بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

۲۰ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

من حدود یک سال چکهایی که بابت کارخونه میدادم رو مدیریت میکردم که سر تاریخش پاس بشه...

برای اینکه یه وقت برگشت نخوره، خیلی هماهنگی میکردم...

این اهتمام من موجب شده بود اعتبار چک من از اعتبار خیلیا بیشتر بشه ( حتی خود صاحب کارخونه)

و خب گردش هم که میگرفتن میدیدن ماهی سه چهار تومن داشتم پاس میکردم... اعتماد میکردن...

 

ولی برای اینکه این پرچم رو بالا نگه داشته باشم، هم خیلی توسل میکردم، هم خیلی برنامه ریزی...

تازه جدای از اینها خیلی هم استرس میکشیدم...

مثلا فرض کنید وقتی تولید پائین می اومد میدونستم اثرش رو در تامین هزینه های نقدی ماهانه مون میذاره... یکی از اون هزینه ها تامین چک ها بوده...

و مجبور بودم با مدیر تولید جلسه بذارم که چرا تولیدت پائینه...

یا وقتی میفهمیدم مواد اولیه نرسیده، پیگیر میشدم که چرا مواد نرسیده...

یا اگر خدماتی ها توی کارشون اختلال میشد پیگیر میشدم که چرا درست انجام نمیدید و...

 

خلاصه همه چیز به من ربط پیدا میکرد...

از تولید و انبار و اداری و مواد اولیه و خدمات و پیمانکارها و ....

 

عملا مجبور بودم نقش صاحب کارخونه رو ایفا کنم، اما با حقوق کارمندی... حالا فرضا هم حقوقم بالاتر از بقیه باشه... اما از من بشنوید که هر چقدر که میگیرم، حتی اگر 100 میلیون دیگه روش بذارن، به مسئولیتش و تعهداتش و پولی که میگیری، نمی ارزه... فقط در دو حالت می ارزه... یا کل این تشکیلات مال خودت باشه ( نفع مادی) یا حقیقتا برای یک هدف غیرمادی بیای توی گود( نفع معنوی) 

هر حالتی غیر از این دو حالت، برخاسته از ساده اندیشی و بلاهته...

این اغتشاشات که اتفاق افتاد و بازار که بهم ریخت و ارتباطات که بسته شد...

دستم از همه جا کوتاه شد...

حدود 2 تومن کلا پول داشتم که هم باید یه علی الحساب بابت حقوق آذر به کارگرا میدادم، هم حدود 5 تومن چک های خودم رو پاس میکردم...

تصمیم گرفتم اول حقوق کارگرا رو بدم... حالا بابت چکهای من هم خدا بزرگه...

 

شبش نشستم با خدا...

گفتم: خدایا، من نمیدونم توی این لحظات واقعا صلاح در اینه که چکهای من پاس بشه، یا برگشت بخوره و حسابام مسدود بشه...

میسپرمش به خودت...

هر جور صلاحمه برام مقدر کن... من دیگه کشش این همه استرس رو ندارم...

من تلاشم رو کردم... دیگه بقیه اش با خودت...

 

اون شب اونقدر راحت خوابیدم...

و خیلی هیجان انگیز منتظر اتفاقاتی بودم که قراره خدا برام رقم بزنه...

و خدا برام بهترین اتفاق رو رقم زد...

همین الان که دارم اینا رو مینویسم، 2 میلیارد از چکهام برگشت خورده... حسابام مسدوده... و من حقیقتا حس رهایی و خوشحالی خاصی دارم...

و این دقیقا اتفاقی بود که باید می افتاد...

 

گاهی حالت افسردگی میگرفتم که چرا من فقط باید جوش تولید و کیفیت و کمیت رو بخورم...

چرا دوندگیش با منه و پز دادنش برای دیگران؟

به نام من و به کام دیگران...

 

با این همه من یکسال دویدم...

اما اینبار که سپردم به خدا، بازم تمام تلاشم رو ادامه دادم... منتها دیگه بدون ذره ای استرس...

چون دیگه نتیجه برام مهم نبود...

 

این مسدودی حسابها و قفل شدن بعضی چیزا زنگ هشداری هست برای بقیه...

این هشدار لازم بود...

 

شادمانی ای که الان از مسدودی حسابام داره، ماههای قبل از  پرداخت های به موقع ام نداشتم...

من با دوندگی و پیگیری هام سپری شده بودم تا آسیبش به دیگران نرسه...

اما دیگران مشغول غفلت های خودشون بودن...

 

نظام هستی نمیذاره غفلت تداوم پیدا کنه...

با سیلی بیدارت میکنه...

ممنونم خدا جان که هستی...

 

  • ن. .ا

امشب از اینکه ۳۰ میلیون یکی بهم ضرر زده، شاکی بودم...

یعنی بهم ضرر نزد، در واقع سرم کلاه گذاشت...

هی دنبال مقصر می‌گشتم که همسر فهمید و خیلی دم پر من نمی اومد... بچه ها هم فهمیدن، هر چی میگفتم، سریع اطاعت میکردن...

نشد به کسی گیر بدم...

موقع خواب دیدم معلم امیرعباس پیام داد که بابت کلاس جبرانی، جهت تعطیلات، بچه ها ساعت ۷.۱۵ دقیقه سر کلاس باشند...

با صدایی که همسرم بشنوه گفتم اینم خرسنده ها...

ساعت ۷.۱۵ داره کلاس می‌ذاره... نمیگه بچه ها باید ساعت ۶ بیدار بشن...

وایستا، بهش بگم...

گیر آورده ما رو...

همسرم گفت: إ... چیزی نگو... امیرعباس باید بره... زشته...

گفتم: چی چیو زشته؟!!... بچه هفت ساله رو ۶ صبح بیدار میکنن تا ۱ ظهر مغزش رو تیلیت میکنن؟!!

 

شروع کردم به نوشتن پیام به معلمی که خیلی پرستیژ داره برا خودش...

گفتم: من صبح میارمش ولی اینطور که ساعت ۶ بیدار شون کنیم و تا ۱ هم بخواهید باهاشون کار کنید بازدهیشون پائین میاد و فقط زحمتش میمونه برای شما و خستگیش برای بچه ها...

 

معلمش هم در جواب گفت: حالا دیرتر هم اومد اشکالی ندارد...

 

نشد به اینم گیر بدم...

آخرش از اینکه چرا سرم کلاه گذاشته و من خفتش نکردم نتونستم خودم رو آروم کنم و از رخت خواب اومدم بیرون...

دارم اینا رو می‌نویسم برای شما...

 

مشخصه که می‌خوام به یکی گیر بدم دعوا راه بندازم؟!!

خب از اینکه اینا رو اینجا نوشتم، کمی آروم شدم... نگران نباشید دیگه بهتون گیر نمیدم...

فردا میرم همون بابایی که سرم کلاه گذاشت رو خفتش میکنم... غصه نداره که...

 

خواستم بگم منم که گاهی مطالب معنوی عرفانی مینویسم، ظرفیتم در همین حده...

گول منو نخورید :))

 

  • ن. .ا

زن هایی که تو زندگیم هستن( مادرو همسر و خواهرم) هیچ وقت عفت کلام رو زیر پا نذاشتن، حتی وقتی عصبانی میشن از کلمات رکیک یا منافی حیا استفاده نمیکنن...

در مورد همسرم که اونقدر من ازش در مواقع عصبانیت، کلمات حتی نیمچه رکیک نشنیدم، که اصلا باورم نمیشه کلمات بد بلد باشه حتی...

اینها ذهنیت من رو از زن ساختن... در مقام ادب و حیا...

 

بعد وقتی توی وبلاگ، یا محیط کار با اجتماع، می‌شنوم یا میخونم، خانمی از کلمه ای استفاده کرد که در شأن یک زن نیست، بدجوری تو ذوقم میخوره...

 

جوری تو ذوقم میخوره که حس میکنم از تعادل خارج میشم و باید اینقدر حساسیتم رو اصلاح کنم...

و خیلی دیدم خانمهایی که خیلی اتو کشیده و رفتار با کلاس دارم و توی تعارفاتشون گاهی از کلماتی استفاده میکنم که ذهن آدم ناخودآگاه میگه: چقدر شییییک...

بعد موقع عصبانیت می‌دیدم چه کلماتی از دهانش خارج میشه...

میخواستم بالا بیارم...

 

حتی یک موردش رو هم نمیتونم به زبون بیارم...

اینقدر برام زننده هست...

در حالی که می‌دونم اگر بگم ممکنه خیلیا بگن این که عادیه...

 

خدا رو شکر که برام عادی نیست...

و احسنت به تمام خانمهایی که این مراقبه رو با خودشون دارن....

 

البته نه که آقایون مجاز باشن هااا

کلا امیدوارم مجبور نشم این بخش آخر رو باز کنم

  • ن. .ا

 

من توی مطالب خیلی از بزرگواران مجازی چالششون با پدر و مادرشون رو خوندم...

غالبا هم خانم بودن...

و هر چی نگاه به خودم میکنم میبینم توی کل زندگیم، هیچ وقت با پدر و مادرم چالشی نداشتم...

شاید یه وقتای خیلی محدودی توی زمانی که توی اجاره نشین با چالش های بزرگی روبرو شدم، حدود چهار یا پنج سال پیش... گاهی دلم میخواست پدرم رو هم مقصر بدونم... اما وقتی آروم میشدم، این مسئله از ذهنم پاک میشد...

 

برای همین حس میکنم وقتی کسی از پدر و مادرش گله مند هست، من درک واقعی ندارم ازش...

لذا سعی میکنم نظری ندم...

اما درک واقعی نداشتن رو برای خودم یه نقطه ضعف می‌دونم... چون ممکنه منم یه روز پدری باشم که فرزندم باهام چالش جدی داشته باشه...

مثلا همسرم هم گاهی با مادرش چالش داره... توی چالش همسرم، حس میکنم میفهممش و میتونم حرف بزنم... اما غالبا در موارد این مجازی ها، درک درستی ندارم...

و چون تا حالا فقط از سمت خانمها خوندم این چالش رو... با خودم میگم شاید واقعا جنسیتی باشه... و جنس زن حساسیت‌هایی داره که این چالش ها بوجود میاد...

آخه مثلا خود من با مادرم هیچ چالشی ندارم... اما خواهرم، چرا... چالش داره با مادرم... هر چند به نظرم خیلی جدی نیست، اما داره...

 

واقعا به خاطر حساسیت جنس زن هست؟!!

یا به خاطر توقعات فرهنگی والدین از دختران هست؟!!

البته توقع ندارم کسی مشارکت کنه...

ولی خب اینکه درک واقعی از این مسائل ندارم، آزارم میده...

  • ن. .ا

این مطلب منو مخصوصا معلم های دوران دبستان خیلی بهتر درک میکنن:

بچه ها وقتی میخوان وارد دوران تحصیل بشن، یک سنجشی دارن که سلامتی و استاندارد فیزیکی و شناختی بچه ها رو چک میکنه...

بچه هایی که درک مطلب پائینی دارن، هم برای معلم زحمت درست میکنن و هم برای خانواده هاشون... و متاسفانه این درک پائین منجر به آسیب هایی برای خود اون شخص هم میشه... مثلا اعتماد به نفسش میاد پایین... یا گوشه گیر میشه...

درک مطلبی که معلم ها میگن چیه؟

در واقع هوش مفهومی بچه هاست...

خوشبختانه اینجا اکثرا فرهیخته هستن... برای رسوندن هوش مفهومی پائین به حد استانداردش، تکنیک هایی و تمرین هایی وجود داره... که معلم ها احتمالا خوب بلدن...

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان پسر کوچیک خودمم همین چالش رو داشت... دیر حرف اومد بچه ام... مدت 4 الی 5 ماهی هم گذرمون به گفتار درمانی افتاد...

ولی همون موقع هم همسرم خیلی استرسش رو داشت... من اما نگران نبودم...  حتی امروز هم با معلمش صحبت میکردم... از من تشکر کرد و گفت تلاش هایی که توی ویس های امیرعباس میکنی و برام میفرستی خیلی خوبه و خیلی علمی داری جلو میری...

و به نظر اون سطح امیرعباسم، خیلی خوب بود...

من چرا نگران نبودم؟

دوستان، پسر من چالشی که داشت روی هوش مفهومیش بود... و این قابل رفع هست اگر پدر و مادر این فرزند همت کنن...

و کلا نظام آموزش و پرورش هم هنوز خیلی روی هوش مفهومی قفلی زده... که متاسفانه نمیدونم کی باید به این هشیاری برسن و تعدیل کنن مسیر رو...

 

مثال هوش مفهومی برای همه ی ما مثال ملموس تری هست... کسی که هوش مفهومی پائینی داشته باشه و به فکر اصلاحش هم نباشه، روز به روز شرایط زندگی رو بر خودش سخت تر میکنه...

بر دیگران سخت تر میکنه... آسیب میبینه... آسیب میزنه...

 

اما مهم تر از هوش مفهومی میدونید چیه؟

مهمتر از هوش مفهومی، "عقل" هست...

 

اگر کسی درک عقلی ضعیفی داشته باشه، با چه تکنیکی میخواید جبرانش کنید؟

کدوم سنجش در کشور درک عقلی یک کودک رو میسنجه؟!!

اصلا میزان درک عقلی خود من که دارم این مطلب رو مینویسم چقدره؟

میزان درک عقلی شما چطور؟

کسی سنجیده؟

 

بعد توی اصول کافی در روایات باب عقل میخونیم که پیامبران برای بیرون کشیدن دفائن عقول آمدند

غالبا عقل انسانها دفن شده هست...

 

اگر عقل یک جامعه ای دفن شده باشه، تبعاتش چیه؟

راه اصلاحش چیه؟

 

مطلب این خواهرمون " روایت میدان 3" خیلی مثال و تصویر خوبی هست برای اینکه بتونم در این مورد بیشتر توضیح بدم

 

این افرادی که نمیدونن حق کدومه باطل کدومه... اینها هوش مفهومی شون پائین نیست...

اینها بلوغ عقلی ندارن فقط...

 

و اگر حوصله کنم و بتونم توضیح بدم جلمعه ای که امت رسول الله هست، و تقدیراتش حول موضوع امام و امت رقم میخوره، راهی نداره جز اینکه به بلوغ عقلی برسه...

 

دوستان من همونطور که یک کودک بیش فعال رو که میبینید احتمال میدید درک مفهومیش پائین باشه ( چون غالبا بیش فعالها نمیتونن درست تمرکز کنن و نتیجه ی پائین بودن تمرکز میشه پائین اومدن هوش مفهومی) وقتی یکی رو میبینید که مسئولیت پذیری اجتماعیش پائینه، شک نکنید که بلوغ عقلی نداره...

 

ما خیلی نیاز داریم به تعریف عقل از دیدگاه اجتماعی بپردازیم...

یکی از کارکردهای اصلی عقل تشخیص حق و باطل هست...

وقتی جایی مثل مطلب این خواهرمون میبینید همه سردرگم و بلاتکلیف هستن... بدونید اون جامعه دچار هست... و همونطور که انسانی با درک مفهومی پائین، هیچ وقت نمیتونه یک دانشمند و مبتکر یا مخترع بشه، انسانی با عقل دفن شده هم حتما در تقابل حق و باطل، هم به خودش آسیب میزنه هم به اطرافیانش...

 

و 124 هزار پیغمبر، قبل از اینکه برای هوش مفهومی مردم دغدغه داشته باشن، برای درک عقلی مردم دغدغه داشتن...

اگر دغدغه مند هستیم بشینیم به این بلوغ عقلی فکر کنیم...

اگر عقل برامون مهم بشه اونوقت میفهمیم چرا ربا خوری در اسلام حرامه

چرا احتکار بده...

چرا زنا بده

چرا ظلم بده...

 

اینها آسیب رو به درک عقلی انسان میزنه و جامعه ای که درک عقلی نداشته باشه، نمیتونه در فضای امام و امت، سربلند بیرون بیاد...

 

اینها واقعیات هستن...

کاش کمی واقعی تر نگاه کنیم به مسائلی که این همه انبیا درگیرش بودن...

 

  • ن. .ا

انتقام خواهیم گرفت...

بابت تمام فرزندان این سرزمین که با قتل صبر کشتیدشون...

بابت تمام کودکانی که پدرانشون و مادرانشون رو ازشون گرفتید...

بابت تمام دلهایی که لرزوندید...

 

ما فرزندان علی بن ابی طالبیم...

هیچ کس بهتر از ما موضع انتقام را نمی شناسه...

 

شب دراز است و قلندر بیدار...

 

ما همون‌طور که وارث صبوری پدرمون هستیم

وارث صفدری و حیدری پدرمون هم هستیم...

وارث کیاست و سیاست پدر هم هستیم...

 

همه به وقتش...

تو و اعوان و انصارت هم اسم فرزندان علی بن ابی طالب را به خاطر بسپارید...

  • ۲۵ دی ۰۴ ، ۱۳:۴۲
  • ن. .ا

چند روز پیش دخترم گوشی همسرم رو آورد پیشم و میخواست تنظیماتی رو براش درست کنم، داشت یه بازی انجام میداد رو گوشی...

دیدم چند تا ساز موسیقی ساده هست، مثل یه کیبورد دو اکتاوی و یه گیتاری که فقط ۶ نت رو اجرا می‌کنه و یه ویولونی که فقط ۴ نت اجرا می‌کنه...

تصمیم گرفتم کمی با کیبورد مشغول بشم، چون دو اوکتاو یعنی ۱۴ تا نت و با اصوات فرعیش بیش از ۲۰ نت در اختیارم بود...

دو سه دقیقه ای روی همون گوشی نواختم، تا ویندوز ذهنم در مورد موسیقی بیاد بالا... یه ملودی موسیقی پاپ ساده ترکیه ای که از ۱۵ سال پیش تو ذهنم بوده... یه ملودی خیلی رمانتیکی هست...

همسرم توجهش جلب شد... گفت چقدر خوب نواختی؟!!

( از نظر خودم البته از افتضاح هم اینورتر بود)... گفتم: ناسلامتی کسی بودم برای خودم تو موسیقی...

همسرم گفت: گاهی از این کارا بکن...

این تنظیمات گوشی به دفعه منو برد به سالهایی که رنج ها کشیدم برای آموختن موسیقی...

و یک هدف بزرگتر و زیبا تر، من رو از موسیقی جدا کرد و جوری مسالمت آمیز ازش جدا شدم که دیگه بهش برگشتم...

و نه تنها برنگشتم... که به کلی فراموشش هم کردم وسط شلوغی های زندگیم...

 

ولی این رها شدن از موسیقی رو خیلی برای خودم مفید می‌دونم... هدایت خدا بود...

منتها اینکه در اوج میوه دادن تلاش و رنج سالهام بابت موسیقی، رهاش کردم حالم رو منقلب می‌کنه...

اونم چه رها کردنی؟!!!

رها کردنی که واقعا در حد فراموشی رفت جلو...

الآنم ذره ای هوس برگشتن بهش رو ندارم... چون کاملا تخلیه شده بودم از این نیاز...

فقط چیزی که سالها برگ برنده ام بود و براش جنگیده بودم و رنج ها کشیده بودم بابتش، امروز حتی در آروزهای منم نیست... حتی در خطورات منم نیست...

آخه عمرم بود... جوانی من بود... تمام انرژی و انگیزه ی من بود... چه زحمتهاااا...

همه جای خودش رو داد به یک عشق بزرگتر... و...

محو شد...

 

 

و الان نوشتم که بگم:

دارم به چشم میبینم یک برگ برنده ی دیگه ی منم داره ازم  گرفته میشه که تا امروز باهاش مشغول بودم...

در مورد این برگ برنده نمیتونم چیزی بگم...

من این خدا رو دوست دارم....

  • ن. .ا

دیروز امیرعباس به مناسبت تولد همسرم شروع  کرد برای مامانش نامه نوشتن...

این پسر کلاس اولی...

فقط اونجا که تولد رو نوشت: تبلت

یعنی به جای « و» حرف « ب» گذاشت...

و به جای « د» از حرف « ت» استفاده کرد

 

و به جای عزیزم نوشت عزیزم

آخه هنوز «ع» یاد نگرفتن

 

دنیای این پسر، دنیای قشنگیه....

کاش تمام عمرش هزینه بشه برای ولایت

  • ن. .ا

من توی محله ای دارم خونه می‌سازم که مسجد فعالی داره... پایگاه بسیجش هم چسبیده به مسجده...

فاصله ی خونه ما تا مسجد هم نهایتا ۲۰۰ متره...

من یکی از دغدغه هام توی این محله، تعامل با همسایه ها بوده...

مثلا با یکی از همسایه ها ارتباط گرفتم و خیلی صحبت های دم دستی و معمولی... براش از شمال برنج خوب آوردم...

یکی دیگه از همسایه هام که پدرش تو همین محله بود، برای ساخت خونه اش، کلا از من آب و برق گرفت ساخت، تا آب و برق خودش وصل شد... علاوه بر آب و برق، فضای خونه ام چون درب و قفل داشت در اختیارش گذاشتم تا مصالحش رو توی خونه من بذاره تا امن باشه...

یکی دیگه از همسایه هام فرش میخواست، منتها نمی‌خواست پول بده بابت فرش، رفتم توی خونه اش، چای خوردم و بهش گفتم چطور همین فرش خونه اش رو تبدیل به احسن کنه...

با بنگاهی اون محله که معتمد اون محله هست رفاقت خوبی برقرار کردم، اونم از طریق ارتباطی که با بزرگ خاندان اون بنگاهی داشتم... بزرگشون، کارخونه دار بود، و اون کارخونه دار منو می‌شناخت... و بابت من حتی زنگ به این بنگاهی زد و این بنگاهی بعد از اون منو خیلی جدی‌تر گرفت...

 

بابت کارهای ساختمونم، اگر بدونم توی اون محله کسی تخصص اون کار رو داره، حتما از اون محله آدم میارم که پولم توی همین محله خرج بشه...

مثلا رنگ کارم از همین محله هست... جوشکار از این محله آوردم... و....

برام شغل و درک اجتماعی مردم این محله، توی اولویت نیست... ارتباط گرفتن با مردم اون محله بر اساس منافعشون، برام مهمه در قدم اول...

من حتی کار انتقال سند این خونه به نام همسرم رو خودم انجام ندادم، عمدا سپردم به بنگاهی، تا بهانه داشته باشم برای ارتباط بیشتر...

برای حمید هم توی همون محله دنبال زمین مناسب میکردم...

 

علت این کارم چیه؟!!

من با این مردم کار دارم... شما نمی‌دونید چه خیر و برکاتی توی ارتباط هوشمندانه با مردم نهفته هست...

تازه کلی برنامه دارم برای وقتی که اونجا مستقر بشم...

فقط میتونم اینو بگم که اگر شما طعم نفع رسوندن به مردم رو بچشید، کلا نمی‌تونید رهاش کنید...

و این موضوع اونقدر مقدسه که اگر خدا برامون رزقش رو نرسونه، هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم

ولو خدای روانشناختی باشیم

خدای ارتباط و تعامل باشیم

خدای نفوذ توی صنوف مختلف و ارگانها باشیم...

باید به دست و پای خدا بیفتیم، تا اجازه بده...

 

من دیروز با یک آشپز هیئتی بزرگ صحبت میکردم

کار اصلیش ام دی اف کاری هست...

یه آدم کم سوادی که خدا بهش توفیق داده معتمد یک جمع تقریبا بزرگی شده و داشت برام از کارهای جمعی هیئتشون می‌گفت... شاید خیلی هم انقلابی نبوده... و به رهبری هم نقد داشت...

اما من کاری به تفکراتش نداشتم... می‌دیدم که خدا اون رو در چه جایگاهی در اجتماع قرار داده... نقطه ای که ایستاده بود واقعا نقطه ای بود که من آرزوش رو از خدا دارم... حاضرم همه خودنمایی ای برای خدا بکنم که به من همچین جایگاه اجتماعی ای بده

 

خوب که دقت کنیم، میبینیم نقاط ثقل اجتماع کجاها هستن...

باید این نقاط دست انسانی دلسوز مردم با افکاری توحیدی بیفته...

اونوقت هست که میشه به سمت یک جامعه ی مهدوی و ولوی و علوی رفت

 

خیلی دعا کنیم برای هم...

اونقدر که من به جایگاه اجتماعی اون آشپز کم سواد هیئت غبطه خوردم، اپسیلونش رو به جایگاه اجتماعی اساتید دانشگاه و وزیر و مدیر کل و رئیس جمهور غبطه نخوردم...

 

به نظر من، مسیر حق از این جاها میگذره...

بسم الله...

 

  • ن. .ا

اینو اینجا می‌نویسم چون بعداً باهاش کار دارم:

می فرمود:

حضرت نوح در بین انبیا بیش از همه اذیت شد، انکار شد، طرد شد، وانگهی در یک مدت زمان چند صد ساله، این پیغمبر خدا تحمل می‌کرد تمام این مصائب رو...

 

گاهی با خدا میگفتم:

آ خدا!!!

این پیغمبر، چندین قرن آزار و اذیت شد... تا زمانی که بود سنگ و چوب و ناملایمات دید...

این همه مصائب رو چشید... بعد پسرش هم منحرف شد...

حالا پسرش منحرف شد، شما هم به عنوان نمونه و عبرت و آیت آوردی توی قرآنت...

نه تنها توی قرآنت این پسر نوح باید جلوی چشم همه باشه، بلکه دیگه توی ادبیات ما هم شهره شده:

پسر نوح با بدان بنشست و ...

 

خیلی دلم برای این پیغمبر می‌سوخت...

تا اینکه کاملتر شدم و یافتم توی طول تاریخ...

کم نیستن پدر و مادرهای اهل رعایت... اما فرزند ناخلف...

این نوح عزیز، برای اون پدر و مادر اهل رعایت، حجته...

اونها دلشون با حضرت نوح تسکین پیدا می‌کنه...

برای خاطر این مومنین، باید پسر نوح هم مطرح می‌شد...

 

و فرمایشات این عالم رفت به سمت درک های توحیدی... که خداست دارد خدایی می‌کند...

و...

 

یادم بمونه، برای بعدها... باهاش کار دارم...

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...

آخرین مطالب