پسر تازه بیدار شده و هنوز ویندوزش بالا نیومد...
دختر هم مشخصه یه نیم ساعتی بیداره و داره به من کمک میکنه توی کار کردن پشت سیستم
اینه حال و روز من وقتی سر صبح با این جقله ها میام پشت سیستمم...
بعد از خودم انتظار دارم با وجود اینها به افکارم نظم بدم و مطالبم رو بنویسم...
همیشه توقع زیاد از خودم موجب شده تا حد جنازه شدن از خودم کار بکشم...
چند ساله که تنها خلوت من زمان صبح و سحر هست... که مدتهای زیادی هست از این نعمت هم محرومم...
برای این بنده بی نوا دعا کنید...
بد نیست حالا که عکس دختر و پسرم رو گذاشتم تفاوت عمیق دختر و پسر رو بگم:
وقتی میام خونه پسر ها هر کدوم مشغول کاری هستن و گاهی ممکنه بیان به استقبالم... اما این دختر بدون استثناء میاد جلوم تا بغلش کنم... اگر حواسم نباشه و مثلا وسایلی دستم باشه و برم توی آشپزخونه... دنبالم میاد یا بین راه پاهام رو بغل میکنه و نمیذاره راه برم... یعنی منو بغل کن...
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...
در شگفتم اگر خدا بهم دختر نمیداد هیچ وقت مقام پدر رو کامل درک نمیکردم...
دنیا بدون داشتن دختر قطعا جای وحشتناکی هست... اینو رو پدرهای اهل تفکر بعد از دختردار شدن میفهمن...
خب یه صلوات هم بفرستید تا همه چیز به خیر بگذره :)))
صحبت از پیدا گردن گنج میکردن و ثروت هنگفت و حلالی که با خودش میاره و نارضایتی از تلاش برای پول اندک و...
وسط بحثشون از خانمه پرسیدم پول خیلی زیاد به چه کارت میاد؟
یه خونه بزرگ و دلباز و یه ماشین مورد علاقه و همسری همراه و خورد و خوراک و پوشاکی دلخواه... بیش از این میخواید؟!!!
اون ثروت هنکفتی که ازش حرف میزنید یه شهر رو میشه باهاش خرید، به چه کارت میاد؟!!
گفت نمیدونم با اون ثروت چی میشه خرید فقط دوست دارم هر چی خواستم بخرم به موجودی کارتم فکر نکنم... فقط بخرم...
دیگع به بحث ادامه ندادم و از جمع خارج شدم...
خانمه خواسته اش بد نبود... یکی از آقایون همکارم هم چند روز پیش همین حرف رو گفت... گفت دوست دارم هر چی خواستم رو بتونم بخرم... حس خیلی خوبیه...
به ایشون هم چیزی نگفتم... فقط دیشب به خانمم گفتم تو هم دوست داری هر چی خواستی بدون دغدغه بخری؟!!!
با لبخند گفت: آره...
گفتم: دنیا جای جذابیه... میدونی چرا؟!!
چون خدا ما رو با فطرتمون فرستاد اینجا... فطرت همه مون بهشت رو میخواد...
مگه غیر از اینه که توی بهشت هر چی بخوای به اراده نفست انشا میشه؟!!!
توی بهشت هر چیزی که طلبش رو داشته باشی در اختیارت هست...
حالا چرا فرستادتمون توی این طبیعت پر از محدودیت و اضداد؟!!!
بازم ادامه ندادم...
و توی خلوتم فقط به خودم میگفتم بناست عاشق بشی...
همه این محدودیت ها و رنج ها برای عشقه...
هیچ چیز دیگه توی دنیا ارزش مبارزه نداره...
هیچ چیز...
حتی بهشت...
خدایا عاشقمون کن...
تحویل سال ۱۴۰۱ حرم امام رضا جان بودیم...
امسال هم روزی شد که چند روز قبل از تحویل و چند روز بعد از تحویل سال مشهد باشیم
امسال لطفش سه چندانه...
چون هم امام رضا علیه سلام هستن
هم استاد جان که با ما هستن...
و هم به احتمال زیاد عزیز دل ما، اوتاد عصر ما، ولی برحق، مقام معظم رهبری سخنرانی میکنن
یا کاش این الطاف کامل بشه با یک اقامتگاهی نزدیک بست شبخ طبرسی...
از الان دارم فکر میکنم یک سال گذشت و من چکار کردم... و بعد از یک سال چی دارم ببرم برای استادمون...
بگم چکار کردم؟!!
خدایا... میدونم همینطوری یک عمری میگذره و ما دست از پا درازتر به دیدار ملک الموت میریم
توی دو سه مطلب قبلی نوشتم ربط نماز اول وقت با ولایت اینه که در نماز خواندن با امامت همراه باشی...
چرا؟
چون اثر حقیقی سوره حمد در نماز به این هست که امام زمان در حال خواندن سوره حمد هستن... اثر حقیقی رکوع و سجود وقتی هست که امام زمان در حال رکوع و سجود هستن...
خب مگه کار مردم به نماز اولویت نداره؟!!
نمیدونم... هر چی امام زمان بگن... اگر توی اون لحظه یا اون نماز کار خلق الله واجب تر بود... که خب اول خلق خدا بعد نماز...
اگر نماز واجب تر بود... اول نماز بعد خلق خدا...
خب از کجا بفهمم؟!!
از اتحاد وجودیت با امام زمان...
یعنی میخوای بگی هیچ کاری فی نفسه خوب نیست؟!! و حتما باید بدونم نظر امام زمان چیه؟!!
کار خوب که زیاده... اما کار خوبی که موجب خشنودی خدا بشه مهمه... خدا خودش فرموده خشنودی خودم رو در بین طاعتها پنهان کردم...
خب چرا؟!!
تا بگردی اصل رو پیدا کنی... نه اینکه به ظواهر بچسبی...
خب الان من از کجا بفهمم امام زمان سر چه ساعتی نماز میخونن؟!! که منم همراه بشم... همیشه بعد از اذان میخونن نمازشون رو؟!!
نمیدونم بخدا...
پس خودت کی نماز میخونی؟!! چجوری میفهمی؟!!
من اگر میفهمیدم که اینجوری نمیزدم ساختار ذهنیت رو نابود نمیکردم...
منم نمیفهمم...
همه دردم هم همینه...
وقتی این چیزای ساده رو نمیفهمم... چطوری میتونم ناصر امامم باشم؟!!
فکر نمیکنی زیادی داری وسواس بخرج میدی؟!!
دینداری نباید انقدر سخت باشه هااا
دقیقا... دینداری اینقدر سخت و خشک نیست که بگه باید برای سر وقت بودن ابن زمان باشی... چرا نمی تونیم اب الزمان باشیم مثل اماممون؟!!!
مگه نباید برای ماموم بودن شبیه امام بشیم؟!!!
پس دعا کن از این وسواس زمان خلاص بشیم
ده سال پیش توی مطالعات فلسفی و عرفانی، میخوندیم حقیقت و واقعیت پشت و روی یک سکه هستن و ذره ای جدایی از هم ندارن...
و علم و دین هم یک حقیقت هستن و در واقع پشت و روی یک سکه هستن...
و راه تشخیص حق و واقع عقل هست منتهی عقلی که مشوب یا آلوده به وهم نباشه...
بعد توی قرآن میخوندم « اکثرهم لایعقلون»
و وقتی اینها رو کنار هم میذاشتم میدیدم اکثر افسردگی ها و اختلالات و اختلافات و دعواها و نساختن ها زیر سر اینه که وهم و خیال گسسته از عقل بر وجود انسان سیطره پیدا کرده...
بعد اون حدیث که میفرماید پیامبران برای بیرون کشیدن دفائن عقول از مردم، مبعوث شدن رو که میخونیم میبینیم بله... تمام مشکلات زیر سر اینه که عقلها دفن شده هستن...
عقل یعنی واقعیت... یعنی زبان رخداد و حادث ها...
اگر ما انسانها دچار اوهام و خیالات بشیم فقط فانتزی میسازیم... و چون راه به واقعیت نمیبره میریم سراغ فانتزی بعدی... و این سلسله برای یه عده تا مرگ ادامه داره...
مثال بزنم؟!
ازدواج موجب به تعادل رسیدن جنسیت میشه
یعنی چی؟!
شنیدید که میگن حب و بغض انسان منطق انسان رو میسازه؟
یعنی منطقی که رسالتش رسیدن به واقعیته... دستخوش حب و بغض اون متفکر میشه و حب و بغض متفکر رو توجیه میکنه به جای اینکه اون متفکر رو به واقعیت برسونه...
ازدواج وقتی جنسیت رو به تعادل میرسونه معناش اینه که منطق رو از استعمار حب و بغض شخصی خارج میکنه و در خدمت واقعیت قرار میده... واقعیت همون حب و بغض خداست...
تا قبل از ازدواج غالبا فکر انسان در مورد جنس مخالف، جنسیت زده هست، تعادل نداره... وقتی جنسیت به تعادل رسید حالا بیشتر ملکات درونی همسرت به چشمت میاد... میگی چرا همسر من زیادی حسوده... یا زیادی شوخه... یا خیلی جدیه... با زیادی بذل و بخشش میکنه.. یا توجه اش به من کمه...
وقتی کار به این واقعیات رسید باید به این سوالات «پاسخ» داد چون ازدواج بستر برانگیختن درون انسانهاست... و برانگیختن کار ساده ای نیست... مثل درد زایمان میمونه... هر کسی تن نمیده...
لذا اکثرا دوباره روی میارن به خیال و وهم و ساختن فانتزی...
اولین فانتزی؟!
طلاق و ازدواج با دیگری...
بعد این رو بذارید کنار یه آمار
میگن بیش از ۹۰ درصد انسانها میگن اگر برمیگشتیم عقب ، راه دیگه ای رو میرفتیم...
یعنی اکثر آدما ناراضی هستن... توی ازدواج شاید بشه درصد کمتری قائل شد اما به نظرم بازم بالای پنجاه درصده.. خیلی ها میگن برگردیم این مرد یا زن رو انتخاب نمیکنیم... چرا؟
چون نگاهشون در مورد همسرشون دیگه جنسیت زده نیست، اما توان فهم زبان واقعیت رو هم نداره...
یعنی ربط حسادت زیاد، شوخ بودن زیاد همسر، یا خشک بود زیاد همسر و.... رو با خودش نمیفهمه... فلذا نمیتونه با زبان واقعیت تکلم کنه...
خدا با زبان وقایع با انسان سخن میگه... وقتی انسان گوش شنوا نداشته باشه مکالمه شکل نمیگیره... لذاست روز قیامت که کلام خدا رو در زبان وقایع میفهمه حسرت میخوره که چرا نمیشنیدم...
چون اکثرهم لایعقلون...
کمی در مورد ماهیت عقل اندیشه کنیم...
عقل چیه؟!!!
چقدر کار خدا دقیق بوده که عقل رو به سواد گره نزدن... مثالش مطلب قبلی و رفتار تربیتی پدرم... سوادش در حد خواندن و نوشتن بوده اما رفتارشون عاقلانه بوده... در حالی که فرزند یک معلم یا استاد دانشگاه ممکنه همچین تربیتی ندیده باشه...
خب...
عقل چیه؟!!!
خوبه از خودمون بپرسیم...
امروز سالگرد پدرم هست، سومین سالگردشون...
من همیشه یک سیاست پدرم رو در قبال خودم تحسین کردم چون این مدل رفتارشون موجب شد من و حتی برادرم که اهل درس هم نبود توی زندگیمون روی پای خودمون بایستیم
پدرم شخصیت جلالی ای داشت... و با اونکه من فرزند درس خوان خانواده بودم (البته زیاد درس نمیخوندم اما نمره هام خوب بود همیشه) خیلی به نمره بالا بودن من اهمیت نمیداد و از نوجوانی به بعد هیچ وقت اجازه نمیداد بیکار بمونم... تابسنونها که کامل وقتم رو در اختیار کار قرار میداد... بابام سنگ کار بود و تابستونها من یا روی اسکلت نمای ساختمونها بودم یا پای اسکلت داشتم سنگ و ملات رو میکشیدم بالا...
زمین کشاورزی هم داشت، که شامل دو تا باغ مرکبات بود... وقت رسیدگی به اونها هم که دیگه براش مهم نبود وقت مدرسه هست یا تابستون... باید پای کار میبودیم...
حتی پشت کنکور هم وقتی منو توی خونه میدید میبردم سرکار...
برای همین پشت کنکور خیلی از اوقات میرفتم کتابخونه شهرمون و درس میخوندم تا جلوی دید بابا نباشم...
در وقت حمایتهای مالی هم اهل امساک نبود... اما مثلا من وقتی لیسانسم رو گرفتم و گفتم برم ارشد بخونم، گفت دیگه به لحاظ مالی حتی یک قرون رو من حساب نکن... پول در اوردی تا دکتری بخون، نداشتی قدم بزرگ بدون برنامه برندار...
اون موقع ناراحت میشدم... میگفتم بقیه پدرها از بچه های کم استعدادشون هم حمایت های بی دریغ میکنن اما من که استعداد هم دارم، حامی ندارم...
وقتی وارد محیط کار شدم فهمیدم پدرم چه لطفی به من کردن...
پدرم منو به بلوغ اقتصادی رسوندن... جوانی که تا ۲۸ سالگی اهل کسب نیست به لحاظ بلوغ اقتصادی از اجتماعش عقبه...
این در حالی هست که سن شروع به کار در تعریف سن اقتصادی، ۱۲ سالگی هست، یعنی یک انسان ۱۲ ساله اگر مهارت یا هنری نداشته باشه که بابت اون هنر و مهارت بهش پول بدن اون شخص داره به لحاظ اقتصادی از جامعه عقب میمونه...
دوستی دارم که فوق لیسانسه، دکتراست... اما بلوغ اقتصادی نداره...
ضعیف بار اومده... حتی شاغل هم هست هااا ، اما ترسو بار اومده... چون اگر از جایی که کار میکنه بره بیرون نمیتونه خرج خودش رو در بیاره...
انسانی که بلوغ اقتصادی نداشته باشه انسان انقلابی ای هم نخواهد شد... یا انقلابی نخواهد ماند...
چون ناتوانی در بدست آوردن قدرت مالی، محافظه کارش میکنه
و محافظه کاری هم که قتلگاه انقلاب و بسیاری از آرمانهاست...
من وقتی پدر خودم و پدر همسرم رو از دست دادم، همزمان صاحب خانه هم بعد چند ماهش ازم خواست پاشم... و از سال ۹۹ به بعد فهمیدم با تعداد بچه هایی که دارم اگر به فکر تهیه خونه نباشم از هیچ کسی نمیشه گله داشت جز بی تدبیری خودم... چون این شهر به خانواده ۴ نفره و بالاتر خونه اجاره نمیدن
اون موقع بود فهمیدم اینکه از خودم خونه ندارم و این تعداد بچه هم دارم و نیاز به مسکن دارم میتونه منو ضعیف و محافظه کار بکنه...
تعارف رو گذاشتم کنار و ارزش کارهایی که برای کارفرما میکردم رو با سیاست و امدادهای الهی نشونشون دادم
حالا فهمیدن ، من نباشم چه ضربه بزرگی بهشون میخوره... و در مقابل من متواضع شدن...
اینکه وقتی نباشم چه ضربه ای میخورن رو خودم تدبیر میکنم که ضربه نخورن، اما تا وقتی هستم باید به اندازه خدماتم بهاش رو پرداخت کنن...
ضعیف شدن من و خانواده ام یعنی هم اونها منو از دست میدن و هم من محافظه کار میشم برای اهدافی که دارم...
پس تعارف ندارم... پول کارم رو میگیرم...
و در صدد تهیه خانه هستم... این قلدری رو چند ماه بعد از از دست دادن پدر همسرم دریافت کردم که باید باشه... از دست دادن دو پدر یعنی از دست دادن تمام حس امنیتی که در زمین و دنیا ریشه داشت... و فقط خدا برات میمونه و خدا هم میگه مستقل شو تا بهت نگاه کنم...
و میبینم همکاران مجردم رو که پدر و مادر حمایت های بیخود داشتن و اینها رو ضعیف بار آوردن...
حالا که میبینن نمیتونن تو این وضعیت اقتصادی گلیمشون رو از آب بکشن ، چنگ به صورت رهبری و اصل نظام میکشن...
خدایا کمکمون من به لحاظ اقتصادی ضعیف و نابالغ بار نیاییم...
چون ایمانمون در گرو این قدرته...
خدا رحمتت کنه بابا...
طبرسی توی تفسیر مجمع البیانش میگه:
حکمت اینکه سوره توحید بعد از سوره تبت به دستور وحی و پیامبر جاگذاری شده اینه که برای رسیدن به توحید باید از مانع و سد ابولهب ها عبور کرد...
پس توحید یعنی درگیری و مبارزه با ابولهب...
کسی میدونه مشخصه اصلی ابولهب که میشه تعمیمش داد چی بود؟
اینها ظاهرا مذهبی هم بودن...
کسی میدونه سنگین ترین مبارزه اهل توحید با چه صنف انسانهایی هست؟!!
نمیدونم...
اما میدونم وقتی امام خمینی به گورباچف نامه نوشتن و عرفا و فلاسفه ای نظیر ملاصدرا و ابن سیناو ابن عربی رو به عنوان اسلام ناب معرفی کردن، کسانی امام رو مجبور به سکوت کردن که همه مذهبی بودن...
حوزوی هم بودن...
به نظرم ابولهب ها از جنس صهیونیست ها نیستن...
از جنس امریکایی ها نیستن...
از جنس همین مذهبی هایی هستن که جلوی امام خمینی ایستادن...
از من گفتن...
البته میشه این جنس انسانها رو تشریح کرد... منتها میترسم خودم هم شامل بشم... فلذا بذارید فعلا سر و صدامون رو بکنیم... ان شا الله خدا اول از همه خود من رو هدایت کنه...
برای منی که اوردز کردم و حتی معنای عبودیت رو بدون ولایت نمیفهمم و چون نمیفهمیدم مثلا نماز اول وقت رو اینطور معنا میکردم که نماز را باید در اولین وقتی که واجب تری به گردنت نیست بجا آورد...
اما باز هم برام سوال بود خب ولایت کجای این تعریف از اول وقت میگنجه؟!!
بعد به خودم میگفتم حتما یه جاش میگنجه دیگه... تو به جهل اولی تری یا همه ی اولیای خدا که مقید به نماز اول وقت بودن؟!!
و با این منطق صداش رو در نمیاوردم...
اما وقتی دیروز نگاه استاد رو به نماز اول وقت خوندم تشتکم پرید
فرمودن: علت اینکه به نماز در اول وقت تاکید داریم اینه که امام زمان در اول وقت نمازشون رو میخونن... لذا وقتی ایشون میگن اهدنا الصراط المستقیم، عالم یک پارچه در حال گفتن این اهدنا هست... تو هم همراه شو تا نصیبی ببری...
وقتی ایشون به خدا عرضه میدارن، ربنا آتنا... کل نظام هستی دارن میگن ربنا آتنا...
تو هم همراه شو تا نصیبی ببری...
خدا به نماز اول وقتت نیازی نداره... بلکه خودت ضرر میکنی اگر در اون لحظه خودت رو به جماعت ولی الله اعظم نرسونی... بهره ات بسییییار تنزل پیدا میکنه از نماز...
وای خدایا...
چرا من نمیفهمیدم...
امروز میخواستم در مورد ناگزیر بودن مبارزه ی راه توحید با طاغوت بنویسم تا کمی لطافت های عرفانی رو با خشونت های کف میدون تعدیل کنم... اما این قسمت از متن فرمایشات استاد دل از کفم ربود...
برای منی که نماز صبح امروزم قضا شد...
وقتی محمد با شور و هیجان و بیان نافذش در مورد شخصیت امام خمینی با جوانهای روستاشون صحبت میکرد کمتر کسی بود که دل آماده ای داشته باشد و قلبش با سخنان محمد برای امام خمینی منقلب نشود...
و این روشنگری ها برای وقتی بود که هنوز حکومت وابسته به استکبار پهلوی حکمرانی میکرد... محمد دوران خدمت سربازی اش در زمان همین حکومت دست نشانده بود و از این فرصت بودن با جوانهای سرباز استفاده میکرد در تبلیغ راه امام خمینی... و بارها توسط مسئولین و فرماندهان پادگان بازخواست شده بود اما هر بار با کیاست و زیرکی ای که داشت از مهلکه گریخت...
محمد در آن زمان قبل از طلوع انقلاب هم اهل مطالعات فراوان بود... جوانی بی پروا و شجاع... و حلال زاده و حلال لقمه...
و چه جوانهایی که تحت نفوذ کلام محمد شیفته حضرت امام نشده بودن... و وارد نهر جاری انقلاب شده بودن و تعدادی هم به توفیق شهادت در دفاع مقدس رسیده بودن...
این جوانها بعد از انقلاب راه خودشان را پیدا کرده بودند اما محمد به سرنوشت دیگری دچار شده بود...
درست در زمانی که تمام آن جوانها در فکر یاری ولی امرمسلمین بودند محمد از دل سپاه تازه تاسیس پاسدارن انقلاب اسلامی از کلامش بوی شبهه می آمد...
بوی تردید می آمد... در کلامش نقد به حضرت امام و شهید بهشتی دیده میشد...
دوستان سپاهی اش بارها تلاش کرده بودند نصیحتش کنند... اما محمد کتاب خوانده بود... مارکسیست و کمونیست را میشناخت... کتب تفسیری خوانده بود... دوستانش حریف زبان و استدلالش نمیشدند...
تا جایی که در محفلی دوستانه در پادگان سپاه با هیجان سخن از پرونده داشتن خودِ حضرت امام و شهید بهشتی در سفارت امریکا بر زبان جاری کرد و گفت اینقدر از این دو انسان دفاع نکنید و سنگ اینها را بر سینه نکوبید...
اینجا دیگر مراعات برخی دوستانش به انتها رسید و کار از مباحثه زبانی گذشت و درگیری فیزیکی آغاز شده بود...
خبر این تفکرات محمد به فرماندهان آن پادگان سپاه هم رسیده بود و محمد از سپاه اخراج شده بود... و فرمانده همان پادگان که چندی بعد به مقام شهادت نائل شد در سخنرانی ای در بین همکارانش گفت ما هم برای محمد دعا میکنیم تا به ریل انقلاب برگردد اما با تفکراتی که پیدا کرد وجودش در این مجموعه جز خسارت چیزی برای انقلاب و سپاه ندارد...
محمد اما دست از مبارزه با انقلاب و امام برنمیداشت...
و این آزاردهندگی محمد حتی تا درون خانه اش هم نفوذ کرده بود... و همسری که غرق در تفکرات انقلابی و نورانی محمد بود و به خاطر معنویت سرشاری که در محمد میدید حاضر به همسری با محمد شده بود، در دل این روزها که محمد فقط تولید تنفر علیه امام و انقلاب میکرد، جز اشک و ناباوری چیزی مهمان خانه اش نبود...
و وقتی اصرار محمد را بر این راه غلط میدید مستاصل شده بود... چون کسی نبود که حریف زبان و بیان محمد باشد... او یکه تازی میکرد و فقط دیگرانی که دل در گرو انقلاب داشتن میدانستن محمد از ریل حق خارج شده اما کسی توان هماوردی با محمد را در بحث های تئوریک نداشت...
همسرش هر چه خواست با هنرهای زنانه محمد را بر سر راه بیاورد بی فایده بود... علاوه بر اینها دیگر حضورش در خانه بسیار کم شده بود تا اینکه شواهد نشان میداد محمد وارد تیم های گروهک های سازمان مجاهدین خلق شده بود... وقتی خانواده اش مطمئن شدن محمد با این گروهها همکاری میکند بی دفاع مانده بودن که با این مرد باید چکار کرد...
همسرش تصمیمش را گرفته بود... و از پدرش خواست تا طلاقش را از محمد بگیرد... و میگفت من حتی یک ساعت هم نمیتوانم محمد را زیر یک سقف تحمل کنم... و خانه را پر کرده بود از شعارهای مرگ بر ضد ولایت و مرگ بر ضد امام و... پدر همسرش اما دخترش را توصیه به صبر و مدارا میکرد و میگفت شاید دوستانی ناباب محمد را به بیراهه کشاندن... محمد انسان بی بته ای نیست... برمیگردد... عجول نباش...
اما همسرش میگفت از محمد دو سال پیش فقط یک اسم و ظاهر مانده... و حتی درب خانه را به روی محمد باز نمیکرد...
و ظاهرا محمدی که به همه چیز پشت پا زده بود و حتی شعار مرگ بر امام میداد، در برابر این مخالفت های همسرش و قهر و غضب هایش و شعارنویسی هایش بر روی دیوار خانه و باز نکردن درب به روی محمد ، فقط سکوت میکرد و کوچکترین تندی ای با همسرش نداشت... شاید پدر همسرش همین حد نگه داشتن محمد را در خانه اش میدید که امید به بازگشتن محمد در دامن انقلاب داشت...
اما محمد در راه جدیدی که در پیش گرفته بود بسیار مصمم بود و گاها میشد که یک ماه به خانه اش نمی رفت... شاید تنها یک قید برایش مانده بود و آن قید هم مشاجره نکردن با همسرش بوده و از این باب کمتر به منزل میرفت تا همسرش کمتر اذیت بشود...