بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

امشب از اینکه ۳۰ میلیون یکی بهم ضرر زده، شاکی بودم...

یعنی بهم ضرر نزد، در واقع سرم کلاه گذاشت...

هی دنبال مقصر می‌گشتم که همسر فهمید و خیلی دم پر من نمی اومد... بچه ها هم فهمیدن، هر چی میگفتم، سریع اطاعت میکردن...

نشد به کسی گیر بدم...

موقع خواب دیدم معلم امیرعباس پیام داد که بابت کلاس جبرانی، جهت تعطیلات، بچه ها ساعت ۷.۱۵ دقیقه سر کلاس باشند...

با صدایی که همسرم بشنوه گفتم اینم خرسنده ها...

ساعت ۷.۱۵ داره کلاس می‌ذاره... نمیگه بچه ها باید ساعت ۶ بیدار بشن...

وایستا، بهش بگم...

گیر آورده ما رو...

همسرم گفت: إ... چیزی نگو... امیرعباس باید بره... زشته...

گفتم: چی چیو زشته؟!!... بچه هفت ساله رو ۶ صبح بیدار میکنن تا ۱ ظهر مغزش رو تیلیت میکنن؟!!

 

شروع کردم به نوشتن پیام به معلمی که خیلی پرستیژ داره برا خودش...

گفتم: من صبح میارمش ولی اینطور که ساعت ۶ بیدار شون کنیم و تا ۱ هم بخواهید باهاشون کار کنید بازدهیشون پائین میاد و فقط زحمتش میمونه برای شما و خستگیش برای بچه ها...

 

معلمش هم در جواب گفت: حالا دیرتر هم اومد اشکالی ندارد...

 

نشد به اینم گیر بدم...

آخرش از اینکه چرا سرم کلاه گذاشته و من خفتش نکردم نتونستم خودم رو آروم کنم و از رخت خواب اومدم بیرون...

دارم اینا رو می‌نویسم برای شما...

 

مشخصه که می‌خوام به یکی گیر بدم دعوا راه بندازم؟!!

خب از اینکه اینا رو اینجا نوشتم، کمی آروم شدم... نگران نباشید دیگه بهتون گیر نمیدم...

فردا میرم همون بابایی که سرم کلاه گذاشت رو خفتش میکنم... غصه نداره که...

 

خواستم بگم منم که گاهی مطالب معنوی عرفانی مینویسم، ظرفیتم در همین حده...

گول منو نخورید :))

 

  • ن. .ا

زن هایی که تو زندگیم هستن( مادرو همسر و خواهرم) هیچ وقت عفت کلام رو زیر پا نذاشتن، حتی وقتی عصبانی میشن از کلمات رکیک یا منافی حیا استفاده نمیکنن...

در مورد همسرم که اونقدر من ازش در مواقع عصبانیت، کلمات حتی نیمچه رکیک نشنیدم، که اصلا باورم نمیشه کلمات بد بلد باشه حتی...

اینها ذهنیت من رو از زن ساختن... در مقام ادب و حیا...

 

بعد وقتی توی وبلاگ، یا محیط کار با اجتماع، می‌شنوم یا میخونم، خانمی از کلمه ای استفاده کرد که در شأن یک زن نیست، بدجوری تو ذوقم میخوره...

 

جوری تو ذوقم میخوره که حس میکنم از تعادل خارج میشم و باید اینقدر حساسیتم رو اصلاح کنم...

و خیلی دیدم خانمهایی که خیلی اتو کشیده و رفتار با کلاس دارم و توی تعارفاتشون گاهی از کلماتی استفاده میکنم که ذهن آدم ناخودآگاه میگه: چقدر شییییک...

بعد موقع عصبانیت می‌دیدم چه کلماتی از دهانش خارج میشه...

میخواستم بالا بیارم...

 

حتی یک موردش رو هم نمیتونم به زبون بیارم...

اینقدر برام زننده هست...

در حالی که می‌دونم اگر بگم ممکنه خیلیا بگن این که عادیه...

 

خدا رو شکر که برام عادی نیست...

و احسنت به تمام خانمهایی که این مراقبه رو با خودشون دارن....

 

البته نه که آقایون مجاز باشن هااا

کلا امیدوارم مجبور نشم این بخش آخر رو باز کنم

  • ن. .ا

این مطلب منو مخصوصا معلم های دوران دبستان خیلی بهتر درک میکنن:

بچه ها وقتی میخوان وارد دوران تحصیل بشن، یک سنجشی دارن که سلامتی و استاندارد فیزیکی و شناختی بچه ها رو چک میکنه...

بچه هایی که درک مطلب پائینی دارن، هم برای معلم زحمت درست میکنن و هم برای خانواده هاشون... و متاسفانه این درک پائین منجر به آسیب هایی برای خود اون شخص هم میشه... مثلا اعتماد به نفسش میاد پایین... یا گوشه گیر میشه...

درک مطلبی که معلم ها میگن چیه؟

در واقع هوش مفهومی بچه هاست...

خوشبختانه اینجا اکثرا فرهیخته هستن... برای رسوندن هوش مفهومی پائین به حد استانداردش، تکنیک هایی و تمرین هایی وجود داره... که معلم ها احتمالا خوب بلدن...

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان پسر کوچیک خودمم همین چالش رو داشت... دیر حرف اومد بچه ام... مدت 4 الی 5 ماهی هم گذرمون به گفتار درمانی افتاد...

ولی همون موقع هم همسرم خیلی استرسش رو داشت... من اما نگران نبودم...  حتی امروز هم با معلمش صحبت میکردم... از من تشکر کرد و گفت تلاش هایی که توی ویس های امیرعباس میکنی و برام میفرستی خیلی خوبه و خیلی علمی داری جلو میری...

و به نظر اون سطح امیرعباسم، خیلی خوب بود...

من چرا نگران نبودم؟

دوستان، پسر من چالشی که داشت روی هوش مفهومیش بود... و این قابل رفع هست اگر پدر و مادر این فرزند همت کنن...

و کلا نظام آموزش و پرورش هم هنوز خیلی روی هوش مفهومی قفلی زده... که متاسفانه نمیدونم کی باید به این هشیاری برسن و تعدیل کنن مسیر رو...

 

مثال هوش مفهومی برای همه ی ما مثال ملموس تری هست... کسی که هوش مفهومی پائینی داشته باشه و به فکر اصلاحش هم نباشه، روز به روز شرایط زندگی رو بر خودش سخت تر میکنه...

بر دیگران سخت تر میکنه... آسیب میبینه... آسیب میزنه...

 

اما مهم تر از هوش مفهومی میدونید چیه؟

مهمتر از هوش مفهومی، "عقل" هست...

 

اگر کسی درک عقلی ضعیفی داشته باشه، با چه تکنیکی میخواید جبرانش کنید؟

کدوم سنجش در کشور درک عقلی یک کودک رو میسنجه؟!!

اصلا میزان درک عقلی خود من که دارم این مطلب رو مینویسم چقدره؟

میزان درک عقلی شما چطور؟

کسی سنجیده؟

 

بعد توی اصول کافی در روایات باب عقل میخونیم که پیامبران برای بیرون کشیدن دفائن عقول آمدند

غالبا عقل انسانها دفن شده هست...

 

اگر عقل یک جامعه ای دفن شده باشه، تبعاتش چیه؟

راه اصلاحش چیه؟

 

مطلب این خواهرمون " روایت میدان 3" خیلی مثال و تصویر خوبی هست برای اینکه بتونم در این مورد بیشتر توضیح بدم

 

این افرادی که نمیدونن حق کدومه باطل کدومه... اینها هوش مفهومی شون پائین نیست...

اینها بلوغ عقلی ندارن فقط...

 

و اگر حوصله کنم و بتونم توضیح بدم جلمعه ای که امت رسول الله هست، و تقدیراتش حول موضوع امام و امت رقم میخوره، راهی نداره جز اینکه به بلوغ عقلی برسه...

 

دوستان من همونطور که یک کودک بیش فعال رو که میبینید احتمال میدید درک مفهومیش پائین باشه ( چون غالبا بیش فعالها نمیتونن درست تمرکز کنن و نتیجه ی پائین بودن تمرکز میشه پائین اومدن هوش مفهومی) وقتی یکی رو میبینید که مسئولیت پذیری اجتماعیش پائینه، شک نکنید که بلوغ عقلی نداره...

 

ما خیلی نیاز داریم به تعریف عقل از دیدگاه اجتماعی بپردازیم...

یکی از کارکردهای اصلی عقل تشخیص حق و باطل هست...

وقتی جایی مثل مطلب این خواهرمون میبینید همه سردرگم و بلاتکلیف هستن... بدونید اون جامعه دچار هست... و همونطور که انسانی با درک مفهومی پائین، هیچ وقت نمیتونه یک دانشمند و مبتکر یا مخترع بشه، انسانی با عقل دفن شده هم حتما در تقابل حق و باطل، هم به خودش آسیب میزنه هم به اطرافیانش...

 

و 124 هزار پیغمبر، قبل از اینکه برای هوش مفهومی مردم دغدغه داشته باشن، برای درک عقلی مردم دغدغه داشتن...

اگر دغدغه مند هستیم بشینیم به این بلوغ عقلی فکر کنیم...

اگر عقل برامون مهم بشه اونوقت میفهمیم چرا ربا خوری در اسلام حرامه

چرا احتکار بده...

چرا زنا بده

چرا ظلم بده...

 

اینها آسیب رو به درک عقلی انسان میزنه و جامعه ای که درک عقلی نداشته باشه، نمیتونه در فضای امام و امت، سربلند بیرون بیاد...

 

اینها واقعیات هستن...

کاش کمی واقعی تر نگاه کنیم به مسائلی که این همه انبیا درگیرش بودن...

 

  • ن. .ا

انتقام خواهیم گرفت...

بابت تمام فرزندان این سرزمین که با قتل صبر کشتیدشون...

بابت تمام کودکانی که پدرانشون و مادرانشون رو ازشون گرفتید...

بابت تمام دلهایی که لرزوندید...

 

ما فرزندان علی بن ابی طالبیم...

هیچ کس بهتر از ما موضع انتقام را نمی شناسه...

 

شب دراز است و قلندر بیدار...

 

ما همون‌طور که وارث صبوری پدرمون هستیم

وارث صفدری و حیدری پدرمون هم هستیم...

وارث کیاست و سیاست پدر هم هستیم...

 

همه به وقتش...

تو و اعوان و انصارت هم اسم فرزندان علی بن ابی طالب را به خاطر بسپارید...

  • ۲۵ دی ۰۴ ، ۱۳:۴۲
  • ن. .ا

چند روز پیش دخترم گوشی همسرم رو آورد پیشم و میخواست تنظیماتی رو براش درست کنم، داشت یه بازی انجام میداد رو گوشی...

دیدم چند تا ساز موسیقی ساده هست، مثل یه کیبورد دو اکتاوی و یه گیتاری که فقط ۶ نت رو اجرا می‌کنه و یه ویولونی که فقط ۴ نت اجرا می‌کنه...

تصمیم گرفتم کمی با کیبورد مشغول بشم، چون دو اوکتاو یعنی ۱۴ تا نت و با اصوات فرعیش بیش از ۲۰ نت در اختیارم بود...

دو سه دقیقه ای روی همون گوشی نواختم، تا ویندوز ذهنم در مورد موسیقی بیاد بالا... یه ملودی موسیقی پاپ ساده ترکیه ای که از ۱۵ سال پیش تو ذهنم بوده... یه ملودی خیلی رمانتیکی هست...

همسرم توجهش جلب شد... گفت چقدر خوب نواختی؟!!

( از نظر خودم البته از افتضاح هم اینورتر بود)... گفتم: ناسلامتی کسی بودم برای خودم تو موسیقی...

همسرم گفت: گاهی از این کارا بکن...

این تنظیمات گوشی به دفعه منو برد به سالهایی که رنج ها کشیدم برای آموختن موسیقی...

و یک هدف بزرگتر و زیبا تر، من رو از موسیقی جدا کرد و جوری مسالمت آمیز ازش جدا شدم که دیگه بهش برگشتم...

و نه تنها برنگشتم... که به کلی فراموشش هم کردم وسط شلوغی های زندگیم...

 

ولی این رها شدن از موسیقی رو خیلی برای خودم مفید می‌دونم... هدایت خدا بود...

منتها اینکه در اوج میوه دادن تلاش و رنج سالهام بابت موسیقی، رهاش کردم حالم رو منقلب می‌کنه...

اونم چه رها کردنی؟!!!

رها کردنی که واقعا در حد فراموشی رفت جلو...

الآنم ذره ای هوس برگشتن بهش رو ندارم... چون کاملا تخلیه شده بودم از این نیاز...

فقط چیزی که سالها برگ برنده ام بود و براش جنگیده بودم و رنج ها کشیده بودم بابتش، امروز حتی در آروزهای منم نیست... حتی در خطورات منم نیست...

آخه عمرم بود... جوانی من بود... تمام انرژی و انگیزه ی من بود... چه زحمتهاااا...

همه جای خودش رو داد به یک عشق بزرگتر... و...

محو شد...

 

 

و الان نوشتم که بگم:

دارم به چشم میبینم یک برگ برنده ی دیگه ی منم داره ازم  گرفته میشه که تا امروز باهاش مشغول بودم...

در مورد این برگ برنده نمیتونم چیزی بگم...

من این خدا رو دوست دارم....

  • ن. .ا

من توی محله ای دارم خونه می‌سازم که مسجد فعالی داره... پایگاه بسیجش هم چسبیده به مسجده...

فاصله ی خونه ما تا مسجد هم نهایتا ۲۰۰ متره...

من یکی از دغدغه هام توی این محله، تعامل با همسایه ها بوده...

مثلا با یکی از همسایه ها ارتباط گرفتم و خیلی صحبت های دم دستی و معمولی... براش از شمال برنج خوب آوردم...

یکی دیگه از همسایه هام که پدرش تو همین محله بود، برای ساخت خونه اش، کلا از من آب و برق گرفت ساخت، تا آب و برق خودش وصل شد... علاوه بر آب و برق، فضای خونه ام چون درب و قفل داشت در اختیارش گذاشتم تا مصالحش رو توی خونه من بذاره تا امن باشه...

یکی دیگه از همسایه هام فرش میخواست، منتها نمی‌خواست پول بده بابت فرش، رفتم توی خونه اش، چای خوردم و بهش گفتم چطور همین فرش خونه اش رو تبدیل به احسن کنه...

با بنگاهی اون محله که معتمد اون محله هست رفاقت خوبی برقرار کردم، اونم از طریق ارتباطی که با بزرگ خاندان اون بنگاهی داشتم... بزرگشون، کارخونه دار بود، و اون کارخونه دار منو می‌شناخت... و بابت من حتی زنگ به این بنگاهی زد و این بنگاهی بعد از اون منو خیلی جدی‌تر گرفت...

 

بابت کارهای ساختمونم، اگر بدونم توی اون محله کسی تخصص اون کار رو داره، حتما از اون محله آدم میارم که پولم توی همین محله خرج بشه...

مثلا رنگ کارم از همین محله هست... جوشکار از این محله آوردم... و....

برام شغل و درک اجتماعی مردم این محله، توی اولویت نیست... ارتباط گرفتن با مردم اون محله بر اساس منافعشون، برام مهمه در قدم اول...

من حتی کار انتقال سند این خونه به نام همسرم رو خودم انجام ندادم، عمدا سپردم به بنگاهی، تا بهانه داشته باشم برای ارتباط بیشتر...

برای حمید هم توی همون محله دنبال زمین مناسب میکردم...

 

علت این کارم چیه؟!!

من با این مردم کار دارم... شما نمی‌دونید چه خیر و برکاتی توی ارتباط هوشمندانه با مردم نهفته هست...

تازه کلی برنامه دارم برای وقتی که اونجا مستقر بشم...

فقط میتونم اینو بگم که اگر شما طعم نفع رسوندن به مردم رو بچشید، کلا نمی‌تونید رهاش کنید...

و این موضوع اونقدر مقدسه که اگر خدا برامون رزقش رو نرسونه، هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم

ولو خدای روانشناختی باشیم

خدای ارتباط و تعامل باشیم

خدای نفوذ توی صنوف مختلف و ارگانها باشیم...

باید به دست و پای خدا بیفتیم، تا اجازه بده...

 

من دیروز با یک آشپز هیئتی بزرگ صحبت میکردم

کار اصلیش ام دی اف کاری هست...

یه آدم کم سوادی که خدا بهش توفیق داده معتمد یک جمع تقریبا بزرگی شده و داشت برام از کارهای جمعی هیئتشون می‌گفت... شاید خیلی هم انقلابی نبوده... و به رهبری هم نقد داشت...

اما من کاری به تفکراتش نداشتم... می‌دیدم که خدا اون رو در چه جایگاهی در اجتماع قرار داده... نقطه ای که ایستاده بود واقعا نقطه ای بود که من آرزوش رو از خدا دارم... حاضرم همه خودنمایی ای برای خدا بکنم که به من همچین جایگاه اجتماعی ای بده

 

خوب که دقت کنیم، میبینیم نقاط ثقل اجتماع کجاها هستن...

باید این نقاط دست انسانی دلسوز مردم با افکاری توحیدی بیفته...

اونوقت هست که میشه به سمت یک جامعه ی مهدوی و ولوی و علوی رفت

 

خیلی دعا کنیم برای هم...

اونقدر که من به جایگاه اجتماعی اون آشپز کم سواد هیئت غبطه خوردم، اپسیلونش رو به جایگاه اجتماعی اساتید دانشگاه و وزیر و مدیر کل و رئیس جمهور غبطه نخوردم...

 

به نظر من، مسیر حق از این جاها میگذره...

بسم الله...

 

  • ن. .ا

اینو اینجا می‌نویسم چون بعداً باهاش کار دارم:

می فرمود:

حضرت نوح در بین انبیا بیش از همه اذیت شد، انکار شد، طرد شد، وانگهی در یک مدت زمان چند صد ساله، این پیغمبر خدا تحمل می‌کرد تمام این مصائب رو...

 

گاهی با خدا میگفتم:

آ خدا!!!

این پیغمبر، چندین قرن آزار و اذیت شد... تا زمانی که بود سنگ و چوب و ناملایمات دید...

این همه مصائب رو چشید... بعد پسرش هم منحرف شد...

حالا پسرش منحرف شد، شما هم به عنوان نمونه و عبرت و آیت آوردی توی قرآنت...

نه تنها توی قرآنت این پسر نوح باید جلوی چشم همه باشه، بلکه دیگه توی ادبیات ما هم شهره شده:

پسر نوح با بدان بنشست و ...

 

خیلی دلم برای این پیغمبر می‌سوخت...

تا اینکه کاملتر شدم و یافتم توی طول تاریخ...

کم نیستن پدر و مادرهای اهل رعایت... اما فرزند ناخلف...

این نوح عزیز، برای اون پدر و مادر اهل رعایت، حجته...

اونها دلشون با حضرت نوح تسکین پیدا می‌کنه...

برای خاطر این مومنین، باید پسر نوح هم مطرح می‌شد...

 

و فرمایشات این عالم رفت به سمت درک های توحیدی... که خداست دارد خدایی می‌کند...

و...

 

یادم بمونه، برای بعدها... باهاش کار دارم...

  • ن. .ا

همین ابتدا بگم که این دوگانه ی عنوان رو قبول ندارم، اما چه کنم که نگاه انقلابی در فضای رسانه متهم هست به نگاه ایدئولوژیک به حکومت... و وقتی خوب میشکافی تعریفشون از ایدئولوژیک بودن رو، می‌رسی به دوگانه ی حقیقت و واقعیت...

انقلابیها دنبال حقیقت هستن که پر از مناقشه هست و احتمالا پر از برداشت های شخصی و از اون طرف پر از تحکم...

بقیه واقع گرا هستن و توی شهروند رو به عنوان امر واقعی با تمام ویژگی های شخصیتیت ( اعم از خوب یا بد) به رسمیت میشناسن و برات حق تعیین میکنن...

 

لذا ایدئولوژیست ها، خطرناکن...

واقع گراها، نایس...

 

من این مطلب رو برای هدایت کسی ننوشتم... دل گویه هست... شایدم تا آخر مطلب بفهمید که چرا دغدغه ی هدایت ندارم...

دوستان من، من یک انسان به شدت واقع گرا هستم، ( واقع گرا نه با تعریف رسانه... بلکه با تعریف عقلانی و فلسفی خودم)

واقع گرایی من بارها منو از چنگال شیطان نجات داد...

من برای شما یه مثال میزنم... بزرگواری از همین فضای مجازی به بار به من گفت که برداشتش از من اینه که همسرم رو در حد و شأن خودم نمی‌بینم و دارم با نوشته هام خودم رو توجیه میکنم که ایشون همسر خوبی هستن ( نقل به مضمون)

توی این ده دوازده سالی که وبلاگ مینویسم، کسی حرفی دردناک تر از ایشون بهم نزد... خیلی اذیت شدم... خیلی زیاد...

علت اینکه خیلی آزار دیدم رو نمی تونم راحت بیان کنم... وقت گیره... و از اصل موضوع پرت میشیم... اما علت کلی این نارحتیم این بود که این مخاطب این همه مدت هیچ درکی از واقع گرایی من نداشته... پس بقیه مطالبم رو چطور فهم کرده؟!!!

وانگهی، ایشون رو جزو خوش فهم ها میدونستم... نکنه بقیه هم همین تصور رو دارن؟!!

حس آدمی رو داشتم که از خواب بیدار شده، خوابی که دیده رو با انرژی و انگیزه برای خانواده اش تعریف کرده... و مثلا نزدیکی ظهر فهمیده اهل خانواده تصورشون اینه که ایشون همچین خوابی ندیده و داشته همه ی اینها رو به هم می‌بافته...

در حالی که خواب بیننده وقتی به خودش رجوع می‌کنه میبینه تماما در تعریف خواب، صادق بود، و نمیدونه خانواده ای که به این راحتی به صداقتش شک کردن، اصلا ارزشش رو داره که صداقت خودش رو بهشون اثبات کنه؟!!

 

من همیشه سعی کردم واقع گرا باشم، و واقع گراییم موجب شد عشق هایی رو تو زندگیم درک کنم که درکش برای دیگران همیشه محل مناقشه بوده... و سعی کردم اونها رو زیاد ابراز نکنم...

 

اتفاقاتی که اخیرا داره تو کشورمان می افته، اگر با نگاهی واقع گرا باهاش روبرو نشیم، آسیب میبینیم...

استرس میگیریم، می‌ترسیم... تا عمق جانمون خراش برمیداره...

 

قبلش بهتون بگم، دوستان و همکارهای منم توی اعتراضات مردمی، قاتی همین مردمن...

همین مردمی که الان تروریست ها و مزدوران قاتیشون هستن...

همین افرادی که دلشون به حال پائین اومدن قدرت خرید مردم نسوخته... و مزدور هستن...

اما دوستان و همکاران من، مزدور نیستن...

وقتی میان برام تعریف میکنن، زاویه نگاهشون ۱۸۰ درجه با من فرق داره...

میگن، نبودی ببینی نیروهای امنیتی چطور جوونا مردم رو میزدن...

مثلا براشون یک حرکت وحشیانه هست وقتی ماموران گاز اشک آور میزنن😂😂😂

و وقتی بهم میگن هر مغازه ای که باز بود، بهشون میگن بی شرف

میپرسم: واقعا بی شرفن؟!!

میگه، ما هم نباید کار کنیم...

میگم: همین الآنم که کار میکنیم چون بازار مختل شده، و ارتباطات صفر شده، می‌دونستی پول حقوق آخر این ماهتون جور نیست؟!!!

میگه: نگو تو رو خدا، کلی چک دارم دست مردم... اجاره دارم...

میگم: اونی که میگی بی شرفه، باید همین چکها رو پاس کنه... همین اجاره رو بده...

 

جوابی نداره...

شما فکر میکنید من اینها رو دوست ندارم؟!!

اینها که بچه ی مردمن...

بچه های خودم رو که قطعا بیشتر دوست دارم...

اگر بچه های من توی مسیری برن که من قبول ندارم، چی؟!!!

واکنشم باید چی باشه!!!

 

حالا بریم سراغ یک واقعیت بزرگ...

دوستان من

واقعیت گریز ناپذیر اینه که ما مردم نیستیم...

ما اقوام مختلف کرد و لر و ترک و عرب و فارس نیستیم...

ما حتی فرهنگمون هم نیستیم...

و ما حتی شهروند هم نیستیم....

و ما حتی انسان هم نیستیم ( قابل توجه دوستداران عرفان و من عرف نفسه)

البته دقیقترش اینه که بگم، همه ی اینها هستیم، اما قبلش یک واقعیت بزرگتر هستیم

کدوم واقعیت؟!!!

 

شما ممکنه مادر باشید

همسر باشید

فرزند باشید

برادر یا خواهر باشید

دوست باشید

اما قبل از اینها، بنده ی خدا هستید... هویت اصلی شما مخلوق بودن شماست...

بعدش همه ی آنهایی که گفتم تعریف میشه...

 

حالا در قامت و قالب اجتماع، واقعیت بزرگتر ما چیه؟!!!

 

امت

دوستان ما امت هستیم....

وقتی حضرت زهرا رو به شهادت رسوندن، امیرالمومنین به حضرت رسول عرضه داشتن:

امت تو... با زهرا چه کردن...

امت تو پشت به پشت هم دادن تا زهرا را هضم کنن...

 

دوستان اگر هم شهری و همکار و هم وطن خودتون رو امت دیدید... اونوقت میدونید باید صبرتون رو روی چه درجه ای تنظیم کنید...

امت با امامش تعریف میشه...

و این قصه ی ۱۲۴ هزار پیغمبر بوده...

دیشب پسرم وقتی صحنه ی لگد مال شدن یه شهروند و یه مامور امنیتی رو توی تلویزیون میدید، خیلی استرس داشت و خیلی از من سوال می‌پرسید....

از اینکه اینها چی میخوان؟!!!

از اینکه پس دشمنان ما کی راضی میشن؟!!!

جالب بود برام که دنبال این بود که دشمنان ما چرا زیاده خواه هستن؟!!

به این اندازه مگه نیاز دارن؟!!

و خیلی براش عجیب بود....

و سوال دیگه اش این بود که چرا خدا اینها رو نابود نمیکنه؟!!

و سوال آخرش این بود که موثرترین کاری که از ما برمیاد چیه؟!!!

و جواب من به سوال آخرش: سجاده ی نماز بود....

و پسرم اونقدر ناراحت بود که دو بار وسط گفتگومون، زد زیر گریه...

و وقتی گفتم راهش سجاده و نماز و دعا هست ( کاری که پسر منم میتونست انجام بده) وقتی من پاشدم به نماز، ایشون هم رفت وضو گرفت و اومد سر سجاده نماز..‌..

 

دوستان من، این یک واقعیته که ما امت رسول الله هستیم...

برید در مورد امت بودن فکر کنید...

تمام تقدیرات ما از این جهت که امت هستیم در حال رقم خوردنه...

و همونطور که بچه باید بین دو و نیم تا سه و نیم سالگی از پوشک گرفته بشه ولو خودش نخواد... بعضی از رشد ها باید در امت اتفاق بیفته...

ولو به عده نخوان... و تا آخر عمرشون بخوان پوشک ببندن...

 

یا حق

و التماس دعا

احتمالا غلط املایی زیاد داشته باشم... فرصت اصلاح ندارم

  • ن. .ا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ دی ۰۴ ، ۰۹:۲۵
  • ن. .ا

یه کانالی رو توی ایتا دنبال میکنم به اسم « سیره ی آقا»

یک سالی میشه... شایدم بیشتر...

خیلی اتفاقی پیداش کردم...

این کانال غالبا ویدئو های از آقا می‌ذاره... مثلا در دیدار رهبری با خانواده ی یک شهید...

یا مطایبه ای در محفل شعرا... با برشی از یک سخنرانی...

یا نقل یک خاطره ای که آقا از خودشون دارن...

 

نیتم از نگه داشتن این کانال، رسیدگی به حال خودمه...

توی دنیای شلوغی که داریم... توی کشمکش های زندگی کاری و معیشتی... 

 

اینکه روزی یه بار یا دو روزی یه بار چشمم به ایشون می افته، و رفتاری از ایشون میبینم...

موجب میشه توی کشمکش های روزم و توی وانفسای دنیا، قلبم نمیره... راکد نشه...

تازه فقط قلب نیست... دیدن ایشون قوه خیالم رو تطهیر می‌کنه...

 

میدونید، من اکثر اوقات وقتی آقا سخنرانی میکنن، توی خونه که از تلویزیون میبینم، روی مبل نمیشینم...

جلوی تلویزیون می ایستم، تا آخر... تا سخنرانی تموم بشه...

بچه هام همه می‌دونن وقتی آقا سخنرانی داره، انگار من سر نماز هستم...

 

اگر با انسان الهی ای ارتباط میگیرید، سعی کنید هر روز زیارتش کنید... ولو به دیدن تصویرش...

کمترین حسنش اینه که قلبتون رو زنده نگه میداره...

 

نمیدونم قلبی که مرده باشه رو تصور کردید یا نه...

تجربه کردید؟!!

همه تجربه کردیم....

وقتی قلب انسان از لطافت بیفته، دنیای خیلی جای ناامنی میشه...

نذارید قلبتون زمخت بشه...

 

امروز از اون کانال نقلی از خود آقا خوندم در مورد همسرشان...

برای همسرم فرستادمش...

نمیدونم باید چطور زاویه نگاهم رو شرح بدم... الان فقط دوست دارم به موسیقی پناه ببرم

 

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...