در آستانه ی چهل سالگی

با من بیا... من به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

در آستانه ی چهل سالگی

با من بیا... من به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...



خیال خام پلنگ من
به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را زبلندایش
به روی خاک کشیدن بودن

پلنگ من، دل مغرورم
پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من
ورای دست رسیدن بود


چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت
اما به فکر پریدن بود

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۸:۰۸ ق.ظ

روستا گردی 2

روستا گردی ما هدفهای زیادی داشت اما یکی از اهداف مهم روستا گردی مون فاصله گرفتن از فرهنگ مصرف گرایی بود...

اون هم نه فقط برای من و همسرم... بلکه بچه ها هم باید برای یک روز از فرهنگ مصرف گرایی دور بشن... از فرهنگ آماده خوری دور بشن...

یکی دیگه از اهدافش بالا بردن حوصله هست...

بخوای بری توی طبیعت و یه نصفه روز اتراق کنی و حوصله نداشته باشی بهت خوش نمیگذره... که در ادامه میگم

اینبار یه روستا یا بهتره بگم یه دهستان رو پیدا کردیم که کمی از ما دور بود... اما عوضش به یک منطقه ی امنیتی کشور نزدیک بود :)))

منم کنجکاو!!!

تا پیداش کنیم حدود 1 ساعت توی ماشین بودیم... که همسرم هم معترض شد... و بهش گفتم قرارمون این نبود...

 

اینجا تازه از ماشین پیاده شده بودیم...

همه فرار کردن توی طبیعت...

اینجا آب هم داشت... اما این بار کنار چشمه نبودیم... بلکه یه برکه ی آب رو داشتیم در کنار خودمون... خالی از لطف نبود

 

با وجود مبارزه با فرهنگ مصرف گرایی دیدم عصر قبل از حرکتمون خانم و امیرعلی پیشنهاد دادن توی طبیعت ساندویچ بخوریم...

ساندویچ؟!!

خانمم گفت آره... بیا یه چیز جدید بخوریم... خودمون همبرگر درست کنیم... ببریم توی طبیعت...

اینجور مواقع یعنی من باید همبرگر درست کنم...

گفتم چرا حالا میگی؟!! گوشت داریم تو خونه؟

گفت آره یه مقداری هست... چرخش کردم و گفتم قرار بود با آماده خوری مبارزه کنیم... همه بیان به کمک برای درست کردن همبرگر...

اما در کل 90 درصد کاراش رو خودم انجام دادم....

ولی وقتی موقع درست کردن و پختن همبرگر شد... به بچه ها گفتم بریم چوب خشک جمع کنید بیارید...

اینجا اجاق گاز نداریم که با یه فندگ شعله داشته باشیم...

امیرعباس به جای چوب و برگ خشک شقایق آورد که بریزه توی منقل...

کلی خندیدیم :))

فاطمه زینب هم فقط دور دور میکرد... اما نیتش رو داشت :)))

اما در نهایت همبرگر خیلی خوبی از آب در اومد:

جوری که دوباره مجبورم کردن دو تا دیگه بردارم و روی زغال سرخ کنم...

مخصوصا امیرعلی حسابی از پاستوریزه بودن در میاد وقتی میریم توی طبیعت...

خیلی بهش تاکید کردم که باید چوب خشک و برگ خشک جمع کنی...

دوست نداشت برگ خشک هایی که زیر درخت ها در حال پودر شدن بودن رو برداره...

اما آخرش تن به این کار داد...

و این اتفاق مثبتش بود...

 

این عکس هم برای علیرضا:

 

علیرضا ببین یه دهه شصتی خسته اما پیگیر و سمج رو...



خانمم گفت دیگه اینجا نیاییم چون دوره... 

اما خیلی جاهای این دهستان مونده هنوز... فعلا که تا دو هفته بعد هم شرایط رفتن نداریم چون نیستیم...

بعدش خدا بزرگه...

بهش گفتم حس کردم مثل دفعه قبلی بهت خوش نگذشت...

گفت آره...

گفتم چون بیشتر تماشاچی بودی...

باید خودت رو درگیر کنی توی طبیعت... والا حیف میشه...

موافق بود و گفت تجربه شد برام...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۳۰ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۸:۰۸
ن. .ا
سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۷:۴۸ ب.ظ

چرا ازدواج کردم؟

شاید یه روزی بچه ام ازم بپرسه چی شد ازدواج کردی...

یا چی شد با مامان ازدواج کردی؟

فکر کنم اولش با شوخی جواب بدم و اون هم این باشه:

من زیادی فکر میکردم... اونقدر که یادم میرفت زندگی کنم

ازدواج کردم که یه مقدارم زندگی کنم

:)))

از اون شوخی های واقعا جدی

اگر عقل داشته باشه میفهمه شوخی نبود...

 

 

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۹:۴۸
ن. .ا
شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۵:۱۴ ب.ظ

روستا گردی های آخر هفته

چند سالی هست که توی این شهر جاهای معروفش برامون تکراری شده بود...

از طرفی نیازمون به دور شدن از زندگی شهری هم من و هم همسر رو تحت فشار قرار میده...

دور شدن از زندگی شهری یکی از اون اشتراکات بسییییار پر رنگ من و خانمم هست...

با اون که خانمم هیچ وقت زندگی  توی روستا رو تجربه نکرد و غالبا آپارتمان نشین بودن در زمان مجردیشون... خیلی خوب درک میکنه نعمات روستا رو...

چند وقتی هست برای سلامتی روحمون و برای آشنایی بیشتر بچه ها با طبیعت آخر هفته ها میریم به سمت روستاهای نا شناخته ی این شهر... و از طبیعت اون روستا لذت میبریم و یه نصفه روز رو توی طبیعت سر میکنیم...

 

پسرم امیرعلی کفش دوزک های زیادی پیدا کرد و اونها رو میذاشت روی دستشون و از اینکه پرواز میکردن ناراحت میشد... میگفت میخوام پیشم بمونن...

و خیلی سعی کرد جداگانه آتش درست کردن و آماده کردن ذغال رو برای درست کردن کباب از من یاد بگیره

وجود آبی که از دل کوه می اومد بیرون هم حسابی بچه ها رو مشغول کرده بود

بوی گل محمدی هایی که هنوز نچیده بودنشون خانمم رو حیران کرده بود...

و هر دو افسوس میخوردیم که چرا همیشه دنبال جاهای معروف میگشتیم برای استراحت و تفریح...

کشف روستاهامون هر هفته برقراره و ادامه داره...

می ارزه به دردسرهاش... و معطل شدن هاش...

آخرش کاسه کوزه هامون رو جمع میکنیم میریم تو روستاهای دور...

من خیییلی پایه هستم... اما خانمم هنوز به اندازه ی من خل نشد...

هنوز به تعاملاتش فکر میکنه...

ولی مستعد هست یه روزی مثل من بزنه به سرش...

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۷:۱۴
ن. .ا
چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۵:۱۹ ب.ظ

مقداد

خیلی فعالیت های مقداد خداداد رو دوست دارم...

کلا اینستا که میرم اولین صفحه ای که چک کنم صفحه ی مقداد هست...

چند روز پیش به مقداد پیام دادم... گفتم خیلی دلم میخواد منم قدمی بردارم در مسیری که دارید تلاش میکنید... راهتون رو خیلی خوب میفهمم... اما الان اینجایی که هستم 2000 نفر دارن نون میخورن و به وجود من نیاز دارن... بحران رو که رد کنیم میام بیرون و وقت بیشتری دارم برای کار کردن...

دوست ندارم لبیکی الکی بگم که بعدش بدقول بشم...

آقای خداداد هم این جواب رو به من دادن:

و این روزها خیلی برای موندنم توی این مجموعه دنبال دلیل میگردم... از هر طرفی میرم به خدا میرسم...

راستی چقدر تلاش کردن برای خدا لذت بخشه...

این که صدت رو بذاری وسط... و از هیچ کسی هم توقع تشکر نداشته باشی...

و البته موضوع همیشه به این سادگی نیست...

خدایا منو برای خودت خالص کن...

 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۷:۱۹
ن. .ا
دوشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۸:۱۵ ق.ظ

دخترم دستشه

توی شیراز که خدمت میکردم (دو ماه) یه هم گروهانی داشتم کرد بود نمیدونم اهل کرمانشاه یا سنندج بود...

رابطه مون بد نبود... گاهی هم صحبت میشدیم

من نمیدونستم شیعه هست یا سنی، نمی پرسیدم...

یه روز خودش بهم گفت: من خودم سنی هستم ولی نماز آیت الله بهجت رو خیلی دوست دارم... خیلی حال معنوی عجیب غریبی داره...

بعد در ادامه صحبت هاش بهم گفت همسرم شیعه هست...

اصلا انگار آب یخ ریختن روم...

رابطه ام از اون دیالوگ ها به بعد با این جوان کرد خیلی متفاوت شد...

خیلی بیشتر هواش رو داشتم... خیلی بیشتر باهاش رفاقت میکردم...

اصلا هم سمت مسائل اختلافی شیعه سنی نمی رفتم...

بعد ها خیلی فکر کردم که چرا این جوان کرد رو اینقدر تحویل میگرفتم؟!!

دیدم حسم نسبت به ایشون اینجور بود که انگار داماد خانواده ی ما هست..

دیدید وقتی خانواده ها داماد میگیرن خیلی داماد رو تحویل میگیرن؟!

علتش رو هم غالبا میگن: دخترمون دستشه...

واقعا حسم این بود دخترمون دست این جوان کرد هست...

من خوب میشم یه روز...

دکترا گفتن :)))

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۸:۱۵
ن. .ا
پنجشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۲، ۰۸:۴۱ ق.ظ

اشک

این حس رو تا حالا تجربه نکرده بودم:

هم به همسرم دروغ گفتم که مبلغ اجاره مون چقدر افزایش پیدا کرده...

هم به مادرم...

به همسرم مبلغ واقعی رو نگفتم چون اگر میفهمید خیلی ناراحت میشد... و شاید تا یک ماه میگفت ما چرا باید اینقدر از پولهامون رو بدیم بابت اجاره خونه...

حتی این مبلغی هم که بهش گفتم، گفت خییلی زیاده... و دوباره پیگیر خونه های جدید شد... و همون جواب های تکراری از صاحب خونه ها...

 

به مادرم مبلغ واقعی رو نگفتم چون ایشون تحمل این مقدار ظلم رو از صاحب خونه ها ندارن و نفرین میکنن...

میزنه دودمان این بنده خدا رو بر باد میده... گناه داره با دو تا بچه...

 

ولی جدای از این حس که میگم جدیده و در کل حس خوبی ارزیابیش میکنم... و حس میکنم بزرگم کرده...

یک حس گنگ جدید دیگه دارم... 

اما اینو حتی اینجا هم نمیتونم بگم... این ربطی به اجاره و مستاجری نداره...

اصل موضوعش خیلی مهمه که توی خودم نگهش داشته باشم... اما جزئیاتی داره که اون جزئیات رو سوای اون اصلش باید مطرح کنم... نکات خوبی توش هست...

شاید به درد دو نفر دیگه هم بخوره...

.

ممنونم خداجون...

چیزهایی رو مهمون دل آدم میکنی که احدی نباید بدونه...

این سکوت ها خیییلی دنیای عجیبی دارن...

شاید مهم ترین دستاورد این سکوت ها، اشک باشه...

اشک!!

 

ا

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۸:۴۱
ن. .ا
شنبه, ۲۶ فروردين ۱۴۰۲، ۰۵:۴۷ ب.ظ

درک شرایط

اگر کسی نتونه شرایط طرف مقابلش رو درک کنه چجوری میخواد ارتباط بگیره؟!!

من وقتی بعضی از شرایط ها رو درک میکنم واقعا مثل طرف دردمند میشم...

 

اولیای خدا چجوری دوام میارن واقعا؟!!

:))))

 

بی خود نیست اینقدر وابسته به خدان :)))

فقط آدمای قاقی مثل ما میتونن این قدر بدون خدا سر کنن...

برای بی خدا بودن و دوام آوردن واقعا زمختی ویژه ای لازمه...

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۰۲ ، ۱۷:۴۷
ن. .ا
شنبه, ۱۹ فروردين ۱۴۰۲، ۱۲:۵۵ ق.ظ

نماز جماعتی بعد از ۱۱ سال

امروز بعد از ۱۱ سال زندگی مشترک، نماز جماعت ۲ نفره خوندیم...

هم ظهر و عصر

هم مغرب و عشا...

راستش من خیلی ساله پیشنهادش رو میدم... اما امروز خدا به دل همسر انداخت...

خیلی راضی بود...

برای همین نماز مغرب هم جماعت خوندیم...

چقدر برای امیرعلی جذاب بود

:)))

 

 

 

چیه... ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست

:)))

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۰۲ ، ۰۰:۵۵
ن. .ا
يكشنبه, ۱۳ فروردين ۱۴۰۲، ۰۷:۴۲ ب.ظ

گرگ هاری شده ام

پوپکم، آهوکم

چه نشستی غافل؟!!

کز گزندم نرهی...

گرچه پرستار منی

من از این غفلت معصوم تو

ای شعله ی پاک

بیشتر می سوزم و دندان به جگر میفشرم...

منشین بامن

با من منشین...

که شراری شده ام...

گرگ هاری شده ام...



میدونی

من به چی فکر میکنم؟!!

راهی که آغاز کردم هیچ معلوم نیست تا کجاش میرم...

اکر وسط راه از دره ها یا صخره ها پرت بشم...

میدونی اینکه با خودم آوردمت حس عجیبی دارم...

این حس بیچاره ام میکنه...

تو به کم قانع بودی... جات توی بهشت بود...

من اما سر پر شوری دارم... خسته ات میکنم...

من اگر جای خدا بودم خیییلی هوات رو میداشتم...

آخه میدونم تحمل مثل منی برای مثل تویی چقددددر سخته...

همین...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۰۲ ، ۱۹:۴۲
ن. .ا
سه شنبه, ۱ فروردين ۱۴۰۲، ۱۱:۲۲ ب.ظ

ابر مرد تنها...

امروز توفیق داشتم بعد از ۱۲ سال باز از دور نظاره گر روی ماه باشم...

چقدر عاجزم از وصف حالم بعد شنیدن فرمایشات آقا...

کاش میشد سر به بیابان بذارم از فرط بی عرضگی هامون... اول از همه خودم...

تحول...

بزرگترین ضعف کشور ، اقتصاد...

کار هرز، تصدی گری دولت ها در امور اقتصادی...

مشارکت مردم در اقتصاد...

و نظر من:

دولت رئیسی تا الان در مشارکت دادن مردم در اقتصاد ناتوان بوده... هر چند کاذهای خوبی هم کرده و شخص رئیسی خیلی دغدغه مند هم هست... اما خب...

 

اگر مردم مشارکت نکنن گره اقتصاد باز نمیشه...

و امان از مردم...

امان...

 

دلم میخواد برم چوپانی کنم توی صحرا و بیابون...

کار سختیه مشارکت دادن مردم...

چون هم باید مردم رو متقاعد کنی و هم بازوان صاحبان منافع در تصدی گری دولتی رو قطع کنی...

هر دوی اینا سخته

یکی از یکی سخت تر... 

و بازم میگم...

باید قدرت احزاب به حداقل تربن حالت ممکن برسه...

احزاب مخصوصا به شکلی که در کشور ما هستن نه تنها اسلامی نیستن بلکه...

 

 

خدایا..

از تنها بودن این ابرمرد، میخوام سر به بیابون بذارم...

بعد از سخنرانی آقا وقتی دیدم بعضی از دوستام راحت میگن و میخندن خیلی ازشون ناراحت شدم...

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۰۲ ، ۲۳:۲۲
ن. .ا