در آستانه ی چهل سالگی

با من بیا... من به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

در آستانه ی چهل سالگی

با من بیا... من به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...



خیال خام پلنگ من
به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را زبلندایش
به روی خاک کشیدن بودن

پلنگ من، دل مغرورم
پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من
ورای دست رسیدن بود


چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت
اما به فکر پریدن بود

دوشنبه, ۲۶ آذر ۱۴۰۳، ۰۳:۵۸ ق.ظ

مغزی که رد داده_ کمی تلخند

مسئله این نیست که داستان قطعی برق در فصل سرما به خاطر کمبود و ناترازی انرژی برق نبوده بلکه علت اصلی اون غفلت مسئولین محترم فعلی از ذخیره سازی سوخت مورد نیاز نیروگاهها در ماههای قبل بوده...

این مسئله نیست... هر چند تولید و صنعتی که با سیلی داره صورتش رو سرخ نگه میداره با این قطعی برق ها داره پدر هفت جد و آباء اش در میاد و دعا به جان اموات و احیای این مسئولین وفق پیدا کرده میکنه...

ولی با این همه، مسئله این نیست...

 

مسئله اصلی اینه که غفلت هایی که همین الان داره اتفاق می افته و پدر هفت جد و آباء "امت" رو در آینده ی نزدیک در خواهد آورد چیه؟



من سالها قبل حدیثی میخوندم:

که حق متعال به حمقا هم وسعت رزق میده تا نشانه ای باشد برای عقلا... که وسعت رزق صرفا به عقل و تدبیر بنده نیست...

من جای صاحبان عصمت بودم مدل سیاسی این حدیث را هم مینوشتم:

 

خداوند به بُلها هم کرسی قدرت میدهد تا نشانه ای باشد برای عموم مردم، که چوبتون رو خوابوندم تو آب... صبر کنید!!

:)))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۲۶ آذر ۰۳ ، ۰۳:۵۸
ن. .ا
جمعه, ۲۳ آذر ۱۴۰۳، ۱۲:۰۵ ب.ظ

سیر رشد جبهه ی مقاومت

حق یعنی واقعیت

در مواجهه ی واقعیت و هر چیز دیگری، آنچه که محکوم به شکست هست جبهه ی مقابل واقعیت هست...

یکی از علت هایی که پیامبران تا به واسطه ی افکار عمومی مجبور به معجزه نمیشدن، دست به معجزه نمیزدن، همین بود که یک زاویه هایی با وجوهی از واقعیت داشت، تازه معجزه یک امر واقعی هست فقط مشکلش اینجاست که غلبه ی قهری داره بر منطق افکار عمومی... و پیامبران دوست نداشتن مردم بر اساس عجز در تقابل گفتمانی رو به دین بیارن، بلکه دوست داشتن بر اساس تمایل به گفتمان الهی به سمت دین بیان...

لذا هر چی مقامات انبیا بالاتر میرفت، معجزاتشون کمتر میشد، که به نظر معجزه ی پیامبر ما کمتر از انبیای قبلی بود....

 

جبهه ی مقاومت، خاورمیانه و امریکا نداره... سردمدار جبهه ی مقاومت خود حق متعال هستن و این جبهه همیشه از زمان حضرت ادم فعال بوده، تا به امروز..‌

و همیشه هم رو به پیشرفت و رشد بوده...

حتی غیبت امام زمان هم یکی از وجوهش رشد جامعه ی واقع گرا و اهل مقاومت بوده...

به نظرم اگر در این مورد خوب فکر کنیم و نتایجش رو باور کنیم نوسانات این روزهای جبهه ی مقاومت و حتی تیم های غرب گرای درون کشور، نگرانمون نمیکنه...

اگر تمرکز کافی داشته باشم، در موردش خواهم نوشت

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۳ آذر ۰۳ ، ۱۲:۰۵
ن. .ا
سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۴۰۳، ۱۲:۲۵ ب.ظ

سوریه _ مکر الهی

قصد ندارم زودتر از رهبرم تحلیلی بدم یا پیش گویی کنم...

ان شا الله فردا گفتنی ها گفته خواهد شد...

 

اما کمی دل گویه داشته باشم:

ورزشکاری رو فرض کنید که رویای قهرمانی در سر می پرورونه

و بابت این قهرمانی باید خیلی روی مقدار غذا خوردنش... روی زمان غذا خوردنش... روی ماهیت غذاهاش مراقبت داشته باشه...

بابت این قهرمانی باید روی تمرین هاش استمرار و مداومت و تدبیر داشته باشه...

بابت این قهرمانی باید رو مدت زمان خواب و بیداریش تدبیر داشته باشه...

بابت این قهرمانی باید به خیلی از مهمانی ها نره... و به جاش به تمرین هاش برسه...

بابت این قهرمانی باید رحت طلبی ها رو کنار بذاره و...

 

اینها باید های قهرمانی بود... اما این ورزشکار هم مثل خیلی از انسانها دوست داره کمی بیشتر بخوابه...

گاهی اون نوشابه ای که نهی شده رو بخوره...

گاهی ساعت خوابش رو بیشتر از برنامه بکنه...

گاهی اون غذاهای چربی که ازش نهی شده رو بخوره...

به جای دو روز در میان کوهنوردی طبق برنامه اش، بعضی روزا رو کنسل کنه و با دوستاش بره دورهمی...

گاهی هم یه پکی به سیگار بزنه با دوستاش...

و...

 

آدمی هست دیگه... هم هوا هست و هم آرمان...

اما آثار تمام اون چربی های اضافه ای که ولو محدود و اندک اما خارج از برنامه خورده...

آثار تمام اون خواب های اضافه...

آثار تمام اون کوهنوردی های کنسل شده (ولو محدود و اندک) رو چه وقتی میبینه؟

وقتی که وارد مسابقات شد و با حریفی روبرو شده که اتفاقا اون حریف تمام برنامه هاش رو رعایت کرده...

خوب هم آنالیزش کرده و...

وقتی دقیقه ی آخر نفس کم میاره...

وقتی دقایق پایانی،باید زور بیشتری بزنه و کم میاره... 

و...

اینها همه از آثار اون ارفاق های نابجایی هست که به خودش داشته در زمان تمرینات و قبل از مسابقات...



واقعیت اینه که ما داریم وارد مسابقات اصلی میشیم...

تمام مرقبت هایی که ما باید حواسمون بهش باشه اون مراقبت هایی هست که معیت الله رو از دست ندیم...

بقیه مسائل اصلا مهم نیستن...

چرا؟

چون "والله خیرالماکرین"

این روزها قهقه های مستانه ی صهیونیست ها رو که میبینم و احساس پیروزی ای که دارن... خیلی منو وارد این فضا میکنه که اونها دارن با پای خودشون وارد بازی ای میشن که غرقشون خواهد کرد...

اگر ما معیت الله رو از دست ندیم....

تک تک ماها...

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۰۳ ، ۱۲:۲۵
ن. .ا
جمعه, ۱۶ آذر ۱۴۰۳، ۰۸:۲۹ ب.ظ

و یک اعتراف

چند سال بود که مراسم ایام فاطمیه ما ، هر سال سه تا سخنران و هر سخنران دو شب منبر میرفت...

تقریبا سه سال بود که آقای رسایی از سخنران های ثابت ما بود...

امسال مشکلی پیش اومده بود و نمیتونست بیاد... در نهایت بعد از پیکیری بچه ها گفت سعی ام رو‌ میکنم یه شبش رو خودم رو برسونم... و البته گفت:

فقط به خاطر استادمون...

 

بله اقای رسایی... ما هم همینطور...

۵۰۰ کیلومتر راه رو می آییم به خاطر وجود ایشون...

و ایشون رو هم نمی بینیم... ۵۰۰ کیلومتر راه رو برمیگردم :))))



این سری خانمم پشتیبانی موزیک تو راهی رو برعهده گرفتن...

کلا خیلی روحیاتشون حماسیه... آفرین...

دم ابوذر روحی گرم...

بعد از شاهکار سلام فرمانده... میگفتم ایشون هم مثل خیلیا زود افول میکنن...

ولی انصافا اینا رو تازه گوش دادم و چقدر عاااالی بود...

بچه ها هی میگفتن دوباره... دوباره...

یکی این:

تیغ مظلوم ندیدید چنین شیر شدید

یادتان هست در احزاب زمین گیر شدید

عمرتان رو به زوال است دگر پیر شدید

با دم شیر در این معرکه درگیر شدید

 

یکی دیگه هم این:

مثل مولا دست مظلومو میگیریم

زیر بار حرف زور ظالما نمیریم...

 

خیلی دز حماسه این کارا بالا بود و چقدر بچه ها باهاش ارتباط میگرفتن...

سفر خوبی بود

و البته یه اعتراف:

بچه ها من هیچی نیستم... حلالم کنید

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۰۳ ، ۲۰:۲۹
ن. .ا
سه شنبه, ۱۳ آذر ۱۴۰۳، ۱۰:۵۲ ب.ظ

یک سوال از محبت!!!

این سوال رو قبل از اینکه از شما بپرسم، از خودم پرسیدم:

اگر کسی اونقدر دوستتون داشته باشه که در این دوستی خیلی هزینه داده باشه...

خیلی زیادهااا

مثلا در دوست داشتن شما همسرش رو از دست داده باشه...

بچه اش رو فدا کرده باشه...

اونم نه یه بچه ی معمولی... یه بچه ی واقعا نخبه!!!

اونم نه یه بچه...

تمام بچه هاش رو...



میتونید چنین ادمی رو درک‌ کنید؟!!!

اگر واقعا بتونید درکش کنید واقعا بهتون تبریک میگم...

شما خیلی رشد یافته هستین!!!!

من دارم به خدا و بچه های بالا، این شبا التماس میکنم که بهم توفیق بدن این محبت رو درک کنم!!!

شما تونستید درک کنید؟!!!

توی بد برزخی هستم... حس میکنم خیلی وضعم خرابه...

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۲ ۱۳ آذر ۰۳ ، ۲۲:۵۲
ن. .ا
چهارشنبه, ۷ آذر ۱۴۰۳، ۰۹:۱۸ ق.ظ

به نیت شبکه سازی

این جمله ی عجیبی هست باید روش فکر کنم:

کسی که حق به او سود نرساند، باطل هلاکش میکند...



از آرزوهام اینه که خونه ام محل روضه گرفتن بشه

حتی برای مدل طراحی نقشه خونه، یه فکرهایی کردم که امکان روضه گرفتن توش راحت تر باشه...

این زمینی که دارم میسازم هم شمالیه هم جنوبی

یعنی به راحتی میتونه ورودی خانمها و آقایون جدا بشه...

 

و کلا هم روضه گرفتن توی خونه رو به نیت و قصد شبکه سازی در اون محله اراده کردم...

نمیدونم چقدر عمر موندنم در اون محله خواهد بود، ولی افکاری در سر دارم که خدا کنه توفیق بروزش پیدا بشه

خدایا میشه بهم این توفیق رو بدید!!!

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۰۷ آذر ۰۳ ، ۰۹:۱۸
ن. .ا
سه شنبه, ۶ آذر ۱۴۰۳، ۰۵:۰۳ ق.ظ

یک سوال سمی

این سوال :

برای چی بنویسم؟!!

سوال خیلی سمی ای هست...

اخیرا پاسخ دادن به این سوال برام سخت شده

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۰۳ ، ۰۵:۰۳
ن. .ا
سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۴۰۳، ۰۷:۱۳ ب.ظ

ارتباط دو نفره ۲

گاهی مسائلی که آزارش میداد رو بهم میگفت، و من برام مسلم بود که علم کافی در حل این زمینه ندارم، اما خب همسرم از روی حسن ظن خودش فکر میکنه من خیلی میفهمم... و من در اون زمینه هیچ وقت راهکار موثری به ذهنم نرسید و فقط چیزهایی که میدونستم رو میگفتم...

اما خوب میدونستم این مسئله اگر حل نشه ممکنه یک روز ایشون رو حتی از استادشون جدا کنه و این اصلا اتفاق خوبی نیست...

یه بار که خانوادگی با دوستان درس و بحثی و استاد ایشون یه جا بودیم، همسرم گفت میخوام اون موضوع رو به استاد بگم، من خیلی استقبال کردم و اتفاقا دلم میخواست ببینم استاد ایشون چی میگن چون استادشون یک خانم خیلی با سواد و اهل مطالعه و خیلی هم بصیر هستن... حدود شصت سال...

استاد روی صندلی نشسته بودن... همسرم هم رفت کنارشون روی صندلی نشست...

چند دقیقه ای همسرم صحبت کردن... منتظر بودم ببینم استادشون چی میگن، صداشون رو نمیشنیدم اما دیدم فقط چند جمله اسناد گفتن و بعد سر خانمم رو در آغوششون گرفتن، چسبوندن روی سینه شون و صورت خودش رو گذاشت روی سر خانمم... در حدود یک دقیقه اینطور گذشت و بعد از اون صحبت خاصی نکردن...



استادشون خیلی عالی عمل کردن... چون من میدونستم اون موضوع حتما به زمان نیاز داره... اما اینکه استاد اینقدر خوب با همسرم ارتباط برقرار میکرد یک معنا بیشتر نداشت:

هر اتفاقی بیفته... من کنارت هستم...

 

این ارتباطات هست که انسان رو زنده میکنه...

چقدر اهل این مدل تعامل هستیم؟

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۹ آبان ۰۳ ، ۱۹:۱۳
ن. .ا
سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۴۰۳، ۰۵:۱۴ ب.ظ

ارتباط دو نفره

صحبت از اجتماع و زندگی اجتماعی شد

گفتم زندگی اجتماعی یعنی به جای یک ارتباط دو نفره ، دهها و صدها ارتباط دو نفره داشته باشی...

دو نفره بودن رو در ارتباط اجتماعی به هم بزنی، اجتماعی شکل نمیگیره، اگر هم شکل بگیره خیلی تصنعی و شکننده هست...

 

گفت مثلا چجور ارتباط دونفره ای؟

این عکس رو نشونش دادم



محاله شما بتونید به صرف یک دستور یا منشور کاملا منطقی و عقلانی، اجتماعی درست کنید که این اجتماع "جمع" باشه...

تنها راهش ارتباطات دو نفره هست

شما با انسان طرفید نه ربات

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۰۳ ، ۱۷:۱۴
ن. .ا
سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۴۰۳، ۰۹:۲۸ ق.ظ

لازمه ی عاشق شدن

تا حالا فکر کردید آدما برای عاشق شدن هم نیاز به شجاعت و خود باوری دارن؟

انسان ترسو و انسانی که خودش رو باور نداره و خودش رو عزیز نمیدونه، اصلا درک دقیقی از عشق نداره...

درکش شبیه یک انسانی کور رنگ از رنگهاست...

همین قدر غم انگیز!!!

مثلا طرف یه شخص ایده آلی میبینه...

اون شخص ایده آل نه تنها خیلی بالاتر هست ازش به لحاظ معیارهای ظاهری...

بلکه کلی شیفته و سینه چاک هم دور و برش هستن...

این آقا یا خانمی که قراره عاشق بشه اصلا خودش رو در قد و قواره ای نمیبینه که بخواد عاشق این شخص بشه...

نهایتش با خودش میگه این شخص برای من شخصی محترمه...

 

حتی به مرحله خود سرکوب گری هم نمیرسه برای اینکه عاشق اون شخص ایده آل باشه... (یعنی دلش بخواد یک ارتباط شخصی دو نفره ایجاد کنه... اما خودش رو سرکوب کنه)

اصلا برای خودش اینقدر ارزش قائل نیست که بین خودش و اون شخص یه رابطه ی دو نفره قائل بشه...

یه رابطه ی دو نفره ی موثر...



زمانی میگذره... مثلا ده سال... بیست سال...

فراز و نشیب روزگار اون شخص مثلا عاشق رو به یک بلوغی میرسونه...

کم کم هم شجاع میشه... هم به خودباوری میرسه...

یه روزی به خودش جرات میده تا بره جلو و ابرازاتی داشته باشه و یک رابطه ی دو نفره ی موثر و عظیم رو شکل بده...

و با یک جمله از طرف اون معشوق روبرو میشه که بیچاره اش میکنه:

 

تا حالا کجا بودی؟

20 سال بود منتظرت بودم!!!

حالا که اومدی ثابت قدم بمون...

 

به نظرتون از این عاشق دیگه چیزی میمونه؟



عزیز بار بیاریم خودمون و بچه هامون رو...

آدمای عزیز دیندار میشن و دیندار باقی میمونن...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۰۳ ، ۰۹:۲۸
ن. .ا