بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

بیش از ده ساله که وبلاگ نویسم

از بین مخاطبین وبلاگ، تا حالا با پنج شش نفری ارتباط تلفنی داشتم، که کمابیش در ارتباطم همچنان...

اما فقط با یک نفر دیدار حضوری داشتم...

و به نظرم مرد خوبی بود... انرژیش مثبت بود... البته من پرحرف تر بودم :)))

و حالا تو ایتا پیامش دادم... بلکه بیاد یه سلام علیکی بکنیم...

حسن وبلاگ و فضای مجازی اینه... 

گاهی انسانهایی که ممکنه در دنیای واقعی به این سادگی باهاشون آشنا نشی یا پیداشون نکنی... در مجازی در دسترست هستن...

 

سرباز روز نهم...

کجایی برادر؟!!

  • ن. .ا

خب عید همگی مبارک

توی روز نیمه شعبان باید بگم که حس میکنم کارم رو در قبال یکی از اهداف مجازیم انجام دادم...

انصافا و حقا هم نمیدونم نتیجه اش چی شده... 

صرفا برام واضحه که هم من رشد کافیم رو از این هدف بدست اوردم، هم وقت اون رسیده که وارد هدف بعدیم در این دنیای مجازی بشم...

 

 

 

  • ن. .ا

یکی با شماره ی استان ما زنگ زده... حس وطن بهم دست داد... جواب دادم... لهجه نقی معمولی... مشتی...

گفت شش سال پیش از شما فرش خریدم... دو تخته دیگه میخواستم...

گفتم خب ممکنه اون فرش الان دیگه تولید نشه... عکسش رو برام بفرستید لطفا...

گفت: بله... به همکارتون زنگ زدم گفتن تولید نمیشه... ولی همسرم خیلی اصرار دارن همون رنگ بندی و همون طرح باشه...

البته من خودم عضو هیئت علمی دانشگاه هستم و برام مهم نیست که حالا این دو تا فرق داشته باشه...

ولی خانم هستن دیگه!!!

ایشون اصرار داره... چکارش میتونید بکنید برای ما؟... اگر لازم باشه چند ماه صبر هم بکنیم، ما میتونیم منتظر بمونیم...



میخواستم بگم:

اقای باسواد هیئت علمی...

انتخاب خانواده ی شما، انتخاب خانواده هست... شما نماینده ی اون خانواده ای... چرا صف خودت رو از صف خانواده ات جدا میکنی؟

مرد باش...

 

از حساسیت همسرت خوشت نمیاد... اشکالی نداره...

مرد که میتونی باشی...

گردن بگیرش... دفاع کن از سلیقه ی خانواده ات...

سرت هم اگر میشکنه تو کلاه خودت بشکنه...



این مطلب ارزش نوشتن نداشت... اما چون میبینم به لحاظ رفتارهای اجتماعی هم دچاریم به این آفت، نوشتم...

نوشتم که بگم: خوبه که مرد باشیم...

 

مردم علاج در وطن است...

  • ن. .ا

میدونید!!!

بازم شبیه خل و چل ها شدم

چند وقت پیش با بزرگواری در همین فضا در مورد ریشه ی کلمه یا عقل و شیطان صحبت میکردم

گفتم عقل از کلمه یا عقال گرفته شده و عقال بندی بود که به زانوی شتر در موقع استراحت میزدن، جهت کنترل و مدیریت شتر...

شیطان هم از مصدر شطن میاد... شطن هم به معنای بند هست...

 

عاقل به خودش بند میزنه...

شیطان هم به انسان بند میزنه...

 

ببینید در بند چی هستید؟!!!

مشغله های روزمره تون بند شماست...

گاهی کاری انجام میدید، که اگر شما نباشید، کسی دیگه نمیتونه اون رو انجام بده...

یه دفعه فیلتون یاد هندستون می‌کنه که شأن من این کارهای روزمره نیست... من باید مشغول فلان کارهای بزرگ بشم...

 

حواسمون باشه...

بند های واقعی، مطهر ما هستن...

بند های وهمی، محل سقوط ما...

 

 

  • ن. .ا

پدر بودن و پدری کردن، بدون خدا خیلی وحشتناکه...

بعضیا تو‌ کارخونه بهم میگن بابای مجموعه...

هنوز کوچیکم برای این وسعت از بابا بودن...

 

برای همین وقتی ویس استاد یزدان پناه رو در مورد بین الطلوعین تو کانال خانم الف شنیدم، جمعه خانوادگی رفتیم حضرت معصومه... هوای بعد از ظهرش عالی بود...

صحن امام رضا جانش نشستیم... به حضرت عرضه داشتم: من خیلی کوچیکم برای این وسعت از بابا بودن...

یه وقت فاسد میشماااا

بین الطلوعینم رو بهم برگردونید... 

من ارتباط قوی تری لازم دارم...

یادم اومد، استادی میفرمودن فضیلت نماز صبح، اول وقت و آخر وقت نداره، هر موقع بخونی در ساعت شرعی خودش، همون فضیلت رو داره... به این فکر میکردم که این به خاطر برکت طلوع فجر تا طلوع آفتاب هست...

این ساعت تجلی این آیه قرآنه: هو اول و آخر و....

 

این روزا خیلی بهتر میفهمم این بیت نظامی رو:

اگر با من نبودش هیچ میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی

 

میدونید!!!

خدا خیلی دوستم داره...

خیلی مشتاقه من توجه بیشتری داشته باشم به ساحتشون ( ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق شد)

خیلی مشتاق منه...

اما من خیلی در میرم...  به قول رفقا عین کش تمبون...

عین بچه های بیش فعالی هستم که تمرکز پائینی دارن... تا دو کلمه باهاش حرف میزنی، توحد ندارن روی یک بحث...

خدایا، سحر و بین الطلوعینم رو بهم بده... خودتم کمکم کن...

هم بابای خوبی میشم، هم بنده ی خوب

 

من خیلی اضطرار رو تجربه کردم...

زمان اغتشاشات اخیر، از شورای تامین شهر، زنگ زدن به ما و خیلی کارخونه های دیگه...

پرسیدن حقوق چه برجی رو دادید؟!! بیمه هاشون وصله؟!!!

 

میخواستم بهش بگم: آقای شورای تامین

اگر تو به خاطر مدیریت اعتراضات و اغتشاشات، اینقدر اضطرار داری

من سال سومه که به خاطر اینکه اینا جلوی زن و بچه هاشون شرمنده نشن، اضطرار دارم...

 

همینایی که گاهی بهم فحش ناموسی هم میدن...

همینایی که تا حالا بارها لعنتم کردن و به خدا و اهل بیت و تمام اعتقاداتشان واگذارم کردن...

همینایی که نفرین به زن و بچه ام کردن...

همینا...

و خدا میدونید آخرش چکار میکنه؟

آخرش که ببینه دیگه اون بچه ی بیش فعال، بی تمرکز نیستیم و خوب دل به دل خدا دادیم میگه:

هر چی تو بخوای، منم همون رو می‌خوام... تو بخواه تا ملائکه ی من برات انجام بدن...

 

نمیدونم بعدش چی میشه دیگه...

 

 

  • ن. .ا

با این کارمند بانک رفیقم، اون به خاطر ظاهر مذهبی ام، من به خاطر پروفایل های مذهبیش :)))

( آخه صورت سه تیغ... نایس)

امروز بهش میگم، فلانی من هم دفتر داری کردم، هم کتاب میفروختم، هم طراح هستم، ولی انصافا تولید کردن اونم تو اندازه ی‌بزرگ، اونم توی این سالها، کار سختیه... و حقیقتا جهاده...

 

صحبت مون رفت سمت رهبری...

میگه تا حالا از نزدیک دیدیش؟!!

میگم نه

میگه من دیدم، اونم از فاصله ی سه متری...

و اونقدر خوشحال بوده و با آب و تاب توضیح میداد که دلم رو آب کرد...

 

وقتی بهش گفتم من کلا موقع سخنرانی رهبری جلوی ال سی دی خونه مون می ایستم تا سخنرانی تمام بشه، خیلی تعجب کرد...

تو دنیای واقعی، برای کسی اینقدر راحت خودم رو، رو نکردم، اما برای ایشون خودم رو رو کردم...

جالب ترش اینکه:

به صورت خیلی اتفاقی فهمیدیم پسرامون توی یه مدرسه هستن...

توی یه پایه تحصیلی ان...

توی یه کلاسن...

و با هم رفیق صمیمی هم هستن :))))

تازه پسر ایشون امسال اومده مدرسه پسر من... قبلاً جای دیگه بود...

 

تازه بهش نگفتم: پسرم چند روز پیش یه ده تومنی که تو ماشین بود، برداشت، گفت اینو کار نداری؟

می‌خوامش...

گفتم میخوای چیزی از مدرسه بخری؟!!

گفت نه

گفتم آخه ده تومن که چیزی نمیشه... میخوای چکار؟

خب سه تا ده تومنی هست، سه تاش رو بردار...

گفت نه، یکیش رو می‌خوام...

دیگه چیزی نگفتم... کمی بعد خودش گفت: بعضی آموزشا پولیه آخه...

سریع دوزاریم افتاد و گفتم: از فلانی میخوای چیزی یاد بگیری؟!!!

شگفت زده شد از اینکه زدم تو خال...

گفت: آره، تو از کجا فهمیدی؟!!

گفتم: مکعب روبیک رو میخواد یادت بده؟!!

با خنده و شگفتانه گفت: آره... بهش میگم یادم بده، خودش رو لوث میکنه، میگه پولیه... تو هم که یادم نمیدی...

 

چیزی نگفتم... ان شا الله پسرش هم مثل باباش اهل باشه...

 

به نظر شما این چیزا اتفاقیه؟!!

 

  • ن. .ا

و بعد مدتها، مادر و مادر همسر و همسر رو در یک قاب تصویر میتونم داشته باشم

:)))

ان شا الله نیمه شعبان مهمان ما هستن...

البته دیدن قاب تصویری با سه زن از محارم خیلی با شکوه نیست... کاش یکی باشه تو این روزا یه قاب تصویر از من شکار کنه... این قاب دیدنی تره :)))



همسرم امروز بهم میگه مادرش با مادرم صحبت می‌کرد و مادرم به مادرش گفته فکر کنم برامون سورپرایز دارن که دعوتمون کردن...

با مراما، دلمون تنگ شده بود براتون... سورپرایز مون کجا بود آخه!!!

به همسر گفتم: مثلا چه سورپرایزی میتونیم داشته باشیم؟!!!

میگه: فکر میکنن خونه مون آماده شده، قراره با دیدن خونه سورپرایز بشن...

میگم: تقصیر خودمونه که بهشون میگیم تو چه مرحله ای از ساخت هستیم، پیش خودشون فکر و خیالات میکنن...

 

 

خلاصه اونقدر ما نرفتیم وطن که وطن داره میاد...

قدر بودن کنار خانواده هاتون رو بدونید...

 

هر چند می‌دونم با وجود اینکه دلمون براشون تنگ شد، بازم چون مجلس زنونه هست خالی از حاشیه نخواهد بود

:)))

 

چقدر خوبه ما مردا تو بعضی چیزا که خانما توجه دارن، کلا سنسور نداریم :)))

 

 

  • ن. .ا

چقدر دوست دارم به اما و اگر های دیگه فکر نکنم و تحلیلش رو در مورد آمریکا بپذیرم:

می‌گفت آمریکا برای فرار از فروپاشی اقتصادی، نیاز داره یک جنگ بزرگ راه اندازی کنه... و هشیاران اقتصادی دنیا کاملا مطلع هستن از شیب سقوط اقتصادی آمریکا...

لذا هم دوست دارن، آمریکا به زاویه رانده بشه، اما هیچ کشوری دوست نداره، هزینه اش رو بده...

و می‌گفت آمریکا چه جنگ راه بیاندازه، چه نیاندازه، یک سال آینده، دیگه توان این قلدر بازی ها رو نداره...

 

اما صحبت من از یک موضع کلی تری هست

ما اگر دشمن خارجی مون تضعیف یا نابود بشه ( که این قطعیست، حالا یا یک سال دیگه، یا ده سال دیگه) تازه آغاز امتحانات الهی مون هست...

خدایا به من و نسلم و تمام برادران و خواهران دینی ام و تمام امت اسلام، برای مرحله ی بعد از تضعیف دشمن خارجی، نصرت عنایت بفرما و درک و انگیزه کافی برای جهاد عنایت کن...

 

 

 

  • ن. .ا

این آقای راوی یه جایی از روایت هاش برمیگرده به زندگی شخصیش و موضوع ازدواجش رو شرح میده...

میگه همسر من وقتی متولد شد بعد از دو ماه خانواده اش فهمیدن سرطان داره... پیگیر دوا و درمان شدن و بعد یه مدت به لطف خدا، درمان شد... گویا دوباره توی نوجوانی این خانم، سرطان عود کرد... و دوباره خوب شد...

موقعی که این آقا رفتن خواستگاری، این موضوع رو بهشون نگفتن، ایشون بعد از ازدواج فهمیدن...

و این شد مایه ی اختلاف خانوادگی بین خانواده ی آقا و خانواده ی خانم‌...

بین خود خانم و آقا هم اختلاف شد و حتی کار به جاهای باریک کشیده و آقا تصمیم به طلاق گرفته بودن...

آقای راوی هم مداح بودن، هم قاری قرآن بودن هم فرمانده پایگاه بسیج بودن و هم یک شغل امنیتی داشتن...

این آقا میگفتن وسط درگیری هام با همسرم، یک روز توی هیئت، با خودم گفتم اگر من این خانم رو طلاق بدم، یک درد به جامعه ی امام زمان اضافه کردم... من که دوست دارم کاری برای جامعه ی امام زمان بکنم، ایشون رو نگه میدارم... به سمت طلاق نمیرم، هر چند قانون و عرف به من حق میدن بابت تصمیم بابت طلاق، چون موضوع به این مهمی رو از ما پنهان کرده بودن...

اما من برای اینکه یک مشکل و یک درد به امام زمان و جامعه ی امام زمان اضافه نکنم می‌گذرم از این موضوع، و با ایشون زندگیم رو ادامه میدم...



نمیدونم متوجه نیت نورانی این آقای راوی میشید یا نه...

این نیت خیییلی وزن داره...

حتی ایشون بعدها فراموش کرده بودم چه عهدی با خدا بستن و یک بار بابت این پنهان کاری خانواده خانم، زخم زبان زدن... و یک حادثه ی ناگوار تو زندگیشون پیش اومد و دختر دو ساله شون از نوک سر تا پا، سوختن...

حتی تا دم نابینا شدن پیش رفت دخترش، به خاطر سوختگی ( کتری آب جوش از دست مادر خونه، افتاد و کل آب جوش ریخته روی سر این بچه ی دوساله...)

وقتی آقا به خاطر بیماریش، رفته بود اونور، نشونش دادن سوختن دخترت، به خاطر زخم زبونی بود که زدی به همسرت... و میگفت، دیدم همسرم با زخم زبان من سوخت... زنگ زده بود به مادرش، مادرش هم سوخت... مادرش به پدرش گفت، پدرش هم سوخت...

اگر نیتش رو نپذیرفته بودن، مطمئن باشید این عقوبت رو هم برای دخترش رقم نمیزدن...

 

غرض:

خواستم توجه بدم به نیتی که اون روز در هیئت کرد...

دوستان و بزرگواران:

نیت های ما، بیش از خود اعمال ما، ما رو می‌سازن و تقدیرات ما رو رقم میزنن...

مخصوصا نیت های انسان های مومن...

نیت های صادق...

 

برای این که نیت هامون رو درست کنیم حقیقتا نیاز به لطافت داریم...

اینکه میگم، نیت مومن، از خود عملش، رشد دهنده تره... این شوخی نیست... بحث های بسیار جذابی داره...

و نیت چیه؟!!

سمت و سوی قلب شماست...

به کدوم طرفه؟!!

  • ن. .ا

این روزها نیاز داشتم برای بار دوم مستند شنود رو گوش بدم...

یکی از علت های که جذبش شدم این بود که راوی این مستند دغدغه ای داشت که منم درگیرشم... سالهاست...

نصرت به دین خدا... نصرت به امام زمان.... نصرت به حکومت امام زمان...

 

حالا قصد دارم با زاویه دید خودم، برش های از این مستند رو مطرح کنم و با شما به اشتراک بذارم...

اگر شروع دوباره این مستند نبود منم برام حوصله ای نمونده بود اینجا چیزی بنویسم... دچار ادبار شده بودم...

 

یه جایی از این مستند راوی میگه:

از محل کارش به علت درد شدیدی که توی سرش داشته ( عفونت مغزی، مننژیت) میاد خونه اش...

میبینه همسرش بی حال و مریض افتاده خونه ( سرطان داشته و حالش بد بود)...

چون همسر مریض بوده دو تا بچه ی حدودا سه ساله و پنج ساله اش گشنه مونده بودن توی خونه...

وقتی میبینی وضع همسر خرابه، میبرتش بیمارستان، برای پرتو درمانی... ( پرتو درمانی درد رو از بیمار سرطانی کم می‌کنه اما به شدت بی حال و ضعیفش هم می‌کنه) از بیمارستان که برمیگردن، به همسرش میگه من حس میکنم دارم میمیرم... ( بیماری مننژیت واقعا در عرض چهار پنج روز می‌کشه بیمار رو)

به همسرش میگه کنارم بشین تو ماشین... اگر تو راه اتفاقی افتاد زنگ بزن به اورژانس...

رفتن بیمارستان... بماند که چقدر اذیت شدن تا بستریش کنن...

 

 

اینا رو گفتم که به اینجا برسم:

دکتر وقتی دید چقدر دیر آوردنش بیمارستان، به همسر این بیمار میگه چرا اینقدر دیر آوردیدش... این الان دیگه امیدی به زنده موندنش نیست... همینطور که داشتم به همسر این راوی هشدارها و احتمالات رو میگفت، دید همسر این بنده خدا هم ابرو نداره ( به خاطر فرآیند درمانهای سرطانی، کلا ریخته بود) ضعیف و بی حاله... دیگه ادامه نداد و رفت پشت یه حائلی که در دید این دو نفر نباشه و زد زیر گریه...

 

تازه دکتر تمام صحنه رو ندیده بود...

مرد در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ...

زن درگیر یک بیماری لاعلاج...

دو فرزند کوچک، در خانه رها شده، حقیقتا به امان خدا...

 

این تصویر رو تصور کنید...

این تصویر خیلی با دلم بازی کرد...

فقط این بیت به ذهنم میاد:

 

عجب عاشق کشی ای شاهد کل

به کار خویش غوغا می‌کنی تو

 

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...