بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

دیشب همسرم گفتم دو فرزند آقای سقاب هم به دیار باقی شتافتند

خیلی منقلب شدم...

خیلی ناراحت شدم...

چه امتحان سختی!!!

همسر...

فرزند...

فرزند...

 

صبح به این فکر میکردم که وقتی پرده ها کنار بره و شهود کنیم حکمت این تقدیرها رو، حالمون چگونه خواهد بود؟!!

چقدر مدنیتی که رسانه ها فریاد میزنن، فلزی و سربی و آهنی هست...

در حالی که خدا و اولیائش برای تک تک ما نه تنها برنامه...

بلکه دل گذاشتن...

بلکه عشق گذاشتن....

 

  • ن. .ا

یه چیزی که هیچ وقت نتونستم احساسم رو کتمانش کنم، لحظه دیدن مقام معظم رهبری از قاب تصویر بوده...

حضوری که هیچ وقت توفیق نداشتیم

اما هر وقت از تلویزیون می‌بینمشون:

یا اشک

یا لبخند

یا واکنش های عاطفی مثل کوبوندن مشت به قلبم و از این جنگولک بازی ها...

 

نباید میگفتم؟!!!

چیپه؟!!

 

 

 

به نظرم بزرگترین یکی شدن با ایشون، درک اهداف و دغدغه های ایشونه...

و اقدام عملی و راهبردی کردن...

 

کاش در زمره یک یارانشون باشیم...

مثل حاج قاسم...

گمنامی یا شهرتش هم اصلا مهم نیست...

خداست دارد خدایی می‌کند...

  • ن. .ا

من عاشق تخفیف های پولی هستم که همسر بهم میدن...

مثلا میره ۲ میلیون و ۶۰۰ خرید میکنه...

بهم میگه: فلان خریدا که برای خونه و بچه ها انجام دادم شده ۲۶۰۰، اما تو ۱۰۰ تومنشو نده، ۲.۵ برام بزن

( به نظرم لازم نیست بگم که این تخفیفات واقعیه دیگه... چون تو زندگی مشترک هر چیز مصنوعی خیییلی زود رسوا میشه)

حالا ادامه داستانش جالبه:

اگر پول نداشته باشم، همون ۲.۵ یا حتی کمتر واریز میکنم...

اگر پول داشته باشم ۳ تومن واریز میکنم

 

یعنی اگر هوش مصنوعی هم بتونه این نحوه تعامل رو تخمین بزنه و تحلیل کنه منو عبد خودش کرده...

فرهنگ غربی که کلا این چیزا براش قفله

 

  • ن. .ا

فاطمیه دوم امسال، هیئت خودمون بودم و به نظرم بیش از سالهای قبل استفاده کردم:

مثلاً امسال دیگه حتی نگاه نکردم سخنران کیه... البته رجبی دوانی رو اسمش تو ذهنم مونده، ولی کلا یه جمله اش رو هم نتونستم گوش بدم...

فعالیت من در هیئت امسال:

بازی گل یا پوچ با پسرا توی فضای بیرون هیئت...

یه شب که فاطمه زینب هم روی فاز لجبازی بود و به من سپرده شد و امیرعباس کلاهش رو هی از سرش در می آورد، با کلاهش سبد بسکتبال درست کردم و یکی از عروسکهای دخترم که تقریبا گرد بود شده بود توپ بسکت و مسابقه برگزار کردم بین بچه ها... من هم نقش داور رو داشتم هم نقش ویدئو چک و هم نقش نگه دارنده ی سبد بسکت بال

 

فقط یه جای کار خیلی حسرت خوردم... یکی از دوستای من که خیلی ازش انرژی مثبت میگیرم اومده بود کنارم تا کمی گپ بزنیم، اما مجبور شدم به مدیریت بچه ها ادامه بدم و اون رفیق بلافاصله دید مشغول بچه ها هستم، رفت یه طرف دیگه...

 

هیئت ما این سری شلوغتر از قبل شده بود و خونه ی همسایه که یه آپارتمان بزرگ بود، پارکینگش رو در اختیار ما گذاشت تا جمعیت فضایی برای نشستن داشته باشن...

جاتون خالی شهید گمنام هم اومد تو هیئتمون... و من و بچه ها که مثل آدمای بی مسئولیت دم در هیئت و تو خیابون پلاس بودیم تونستیم دستی به تابوت شهید برسونیم...

 

یک رهایی عجیبی این سری داشتم... 

نه در قید سخنران ، نه در قید مداح، نه در قید استاد و نه در قید رفقا...

فقط در قید وظیفه ی همون لحظه بودم...

شب آخر که بچه ها همه سرما خورده بودن، و موندن خونه پیش مادرم... تونستم سخنرانی گوش بدم و با مداحی غرق در اشک بشم...

شب آخر یکی از رفقا گفت، بچه هات کجان؟

گفتم سرما خوردن موندن خونه...

گفت خب برو تو هیئت بیرون سرده...

گفتم خدا رو شکر امسال هیئت خییلی شلوغ تر شده، من بیرون می ایستم، یه نفر بیشتر اون داخل جا بشه...

خبر خوب هم اینکه یکی از دوستای نظامی مون، تونستن یه زمین در نزدیکی خونه پدریم بخرن... وقتی فهمیدم همسایه شدیم، خیلی خوشحال شدم...

بنده خدا ۲۳ ساله، محور جنوب شرقی تا شمال شرقی کشور محل خدمتشه و مثل من گاهی تو تعطیلات میاد سک سک می‌کنه و برمیگرده... می‌گفت یه سال دیگه بازنشسته میشه و قصد داره تو این سه سال این زمین رو بسازه و بیاد اینجا ساکن بشه...

تا الان ایشون نفر چهارمی هستن که اومدن نزدیک خونه پدری من...

یواش یواش داریم اون محله رو قرق میکنیم... انگیزه ام بیشتر شد برای اینکه سهم الارث خونه پدریم رو از خواهر و برادرم بخرم... و اونجا رو برای خودم بسازم...

۳۰۰ متر زمین داره... با یه خیابون ۱۶ متری... واقعا عالیه...

همسر هم موافق بودن...

 

شب آخر هم که سخنران هیئت اومد بره از کنارم رد شد و فقط سلام علیک کردم و گفتم قبول باشه حاج آقا...

ایستاد پیش منو کلی احوالپرسی گرم کرد انگار سالیانی همدیگه رو می‌شناسیم... یکی دو دقیقه ای مکث کرد و چند جمله ی معمولی بین ما رد و بدل شد... همسرم که داشت از اون طرف می اومد سمت من، شاهد صحنه بود، گفت این سخنرانی رو میشناختی؟!!

گفتم: مگه سخنران بوده ایشون؟!!

گفت آره عکسش رو ببین روی بنر؟!!

گفتم: نه... دقت نکرده بودم... نمی شناختمش... من بیرون بودم... اصلا ندیدم سخنران کیه...

خنده اش گرفت از شوت بودن من...

گفتم: چیه، حسودیت میشه اینقدر مثل من رها نیستی؟!!

نورانیت من حاج آقا رو جذب کرد، ایستاد پیشم تا کمی ازم انرژی بگیره...

 

خلاصه هیئت امسال، در بند هیچی نبودم، جز وظیفه ی لحظه هام...

چند جمله ای که از سخنرانی میشنیدم، تو شب‌های مختلف... حس میکردم چندین برابر حرفهای مطرح شده دغدغه دارم و ماحصل اون دغدغه ی چندین برابری اونم در ایام فاطمیه، که سیاسی ترین مناسبت شیعه هست، تشخیص من عمل به تکالیفی بود که در همون لحظه به عهده ام هست...

یعنی در جای درستی از پازل اهداف شیعه قدم برداشتن...

 

آزاد شدم خوشحالم ننه

ان شا الله آزادی قسمت همه...

  • ن. .ا

امیدوارم بعد از خوندن این مطلب ذهنیتتون نسبت به من تغییر نکنه...

 

ولی خدا اگر به من پسر نمیداد، من تعادل روحی و روانی ام بهم میخورد...

الان وقتی موقع شوخی یا ابراز محبت به پسر بزرگم، میتونم لگد بزنم بهش... یا مشت بزنم... یا یه فن کشتی روش پیاده کنم و دو تایی بخندیم و اونم میدونه این رفتارهای من واکنش محبت منه... خدا رو شکر میکنم...

آخه اون پسرم هنوز کوچیکه و نمیشه با مشت و لگد ابراز محبت کرد...

 

والا به خدا...

اونایی که فقط کلامی ابراز محبت میکنن تخلیه میشن؟!!!

 

طفلکی ها

 

:))

  • ن. .ا

فرض کنید یک خانم که انسان متعادلی هم هست، موانع عجیب و غریبی برای ازدواجش داشته و دوران مجردی طولانی و سختی داشته و خیلی اذیت شده و بعد از سالیان زیاد، به بهترین شکلی که حتی در رویای خودش هم نداشته ازدواج می‌کنه... 

و هر روز در زندگی متاهلیش، براش ذکر این هست که خدا چه لطف عظیمی بهش کرده...

سوال من اینه:

حال این خانم بعد از متاهل شدن، در مواجهه با مجردهایی که از نعمت ازدواج محروم هستن چیه؟!!!



فرض کنید مردی بسیار مسئولیت شناس و اهل خانواده، سالیانی دراز از فقر و تنگ دستی رنج میبرده، و بسیییاری از اوقات برای حفظ آبروی خودش، حقیقتا در پیشگاه خدا مضطر می‌شده...

سالها هر کاری به ذهنش رسیده انجام میداد اما از این فقر نجات پیدا نمی‌کرد... 

و مجبور بود سالیانی همسر و فرزندانش رو در تنگی معیشت مدیریت کنه...

ایشون بعد از سالها براش گشایش بسیییار خوبی اتفاق می افته، و زندگی مالیش زیر و رو میشه...

دیگه همه چیز براش فراهمه...

 

سوال من اینه:

میتونید تصورش رو بکنید حال این مرد بعد از رسیدن به گشایش، نسبت به انسانهایی که از فقر رنج میبرن چگونه هست؟!!



ساعتها میتونم مثالهای مختلف بزنم و اون سوال رو بپرسم...

خدا به طرز عجیبی برای اولیای خودش و مومنین گشایش ایجاد میکنه، و وقتی اونها در اجتماع قدم میزنه و انسانهای درگیر محرومیت ( از انواع محرومیت های معنوی و مادی) رو میبینه، بیچاره میشه...

برای اینکه بگم و وصف کنم حال اون مومن یا ولی خدا در مواجهه با محرومیت های انسانها چگونه هست، راهی جز مثال زدن و دعوت به تفکر و پرسیدن سوال نداشتم...

خدا اینطوری برای اجتماع پدر و مادر ها می سازه...

یخرجهم من الظلمات الی النور که برای شخصی رخ بده، وقتی ببینه دیگران در ظلمات هستن ( از انواع مختلفش) چون مزاجش سالمه، بیچاره میشه برای اهل ظلمت...

چون خودش هم از همون ظلمات به سمت نور هدایت شد...

بعد میبینه چقدر این نور براش حصن درست کرده، چقدر اون رو در حاشیه ی امن قرار داده... چقدر لذت و خوشی بهش داده شده... اما انسانهای اطرافش غالبا دچار انواع محرومیت ها هستن... و چون مزاج سالمی داره، این تبدیل میشه براش به یک اضطرار جدید در برابر خدا...

 

از دل این آدمها، حضرت امام بیرون میاد...

حضرت آقا بیرون میاد...

نوجوان ۱۲ سیزده ساله جنگ تحمیلی بیرون میاد...

محسن حججی بیرون میاد...

کلی انسانهای گمنام اما مبارک دیگه بیرون میان...

 

و خدا میفرمایند:

من ولی خودم رو در بین انسانها پنهان کردم، تا به خاطر احترام به ولی من، همه مردم به همدیگه احترام بذارن.

 

 

واقعا مومنین میشن مصداق این بیت:

دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند...

 

اسمش رو نذارم ولی یا مومن...

خدا برای اجتماع، پدر و مادرهای متعددی قرار میده...

وقتی معنای پدر و مادر رو اینجوری میفهمم، این آیه ی قرآن برام جلوه ی دیگه ای پیدا می‌کنه:

و بوالدین احسانا...

  • ن. .ا

یه تصویر و روایتی در مستند شنود مطرح شده بود که خیلی اصل و کد داشت، خیلی موید باورهای من بود...

و به نظرم خالی از لطف نیست مطرح کردنش:

قبل از طرحش بگم که این آقای راوی چون دیده بود در دنیای بعد از مرگ دستش خالیه و فرصتی که بهش داده شده بود بابت برگشت به دنیا، تصمیم گرفته بود هر جوری هست کمک کنه به دیگران در مسیر خیر و حق...

 

در همین جستجو برای کمک به دیگران، به یک افسر اطلاعاتی برخورده بود که روی تخت بیمارستان بود اما داشت توی لپ تاپش اطلاعات یه کیسی ( کیس اطلاعاتی) رو بررسی میکرد, دنبال یه مطلبی میگشت که اگر پیداش میکرد خیلی کار بزرگی شکل می‌گرفت...

مثل این بود که دست یک شبکه بزرگ معاند علیه نظام رو میشد و میشد کار عملیاتی انجام داد...

این آقای راوی می‌گفت من می‌دیدم اطلاعاتی که میخواد توی صفحه لپ تاپش جلوش بازه... اما این افسر اطلاعاتی توجه نمیکرد، هی صفحات مختلف باز میکرد و حواسش پرت میشد به صفحات دیگه...

 

راوی می‌گفت خیلی فکر میکردم چطور توجه اش رو به اون صفحه اصلی جلب کنم اما به دفعه تلفنش زنگ خورد و همسرش پشت خط بود...

یک بگو مگوی حسابی توسط همسرش پشت تلفن شکل گرفت سر یه اختلاف بیخود با مادر و خواهر این آقای افسر اطلاعاتی...

این بگو مگوی تلفنی اونقدر ذهن این افسر رو بهم ریخت که کلا لپ تاپ رو بست و صفحه هم رفت و دیگه نتونست اون رو پیدا کنه...

 

می‌گفت توجه کردم دیدم چون نیت این افسر این بود که این کیس رو کامل کنه و به مقام بالاترش ارائه بده و ترفیع بگیره، این نیت، دست شیاطین رو باز گذاشته بود تا در کارش اختلال کنن و نذارن این تلاش به نفع حق تمام بشه...

 

می‌گفت هم پرت شدن حواسش پشت لپ تاپ توی صفحات مختلف، کار شیاطین بود، هم خطورات ذهن همسرش و اون دعوای تلفنی کار و القای شیاطین بود...

 

حالا به این فکر کنید حاج قاسم چطور بدون امکانات و ادوات نظامی، تونست اینقدر اهداف انقلاب اسلامی رو جلو ببره...

مهمه که ما لیاقتی پیدا کنیم تا محل بروز اراده ی الهی بشیم برای تحقق اهداف الهی در زمین...

اینکه باید چکار کنیم مال مراحل بعدی هست...

مرحله اول:

دلمون میخواد؟!!!

اگر دلمون میخواد، بی قراری هم داریم بابتش؟!!!

 

خود همین مرحله ی اول ، راه رو برای مراحل بعدی باز می‌کنه...

 

یا حق

  • ن. .ا

به نظر من این یک دروغ بزرگ هست که زنها در گذشته، در محاق بودن و در عصر جدید عرصه بیشتری به زنها داده شده...

زنها همیشه رکن بزرگ و تاثیر گذار تاریخ بودن...

این باور عمیق منه...

 

کسی که زندگی مشترک رو با نگاهی واقع گرایانه و روانشناسانه درک کرده باشه، این دروغ رو باور نمیکنه که زنها در گذشته، تاثیر در تحول تاریخ و زمانه نداشتن...

من حتی زندگی عشایری که یک زندگی کاملا مردسالار هست بر اساس تعریفات عصر ما، رو زندگی ای میدانم که زنها بزرگترین تاثیرات رو در همون جامعه کوچک خودشون دارن... ای بسا بیشتر از مردها...

 

و من با این باور دارم به حضرت هاجر فکر میکنم...

حضرت هاجر چگونه یک دوره ی زیست بشریت رو تحت تاثیر قرار دادن؟!!

وقتی حضرت ساره حاضر نشدن ایشان را بپذیرند، ایشان اون بیابان لم یزرع، خشک و بی آب رو چگونه پذیرفتن؟!!

 

به من نگید به تبعیت از حضرت ابراهیم، چون مامور الهی بود، ایشون هم پذیرفت....

اینقدر بی ذوق و کلی نگر خشک و منطق زده نباشیم...

اینقدر شأن انسان رو پائین نیاریم....

حال حضرت هاجر چه بود؟!!

نحوه ی ارتباطش با خدا چی بود؟!!!

اون پذیرش در وجودش چگونه اتفاق افتاد؟!!

چه میدید؟!!

 

چقدر دوست داشتم با یک دیدگاه تحلیل گر و روانشناسانه، زندگی حضرت هاجر رو بررسی کنم...

این مطلب در راستای مطالب تقدیر _ موفقیت هست

  • ن. .ا

به زور منو زودتر کشونده خونه که بره به کاری بیرون از خونه برسه...

بعد از نیم ساعت که رفت بیرون زنگ میزنه و میگه:

اینکه ایام فاطمیه هست، و می‌خوام برات کیک تولد بخرن، یه جوری نیست؟

میگم: چرا، یه جوریه... نخر...

بعد میگه:

اینکه در مورد این موضوع سورپرایزیت، دارم با خودت مشورت میکنم یه جوری نیست؟!!

میگم: نه، این عادیه...

😐

  • ۱۶ آبان ۰۴ ، ۲۲:۲۴
  • ن. .ا

گاهی برای زندگیمون هیچ هدف جدی ای نداریم که خیلی بده و به دور از حیات انسانی هست...

 

گاهی هدف داریم، هدفمون هم خیلی جدی هست، اما متناسب با ما نیست.

یعنی یا ما برای اون هدف ساخته نشدیم، یا اون هدف به ما آسیب هایی میزنه که ارزشش رو نداره سمتش بریم، یا هزینه هایی برای ما داره که نشدنیه و از نیمه راه منصرف میشیم...

 

گاهی هم هدفمون، هم جدیه هم متناسب ما هست، هم ما برای اون هدف ساخته شدیم، اما موانعی در مسیر ما قرار میگیرن که نمیتونیم اون اهداف رو به سرانجام برسونیم.

 

یه حالت چهارمی هم وجود داره:

گاهی هدفمون اشتباست، یا بلاتکلیفم در مورد هدفمون...

اما به دفعه تو مسیری قرار می‌گیریم که هم هدف اصلاح میشه، هم موانع برطرف میشه، هم انگیزه مضاعف میشه و واقعا میشیم مصداق این جمله: خدا براش ساخته...



حالا سوال واقعا اینجاست:

آیا همون‌طور که رنج در زندگی انسانها قابل حذف نیست و گریزی ازش نیست، آیا گره و موانعی که بین ما و اهداف درستمون فاصله بندازه هم یک امر قطعی و حتمی هست؟!!

 

آیا راهی وجود داره که بتونیم اهداف زندگیمون رو جوری تعیین کنیم که هم برای اون هدف ساخته شده باشیم هم رشد واقعی مون حرکت به سمت اون هدف باشه؟!!

 

من الزاما مقید نیستم به این سوالات جواب بدم... فعلا طرح مسئله کردم تا ببینیم روزی همگی ما چی میشه؟!!

 

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب