دید چقدر دیر آوردنش بیمارستان، به همسر این بیمار میگه چرا اینقدر دیر آوردیدش... این الان دیگه امیدی به زنده موندنش نیست... همینطور که داشتم به همسر این راوی هشدارها و احتمالات رو میگفت، دید همسر این بنده خدا هم ابرو نداره ( به خاطر فرآیند درمانهای سرطانی، کلا ریخته بود) ضعیف و بی حاله... دیگه ادامه نداد و رفت پشت یه حائلی که در دید این دو نفر نباشه و زد زیر گریه...
تازه دکتر تمام صحنه رو ندیده بود...
مرد در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ...
زن درگیر یک بیماری لاعلاج...
دو فرزند کوچک، در خانه رها شده، حقیقتا به امان خدا...
این تصویر رو تصور کنید...
این تصویر خیلی با دلم بازی کرد...
فقط این بیت به ذهنم میاد:
عجب عاشق کشی ای شاهد کل
به کار خویش غوغا میکنی تو