در آستانه ی چهل سالگی

با من بیا... من به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

در آستانه ی چهل سالگی

با من بیا... من به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...



خیال خام پلنگ من
به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را زبلندایش
به روی خاک کشیدن بودن

پلنگ من، دل مغرورم
پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من
ورای دست رسیدن بود


چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت
اما به فکر پریدن بود

دوشنبه, ۲۴ دی ۱۴۰۳، ۰۴:۲۰ ب.ظ

آن روی پنهان من

تا حالا دو سه بار رفتم مدرسه اش...

پیش دبستانی...

 

هر بار بابت کاری...

دفعه ی ماقبل آخر خانم مربی اش که خانمی میانسال اما خیلی پر انرژی هست به من میگه:

امیرعباس هر وقت دلتنگ میشه بهانه ی شما رو میگیره... هیچ وقت بهانه ی مادرش رو نمیگیره...

من با حرفش به فکر فرو میرم و یادم میره جوابش رو بدم...( بعدا هر چی فکر کردم جواب دادنی به ذهنم نیومد... احتمالا جواب ندادم) و وقتی میخواستم برم از مدرسه بیرون، پسرم گیر داد که منم میخوام بیام خونه... و مربی اش بغلش کرد ببره فیلمی رو نشونش بده که من رفتم...

 

دفعه ی آخر، برای پسر بزرگه رفتم مدرسه اما اتفاقی بچه های پیش دبستانی اومده بودن طبقه ای که من بودم...

من مشغول صحبت با معلمِ پسر بزرگم بودم که امیرعباس منو دید... جالب بود که چیزی به من نگفت و من متوجه حضورش نشدم... و رفت به خانم مربی اش گفت که بیا ببین، بابام اومده...

خانم مربی اش اومد نزدیک ما، سلام علیک کرد و گفت: اگر میدونستم شما اینجا هستین نمی آوردمشون بالا... (فکر میکرد امیرعباس لج میکنه که با من بیاد خونه)

گفتم: چه اشکالی داره؟!!

خوشبختانه امیرعباس کوچکترین تقاضایی بابت اینکه با من بیاد خونه نکرد...



من مدل شخصیتی ام اینطوره که بیش از مسئله ی وابستگیم، مسئله ی احساس مسئولیتم برام دغدغه هست...

من حتی به بچه هام هم خیلی وابستگی ندارم...

و اگر امیرعباس نبود، هیچ وقت این مسئله ی وابستگی رو درک نمیکردم...

 

نه که وابستگی نداشته باشم ها...

ولی خب چیزی نیست که بگم خیلی برام برجسته هست...

مثلا اگر دست خانمم یه زخم کوچیک برداره، واکنش نشون میدم و پیگیری میکنم...

یا اگر بچه ها دچار اختلالی بشن، سریع میرم توی حالت چاره اندیشی...

مثلا پسرم از مدرسه زنگ زد که کاربرگم جا مونده و معلم میگه باید می آوردی، چون یکی دوتا تکلیف دیگه اش رو هم انجام نداده بود معلم دیگه گذشت نکرد...

خانمم میدونست چقدر شلوغم... اما ول کردم و رفتم مدرسه اش و برگه ها رو رسوندم...

خانمم گفت چه حوصله ای داشتی، حالا عکسش رو هم میفرستادی کافی بود...

گفتم، باید میرفتم تا حضوری شرح حالش رو از معلمش میشنیدم... خیلی مهم بود...

 

موضوع وابستگی من و امیرعباس، برام جدیده...

نه فقط جدید، خیلی برام قابل تامل هست...

انگار یک لایه جدید از وجودم رو دارم میبینم...

و به این فکر میکنم قرار هست با این لایه از وجودم چه تکاملی پیدا کنم در این فرصت کوتاه عمر

 

۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۴ دی ۰۳ ، ۱۶:۲۰
ن. .ا
سه شنبه, ۱۸ دی ۱۴۰۳، ۰۹:۲۷ ق.ظ

گدازه_2

با استرس میگه دو سه روز دیگه تاریخ چک هست

پاس میشه؟

آدم خیلی معتبری هستا؟!!!

آبرومون نره!!!!

 

کمی مکث میکنم و میگم:

تا الان که خدا نذاشته آبرومون بره و تمام چکهامون پاس شده...

ان شا الله اینو هم خدا کمکمون میکنه...

نگران نباشید...

 

دیگه چیزی نگفت

۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۰۳ ، ۰۹:۲۷
ن. .ا
سه شنبه, ۱۸ دی ۱۴۰۳، ۰۹:۰۵ ق.ظ

گدازه_1

میگفت:

اسلام خیلی ارزش زن رو بالا برده، واقعا در حد ملکه با زن برخورد میکنه...

اما از اون طرف اختیارات عجیب و غریبی هم به مرد میده... مثلا زن حق نداره بدون اجازه ی شوهرش از خونه بیرون بره... مثل پادشاه با مرد مواجه میشه

عجیب نیست؟

میگم: کجاش؟

میگه: زن میتونه به بچه اش شیر هم نده...

مرد هم میتونه اجازه خروج از خونه به زن نده...

 

گفتم: اینا اسلام منهای ولایت هست

گفت :بعلاوه ی ولایتش میشه چی؟

 

گفتم: برید با هم بسازید

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۰۳ ، ۰۹:۰۵
ن. .ا
يكشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۳، ۰۸:۵۷ ب.ظ

اما آینده روشنه

این روزها فشار به قدری هست که توی مدیریتم خیلی جلالی شدم

کم کاری ها با برخورد محکم و جدی من مواجه میشه

بعد یکی از بچه هایی که به خاطر سربازیش بعد از حدود دو سال دوباره دو هفته ای هست اومده سرکار...

بهم میگه تو چقدر اخلاقت عوض شده...

کلا ذهنیتم در موردت تغییر کرده... 

:)))



امروز از شدت فشار وقتی برمیگشتم خونه توی ماشین، تمام توانم رو گذاشتم توی حنجره ام و چند بار بللللند فریاد کشیدم...

هر کی این روزا میاد کنارم که کمک کنه به یه هفته نمیکشه از تنش کاری، میدون رو خالی میکنه و میره...

من موندم و رفقای هم فکر خودم...

هیچ وقت فکر نمیکردم اینطور دور هم جمع بشیم...



حالم خوبه اما...

این بحرانی که دارم وصفش میکنم فقط مربوط به مجموعه ی ما نیست

اگر فکر اساسی نشه حال تمام اقتصاد ما همینقدر پریشانه و به زودی اثرات بیشتری ازش نمایان میشه...

و این در شرایطی هست که اگر مردم در اقتصاد مشارکت داده بشن خیلی از مسائل حل میشه...

اما متاسفانه در تیم اجرائی کشور چنین دغدغه ای وجود نداره...



چقدر بی مصرفم من...

چقدر بزرگواری میکنید تحملم میکنید اینجا

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۶ دی ۰۳ ، ۲۰:۵۷
ن. .ا
پنجشنبه, ۱۳ دی ۱۴۰۳، ۰۸:۱۱ ق.ظ

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

کجا دانند حال ما، سبکباران ساحل ها

 

برای هر انسانی وصفی که در بیت حافظ پیش اومده، پیش میاد

برای شکوفایی انسان لازمه... چه برای بدتر شدنش... چه برای بهتر شدنش...

برای آزاد شدن پتانسیل بدی ها و خوبی های پنهان شده اش، باید با شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل، روبرو بشه...

 

نمیدونم به اندازه من کسی در محیط وبلاگ حرف از استاد و ولی خدا زده یا نه...

شما استادت خود امام معصوم هم که باشه و شما روزی سه بار به محضرش مشرف هم بشی،

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائلی خواهی داشت...

که نه اون امام معصوم بهت میگه در این شرایط هولناک چه تصمیمی بگیر، نه کسی رو پیدا میکنی که بتونی بهش تکیه کنی...

توی این شرایط، اون چیزی که در درونت داری و گاهی خودت هم ازش خبر نداری بیرون میریزه...



یاد یه داستانی از کتاب تذکرة الالیای عطار افتادم

میگفت شخصی رفته بود نزد امام صادق (؟) علیه سلام و عرض کرد اومدم اسم اعظم رو بهم آموزش بدی...

از امام انکار و از اون شخص اصرار...

استخر آبی بود در اونجا که امام بودن و امام فرمودن این شخص رو به داخل آب استخر بندازید...

و این شخص که شنا بلد نبود، موافق این کار نبود...

اما انداختنش...

هی دست و پا میزد که بیاد لبه ی استخر، اما یاران امام اجازه نمیدادن دستش به لبه ی استخر برسه...

اون شخص هی از امام کمک میخواست...

امام اعتنائی نمکردن...

تا جایی که شخص دیگه ناامید شده بود و در حال غرق شدن بود و از زبانش کلمه ای بیرون آمد...

امام دستور داد از آب بیرونش بیارن...

پرسید اون کلمه ی اخر که گفتی چی بود؟

شخص گفت به یاد ندارم... اون لحظه خودم رو بین دنیا و عبور از دنیا می دیدم، و استغاثه ای کردم... اما کلمه را یادم نیست...

امام فرمودن اون کلمه اسم اعظم تو بود... من بیشتر از این نمیتوانم کاری بکنم...



شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل...

دیشب همسرم گفت:

مثل قبل حوصله و تحمل نداری... کم حرف شدی...

گفتم توی وضعیتی هستم که هیچ امر بیرونی ای نمیتونه نجاتم بده، حتی استاد...

و من منتظر این وضعیت بودم...

امروز بیش از هر زمانی احساس نیاز میکنم به عصای موسی در درون خودم

به زنده شدن مردگانِ مسیح در درون خودم...

به رحمةللعالمین شدن حضرت خاتم در درون خودم...

و راستش میترسم

گفت از چی؟

گفتم از اینکه آدم بدی بشم...

گفت چرا باید آدم بدی بشی؟

گفتم چون نشانه هاش رو در خودم میبینم...

گفت نشانه های آدم خوبا رو هم در خودت میبینی؟

گفتم: آره... جدی ترینش پریشان حالی ام برای شعیان در این عصر، برای ظلم و جوری که مسلمانان در منطقه ما متحمل میشن، برای لبنان و غزه...

 

با همین چند جمله، کمی آروم شدم...

 

۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۰۳ ، ۰۸:۱۱
ن. .ا
چهارشنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۳، ۰۸:۳۶ ق.ظ

آتش دل... تنفر از صهیون

چند روز پیش که دیدم شیعیان سوریه دارن از مرزهای غیر رسمی فرار میکنن و میرن سمت لبنان... آتیش گرفتم...

بعد که دیدم تلوزیون نشون میده توی یه مسجدی بدون امکانات نشسته ان... بلاتکلیف...

تمام تاریخ تشییع از جلوی چشمم سان پیدا کرد...

یاد اون ملعون افتادم که توی ماه رمضان روزه میخورد و دوستش بهش گفت تو چرا روزه میخوری؟

گفت من کاری کردم که میدونم از جهنم خلاص نمیشم... برای همین روزه و این ادا اطوارها پاکم نمیکنه...

گفت مگه چکار کردی؟

گفت فلانی ( یکی از خلفای عباسی) بهم گفت تا کجا پای من هستی؟

گفتم با تمام مالم و جانم...

گفت برو...

دوباره صدام زد

گفت تا کجا باهام هستی؟

گفتم با اموال و جان و اولادم...

گفت برو...

دوباره صدام زد

گفت تا کجا باهام هستی؟

گفتم مال و جان و اولاد و دینم مال شما...

لبخند زد و گفت برو این نگهبان هر کیو نشونت داد بکش...

وارد زندانی شدم که طبقات زیادی زیر زمین داشت...

تمام اونها اولاد پیغمبر بودن...

یکی یکی رو کشتم...

 

شیعیان در طول تاریخ از این مدل کشتار ها اونقدر به خودشون دیدن که اگر بخوایم یه فیلمی از این کشتارها بسازیم شاید بعضی از ماها دیگه نتونیم کنار خانواده هامون بمونیم...

 

ای صهیون!

ما دست فرزندانمون رو پر میکنیم...

در دل تمام اونها محبت حیدر کرار رو نهادینه میکنیم...

نفرت از شما رو در دلشون شعله ور میکنیم...

دختر و پسرمون رو در این راه برای شما به صف میکنیم...

 

منتظر ما باشید 

ما مظلومانه شهید شدن کودکان و زنان و مردان غزه یادمون نمیره...

عزیزان لبنانی مون رو فراموش نمیکنیم...

شیعیان سوریه رو فراموش نمیکنیم...

آواره شدن هیچ مظلومی رو به خاطر خباثتهای شما فراموش نمیکنیم...

در پایان این کلام رهبرمون:

ما نیروی نیابتی در منطقه نداریم

یمنی از روی ایمان شون هست که میجنگن...

حزب الله مومن است که میجنگد...

 

 

ما برادران مومن خودمون رو فراموش نخواهیم کرد...

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۰۳ ، ۰۸:۳۶
ن. .ا
دوشنبه, ۳ دی ۱۴۰۳، ۰۸:۴۳ ق.ظ

احساس مسئولیت

با وجود اینکه این دو برادر توی خونه با هم نمی سازن و نقطه عطف دو تاشون خواهرشونه... با خواهرشون میسازن اما...

دیروز پسر بزرگم بهم گفت توی سرویس مدرسه یه کلاس چهارمی داداشم رو اذیت کرد...

گفتم تو چکار کردی؟

گفت: منم با اون پسره درگیر شدم... دعواش کردم...



پسر بزرگم همونیه که وقتی با پسر کوچیکه بحثش میشه، میگه کاش امیرعباس تو یه مدرسه دیگه بود، اصلا دوست ندارم با هم یه جا باشیم...

 

بابت اتفاق دیروز خوشحالم...

۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۰۳ ، ۰۸:۴۳
ن. .ا
شنبه, ۱ دی ۱۴۰۳، ۰۹:۲۳ ق.ظ

از مقاومت، تا تربیت برای مقاومت

با اوضاع فعلی سوریه ، قطعا شاهد پررنگ تر شدن نقش یمن در جبهه ی مقاومت خواهیم بود...

و قطعا امتحان ایران و ایرانی ها در مسائل مقاومت، بیش از اونکه نظامی و  امنیتی باشه، اقتصادی خواهد بود... حداقل در دو سال آینده...

تزریق نقدینگی توسط دولت و بانکها برای سرمایه در گردش واحد های صنعتی و تولیدیِ خصوصی تقریبا صفر هست... 

و اکثر شرکت های صنعتی و تولیدی دچار بحران نقدینگی هستن...

و قطعا این مسئله به زودی تبعاتش رو نشون خواهد داد... خیلی از واحدها برای تامین نقدینگی شون رو به صراف ها آوردن (همون ربا گرفتن از صراف... که خودش سرطانی هست در اقتصاد_ من بهش میگم مرگ خاموش) و از اینجا به بعد دیگه صراف ها هم توان پشتیبانی نقدینگی ندارن... 

 

اگر مسئله ی ایران امنتی و نظامی هم بشه، قطعا همین بحرانهای اقتصادی زمینه سازش هست... که سردمدار این بحران فعلا دولت ها هستن...

خدا خودش کمک کنه...

بزرگوارانی که هر روز میگن چرا ایران ورود مستقیم در جنگ نداره... و تمایل به جنگ دارن با اسرائیل، عرض کنم خدمتتون که اگر مطالبه گر در بخش نظامی هستید و انگیزه تون دفاع از مقاومت هست، مطلع باشید که در زمینه اقتصادی هم دولت کمکی نخواهد کرد، اینجا هم باید به دست مردم گره باز بشه...  بسم الله...

بیایید اتاق فکر تشکیل بدید... ایده بسازید، اجرا کنید... شکست بخورید... دوباره بلند بشید...

تک بعدی نباشید...

اگر تک بعدی نگاه کنید اونوقت بعضی آدمای مریض مثل من فکر میکنن چون قرار هست حمله ی نظامی توسط سپاه و ارتش شکل بگیره و قرار نیست خط و خشی به زندگی شما بیفته، شما اینقدر رجز خوانی میکنید و از دولت و سران نظامی و حتی رهبری طلبکارید که چرا نمیزنید... اگر پای مایه گذاشتن از خودتون و زن و بچه تون باشه احتمالا ممد خاتمی و ممد جواد هم توی بحث های دیپلماسی باید بیان پیش شما کلاس...

بسم الله این گوی و این میدون...



مدتیه شروع کردم داستانهای قرآنی رو برای پسرم تعریف میکنم... خیلی هم با هیجان و نمایشی...

اولین داستان، موضوع بدنیا اومدن حضرت موسی بوده...

وقتی رسیدم به اون جا که خدا به مادر حضرت موسی الهام کردن که بچه رو به رود نیل بسپر...

پسرم خیلی از خدا ناراحت شد :)))

و گفت: این چه رفتارایی هست که خدا داره آخه!!!

:)))

روز بعد داستان گویی رسیدیم به داستان رود نیل و شکافته شدن آب...

وقتی رسیدیم به بن بست دریا و از پشت سر هم لشگر عظیم فرعون و و تا دندان مسلح و...

به امیرعلی گفتم:

فکر میکنی اینجا چه اتفاقی افتاد؟!!!

خیلی رفته بود توی عمق داستان و با نگرانی و کنجکاوی گفت تمام بنی اسرائیل کشته شدن؟

گفتن نه...

گفت بگو چی شد؟!! (چون کامل براش توضیح داده بودم که هیچ راه ظاهری وجود نداشت که یاران حضرت موسی بتونن به لشگر فرعون پیروز بشن... همه چیز به نفع فرعون بود...)

گفتم آخرش رو بهت بگم:

گفت بگو

گفتم فرعون و کل لشگرش با تمام تجهیزات نظامی شون همه مردن...

تعجبش بیشتر شد....

گفت: چطور آخه؟!!!!

تو که گفتی اینا دیگه زورشون به فرعون نمیرسید؟!!!

چطور تونستن این کار رو بکنن؟!!!

اینا که خودشون هم خیلی ترسیده بودن از لشگر فرعون... خودشون رفته بودن به حضرت موسی میگفتن ما الان میمیریم؟!!!!

براش داستان عصای موسی و شکافته شدن آب رو گفتن...

اونقدر براش جذاب بود که آخرش گفت:

فکر نمیکردم خدا از این کارا هم میکنه :))))

همین طور توی روزهای بعدی داستان گویی ام، از دیگر معجزات حضرت موسی (تحت عنوان کمک خدا به بنده های خوبش) تعریف کردم...

تا رسیدم به اونجا که قوم موسی باید میرفتن با اون قوم ستمگر می جنگیدن اما نرفتن و ترسیدن و گفتن خود موسی و خداش برن بجنگن و...



 به اینجا که رسید پسرم شاکی شد از قوم بنی اسرائیل... گفت چقدر اینا آدما بدی بودن؟

و گفت بعدش چی شد؟

گفتم حضرت موسی نفرینشون کرد و دچار بی سرزمینی شدن...

و براش سرگردانی قوم بنی اسرائیل رو توضیح دادم...

و گفتم فرزندان اونها هنوز هم سرزمین ندارن و همینطور دارن جنایت میکنن برای بدست آوردن سرزمین 



جالبیش اینجا بود که از شکایت از خدا در دستور به رود انداختن حضرت موسی رسید به تنفر از قوم بنی اسرائیل...

و این برام خیلی جالب بود...

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۰۳ ، ۰۹:۲۳
ن. .ا
دوشنبه, ۲۶ آذر ۱۴۰۳، ۰۴:۱۷ ق.ظ

فصل جدید در بندگی من

خب به سبک این بزرگوار که گاهی دو تا مطلب پشت هم مینویسن و منتشر میکنن منم بلافاصله بعد از مطلب قبلیم مطلب جدیدم رو بنویسم:

مشکلی پیش اومده بود که از حدود دو ماه قبل استرسش رو داشتم...

تمام تمرکزم رو گذاشته بودم از دو ماه پیش که به روز موعود که رسید اون اتفاق بده نیفته

رسیده بودم به دو قدمی موعود و دیدم بله... اون اتفاق بده داره می افته...

تمام تیرهای امیدم رو شلیک کردم...

رگباری...

هیچ کدوم به هدف نخورد...

یک "نه" بزرگ داشتم از روزگار (بخوان آموزگار) می شنیدم

توی هال خونه هی قدم میزدم و تو خودم بودم... خانمم طبق عادتش به جای اینکه بگه چرا حرفی نمیزنی؟ میگفت: همیشه ساکتی!! هیچ وقت حرف نمیزنی!!(البته خبر هم نداشت چه کلاهی داره سرم میره_ عمدا چیزی نگفته بودم که نگران نشه) و من همینطور حیرون کار خودم...

ناگهان این به ذهنم اومد:

گره های زندگی ما به خاطر گناهان ماست... و به ذهنم اومد چقدر استغفار معجزه بخش هست!!!

وقت نماز هم بود...

شروع کردم به نماز و بعدش خودم رو در دریای استغفار غرق کردم...

واقعا استغفار میکردم...

چون لمس میکردم تیرگی های وجودم منو دچار این بن بست کرد...

به دو ساعت نکشید که راهکاری عالی به ذهنم رسید...

و حل شد...

آب روی آتیش...



شاید باید این معجزه رو میدیدم...

خوشحالم بابتش...

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۰۳ ، ۰۴:۱۷
ن. .ا
دوشنبه, ۲۶ آذر ۱۴۰۳، ۰۳:۵۸ ق.ظ

مغزی که رد داده_ کمی تلخند

مسئله این نیست که داستان قطعی برق در فصل سرما به خاطر کمبود و ناترازی انرژی برق نبوده بلکه علت اصلی اون غفلت مسئولین محترم فعلی از ذخیره سازی سوخت مورد نیاز نیروگاهها در ماههای قبل بوده...

این مسئله نیست... هر چند تولید و صنعتی که با سیلی داره صورتش رو سرخ نگه میداره با این قطعی برق ها داره پدر هفت جد و آباء اش در میاد و دعا به جان اموات و احیای این مسئولین وفق پیدا کرده میکنه...

ولی با این همه، مسئله این نیست...

 

مسئله اصلی اینه که غفلت هایی که همین الان داره اتفاق می افته و پدر هفت جد و آباء "امت" رو در آینده ی نزدیک در خواهد آورد چیه؟



من سالها قبل حدیثی میخوندم:

که حق متعال به حمقا هم وسعت رزق میده تا نشانه ای باشد برای عقلا... که وسعت رزق صرفا به عقل و تدبیر بنده نیست...

من جای صاحبان عصمت بودم مدل سیاسی این حدیث را هم مینوشتم:

 

خداوند به بُلها هم کرسی قدرت میدهد تا نشانه ای باشد برای عموم مردم، که چوبتون رو خوابوندم تو آب... صبر کنید!!

:)))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۲۶ آذر ۰۳ ، ۰۳:۵۸
ن. .ا