بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

بچه ها سوغات مکه رو که گرفتن، همون موقع پوشیدن

یکی شلوار یکی پیراهن و دخترم هم یه دستبند...

فرداش رفتن بالا پیش خاله، دخترم نه گذاشت و نه برداشت به خاله گفت:

من دوست داشتم برام چادر بخری، من چادر دوست دارم...

 

امروز دیدم خاله صداش زدم و رفت بالا...

یه چادر مشکی و به چادر سفید بهش هدیه داد...

 

ما خبر نداشتیم رفته بالا به خاله گفته من چادر دوست داشتم...

امروز خاله به همسرم گفت اون روز گفت چرا برام چادر نخریدی...

 

این بندگان خدا فقط سه تا پسر دارن... دختر ندارن....

تجلیات دخترک ما حسابی قند تو دلشون آب می‌کنه...

هی میگم به همسرم وقتی من میام خونه، دخترم نیاد دم در و هی منو با القاب مختلف و ناز کردن های دخترونه صدا نکنه ها...

همسرم حریفش نمیشه...

هی هر روز دلشون رو آب می‌کنه....

البته خدا رو شکر خیلی اوقات خونه نیستن....

تنها حسنش اینه که به هوای دختر دار شدن، به سه تا بسنده نکنن و برن تو خط چهارمی

:)))

  • ن. .ا

میدونید یکی از نیازهام چیه؟

بار کسی دیگه رو هم براش به دوش بکشم...

 

ممکنه کسی بر اساس غفلت خودش یا غفلت دیگران و اطرافیانش بارش رو زمین مونده باشه...

الان نیاز به کمک دیگری داشته باشه تا بارش رو به دوش بکشه...

 

من عمیقاً بهش نیاز دارم...

راستی، شما بار کسی رو به دوش میکشید؟!!

باری که وظیفه تون نباشه...

میدونید اگر بتونید علاوه بر بار خودتون، بار اون رو هم به دوش بکشید، چه اتفاقی می افته؟!!

 

تصورش هم مستی آوره...

  • ۰۷ آبان ۰۴ ، ۱۰:۴۱
  • ن. .ا

خاک بریزید رو شستم

نگفتم با دست پر از سوغاتی برمیگردن؟

برای همه آوردن

جز من...

فکر کنم آب زمزم مال من بود

:))

.

.

البته که اگرم نمی گفتم سوغاتی می آوردن...

بساط داریم به خدا...

:)))

  • ن. .ا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۵ آبان ۰۴ ، ۰۷:۳۵
  • ن. .ا

نوع ادبیات و استدلال رایج کلامی در بین ما، مسئله تقدیر رو با بحث انحرافی جبر و اختیار درگیر کرد...

در حالی که اگر مبحث تقدیر در ادبیات جامعه با یک رویکرد متناسب زمانه ما مطرح میشد، اصلا سوالی بابت جبر و اختیارش مطرح نمیشد...

و آسیب ارتباط موضوع تقدیر با جبر و اختیار در زمانه ی ما، تولد موضوع «موفقیت» در مباحث مختلف روانشناسی بود...

فکر کنید طرف میخواد فرزند بیاره و شرطیش میکنه به تغییر رفتار مادرشوهر...

خب اومدیم و مادر شوهر نه تنها بهتر نشد، بلکه بدتر شد... توی میخوای همچنان گودرز رو به شقایق ربط بدی و وقت رو هدر بدی؟!

بعد می‌بینید نتیجه ی این اتلاف وقت روی موضوعی که میشد اینقدر مضحک وقت و عمر رو تلف نکنه، این شد که یه سگ یا گربه ی ملوس آورده تو خونه، کلا هوسی هم برای آوردن فرزند دیگه ندارن زن و شوهر...

و تمام...

من تمایل دارم، یک دوگانه بسازم بین موضوع «تقدیر» و « موفقیت»

البته موفقیتی که در ادبیات روانشناسی ازش حرف زده میشه....

 

انسان رضایتش از زندگی وقتی رقم میخوره که تقدیر خوب براش رقم بخوره...

اما متاسفانه اکثر ماها، دنبال موفقیت هستیم...

 

موفقیت، یک هدف تک بعدی هست، یا در حالت خیلی مطلوبش یک هدف چند بعدی...

چند ؟ بعدی ؟

فرض کنید دو بعدی، یا سه بعدی، اصلا برای اینکه معامله جوش بگیره، هشت بعدی...

خوبه؟!!

انسان برای رضایتمندی از زندگیش، به توفیق جامع نیاز داره...

جامع چند بعدی هست؟!!

دیگه بحث عدد مطرح نیست... 

ابعادش، گذشته و حال و آینده آن رو شامل میشه... بی نهایته...

وقتی توفیق جامع نصیب ما بشه، حتی گذشتگان ما، متنعم میشن...

حال و آینده که سرجای خود...

نتیجه متنعم شدن گذشتگان چیه؟

کوچکترینش، دعای اوناست برای ما...

یکی از دعاهایی که ردخور نداره اینه که شما به وقت نیاز کسی، امدادی رو بهش برسونی، و اونوقت در اون حال رضایتی که برای اون شخص حاصل میشه، در همون حال، برات دعا کنه... معجزه می‌کنه این مدل دعاها...

 

من مدتیه می‌خوام مصداقی تر در این مورد بنویسم، اما خدا می‌دونه میترسم...

لذا رو آوردم به گفتن کلیات، تا ببینم بحث به کدوم سمت می‌ره...

 

ما توی زندگیمون، نیاز به رضایتمندی داریم...

آدم ناراضی، نمیتونه خیر برسونه...

و آدم راضی، شاکر میشه...

و آدم شاکر، منبع و منشأ انواع خیرات هست...

 

و ما برای اینکه راضی بشیم، تقدیر خوب می‌خوایم

ولی زمانه ی ما به ما آدرس غلط داد...

گفت برو موفقیت بدست بیار، تا رضایت داشته باشی...

و موفقیت رو هم به صورت ناخودآگاه برامون تعریف کردن...

 

 

حالا فکر میکنید برای بدست آوردن یک تقدیر خوب، به چی نیاز داریم؟

 

  • ن. .ا

تازه بیان خیلی خوبه...

نسبت به بقیه مجازی ها...

ولی تو همین بیان هم نمی تونیم صندوق تشکیل بدیم و مشکلات اهل بیان رو برطرف کنیم... ( در حد وسع اعضا)

بعد هی میایم مطلب می نویسیم و حرف از جامعه اسلامی و ملزماتش میزنیم...

 

گاهی حس میکنم حرفهای خوبی که اینجا زده میشه از جنس همون حرف های خوب یک انسان مجرد هست در مورد راهکار های برون رفت زوجین از چالش های زندگی متاهلی...

همین قدر ناجور و مضحک...

ببخشید که این مطلب اینقدر تلخ بود

خوب میشم...

  • ن. .ا

اگر یه روزی منو آدم موفقی بدونن و خودم هم خودم رو موفق بدونم و ازم بپرسن راز موفقیت چی بود؟

میگم هیچ وقتی برای خودم نداشتم جز وقت نماز... اون هم در نهایت اختصار و کوتاهی...

همه اش رو ازم گرفت...

تا همه اش رو بهم برگردونه...

 

  • ن. .ا

صاحب خونه و همسرش دارن میرن حج...

دیشب زنگ زد حلالیت و از این حرفا

الان پیام داد که ما رفتیم و کلید فلان جاست تا برگردیم پیش شما باشه...

بعد از تعارفات، براش نوشتم:

ان شاالله با دست پر برگردید



الان فکری شدم نکنه فکر کنه منظورم اینه با سوغاتی برگردید

:)))

منظورم این بود با دستی پر از معنا برگردید...

بدیش اینه که پیامک رو نمیشه ویرایش زد...

حالا فکر کنید دوباره پیام بدم:

«البته منظورم دست هایی پر از معنا بود»

:))))

 

وجدانا کسی تذکر نده که اون پیام آخر رو نده

:))

آخر هفته ی خوبی داشته باشید

  • ن. .ا

همه ساعت ۱۱.۳۰ خوابیدن و من از شدت دردی که داشتم ساعت از ۲ صبح  گذشته و من خوابم نبرد...

کمی کانالها رو با کلافگی و درد مرور کردم و الان اومدم کمی از مرد بودن بنویسم...

مادرم هیچ وقت از مشکلاتش به من نمیگه... هر وقت زنگ میزنم، یا زنگ میزنه، همه چیز اون طرف خوبه... نه بیماری هست، نه بی پولی هست، نه کسی حرفی زده که ناراحت کرده باشه...

به قول معروف: همه چی آرومه...

چرا نمیگه؟

میگه بچه ام تو شهر غریبه، نگرانش نکنم...

چند شب پیش که یه مقداری سوال پیچش کردم، فهمیدم کمی بی پول شده...

البته خودش نگفت... من اینطور فهمیدم و درست هم فهمیدم...

فرداش زنگ زدم به خواهرم... کمی هم این بنده خدا رو سوال پیچش کردم، فهمیدم درست حدس زدم...

پشت فرمون بودم... وقتی قطع کردم، به خاطر غفلت و شلوغی ای که چند ماهه داشتم و نشد پیگیری کنم و بفهمم اوضاع رو...

بی اختیار در حین رانندگی... زدم زیر گریه...

اونقدر که اشکها نمیذاشتن، جلوی خودم رو درست ببینم...

این ویژگی بخشی از وجود مردهاست....

 

 

دردی که در جسمم پیچیده، و بی خوابم کرده، اولویت آخر توجه ام بوده...

چون اولویت اولم خانواده ام بودن...

دیگه صدای این جسم در اومده... کمی هم به من توجه کن...

این هم از ویژگی های یک مرد هست...

و مردها، ایستاده میمیرند

 

  • ن. .ا

تاریخ تولد همه مون رو حفظه...

برادرش، خواهرش، من و همسرم...

چند روز پیش بهم میگه: بابا تولدت نزدیکه، من می‌خوام برات هدیه بخرم...

تو چی دوست داری برات بخرم؟

میگم: شلوار

می پرسم: میخوای چه رنگی برام بخری؟

میگه: تو چه رنگی دوست داری؟

میگم: سرمه ای

می پرسه: برای خونه میخوای یا سرکارت؟

میگم: سرکار

پسر بزرگم میاد وسط و میگه: امیرعباس تو که پول نداری!!!

منم جوابش رو میندازم وسط و خودم میگم:

با مامان می‌ره میخره...

امیرعباس که حالا فهمید چطور باید پولش رو جور کنه به مامانش میگه: 

تولد تو هم که بیاد، با بابا میرم برات هدیه میخرم...



امروز وقت بیرون اومدن از خونه میاد دم در و بهم میگه:

بابا... من برای تولدت، یه شلوار سرمه ای برای سرکارت میخرم...

ازش تشکر میکنم و می بوسمش رو خداحافظی می‌کنم...

.

فکرم درگیر میشه که آیا این رفتار عادی هست یا نه...

به نظرم یه مقداری تعادل برقرار نیست...

بازم باید بیشتر دقت کنم...

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب