بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

ایشون بارها به من گفتن، تو از من بهتری... در مورد فلان موضوع تو از خدا بخواه... تو به خدا نزدیکتری... تو‌ موقع نمازت دعا کن فلان مشکلمون حل بشه... و واقعا به دعای من اعتقاد داره...

:(((

میفهمم تعارف نمیکنه هاا، واقعا باورش اینه که من نور بیشتری دارم از خودش...

و اصلا دوست ندارم اینو شرح بیشتری بدم، شاید مرکز ثقل تمام خوبی هایی که تا حالا از ایشون گفتم همین خوبی شون باشه که با وجود اینکه برام مسلمه که نورانیتی داره که من به گرد پاش نمیرسم اما باورش اینه که من مقرب ترم به خدا...

خود این مرام، نور هست... اینو هم به روش نیاوردم...



دوستان بزرگوار، مخاطبان گرامی

متاسفانه من در زمینه ازدواج و روابط زوجین و عشق و علاقه بینشون و ... خیلی ادعام زیاده... خیلی هم سعی کردم خودم رو اصلاح کنم، نشد متاسفانه... اما ادعا اینجاست که خیلی از مسائلی که در مورد ازدواج میگم به اطرافیانم، باور زمان مجردیم هست و بعد از ازدواج هم همچنان روی همون حرفا هستم...

 

ولی

یک ولی بزرگ...

الان میخوام حرفی رو در مورد ازدواج بزنم که در زمان مجردیم اینو نمیفهمیدم... بعد از ازدواج هم تا همین چند سال پیشا هم درکی ازش نداشتم...

 

واقعیت اینه که بین زن ها و مردها هیچ علاقه ی پایداری بوجود نمیاد...

علاقه های گذرا چرا... زیادم هست... اما علاقه ی پایدار نچ...

هیچ امتیازی نیست که انسان کسب بکنه، و بگه این امتیاز دیگه آخرت امتیازاست و به این خاطر برای همیشه محبوب خواهم بود...

هیچی وجود نداره...

اگه فازت مسائل اجتماعی و اقتصادیه، هیچ جایگاه اجتماعی و اقتصادی ای علاقه ی پایدار ایجاد نمیکنه...

اگه فازتون مذهبیه... حتی ولی خدا هم همسرت باشه تضمینی برای علاقه ی پایدار نیست...

اگه فازتون ظاهر و زیبایی و تیپ و هیکله... هییییچ...

زن و مرد از اون جهت که خودشون امتیازات و توانمندی هایی دارن قدرت جذب علاقه ی پایدار دیگری رو ندارن...

خیلی اسفناکه نه؟!!!

خب به چه امیدی یه مرد، عمری خرج یه زن رو بده و براش امکانات و رفاه تهیه کنه؟!!! و یک زن عمر و جوانی و فرصت هاش رو بذاره تا یک مرد رو رغع و رجوع کنه و براش بچه بیاره و ....

 

هیچی نمی تونه ما رو به صورت پایدار به همسرمون متصل کنه...

این خیلی بده...

خب من دیگه باز نکنم ، دوستان برن بررسی بکنن که اگر شما بر اساس تعهدتون پای همسرتون بمونید اما علاقه ای بهش نداشته باشید و هیچ وقت هم بهش خیانتی نکنید، بازم فرصت هایی که از دست میدید در این زندگی خیلی خسران بزرگی هست...

 

علاقه و محبت پایدار...

اگر نباشه خسران بزرگی هست و من شک ندارم در یوم الحسرت از بزرگترین حسرت های ماست... مثلا میبینیم ما میتونستیم فرزندی مثل امام خمینی بدنیا بیاریم اما چون نتونستیم محبت پایدار ایجاد کنیم، نشد...

 

یک راه برای ایجاد محبت پایدار وجود داره...

محبت پایدار رو خدا جعل میکنه در قلب های زوجین...

برید ببینید خدا در ازای چه چیزی و چه کاری این محبت رو جعل میکنه...

اگر خدا نخواد این محبت رو جعل کنه، تماااااام فانتزی های ازدواجت هم که به واقعیت بپیونده... بازم اون محبت پایدار ایجاد نخواهد شد...

 

برو ببین خدا در ازای چی محبت پایدار رو‌ جعل میکنه...

البته من یه راهنمایی میتونم بکنم:

این یک رزق من حیث لایحتسب هست... 

حالا بهش فکر کنید...

 

یا علی

  • ن. .ا

آقائه زنگ زده... خیلی با کلاس...

صدا رادیویی...

رسمی...

میگه سال 96 چند تخته فرش از شما خریدم... الان یه تخته 9 متری همون رو میخواستم...

مشخصات نقشه فرش رو ازش میپرسم...

آخرش می پرسم حاشیه اش سرمه ای بود درسته؟

میگه نه... کِرم هست بنظرم...

میگم ما حاشیه کِرم نداشتیم و نبافتیم... باید سرمه ای باشه...

میگه "مطئنم" که سرمه ای نیست...

میگم خب عکسش رو بفرست شاید اصلا فرش رو از جای دیگه خریده باشی...

 

بعد از ده دقیقه عکس میفرسته... و حاشیه اش هم سرمه ای بود و خیلی هم تابلو بود و فضای زیادی رو هم رنگ سرمه ای اشغال کرده بود...

دوباره زنگ زد...

گفتم خب این که حاشیه اش سرمه ای هست...

میگه: آره خانمم هم که گفت حاشیه اش سرمه ای هست تعجب کردم...

گفتم چند ساله فرش تو خونه ات هست؟

میگه از سال 96

با هم میخندیم و میگم چون یه مرد هستم درکت میکنم... اشکالی نداره... برای منم پیش میاد این موارد



یه همچین موجوداتی هستیم ما مردا...

:)))

یعنی دلم میخواست ما حاشیه کرم میداشتیم و براش میفرستادیم...

اون موقع قیافه اش توی خونه شون دیدن داشت...

 

  • ن. .ا

میگفت خدا زن را و مرد را به صرف اینکه زن یا مرد هستن خلق نمیکنه...

زن یا مرد از زمانی که در صلب پدر هستن برای زوج شان خلق میشوند...

خیلی عجیبه... و چقدر درسته...

قطعا سوال پیش میاد اونایی که تا آخر مجرد میمونن چی یا اونایی که چند بار ازدواج میکنن چی؟!!!

این سوالات سر حای خودش درسته و پاسخ هم داره اما منافاتی با اون اصل نداره...

سوال اساسی اینه:

آ خدا

چرا منو برای همسرم، و همسرم رو برای من خلق کردی؟!!!

 

  • ن. .ا

چند روز پیش که توی یکی از مطالب از رانندگی خانمم تعریف کردم... فرداش تصادف کردن... و البته برخورد خیلی جزئی بود... و سپر عقب ماشین جلویی ترک برداشت و خانمم مقصر بود...

زد به یه دنا پلاس...

خب ماشین بیمه بود و هزینه تعویض اون سپر تماما با بیمه بود... اما راننده دنا می بایست الزاما بیمه بدنه میبود تا هزینه کامل سپرش پرداخت میشد که خب بیمه بدنه نکرد...

راننده دنا زنگ زد به من که تو باید بقیه هزینه رو بدی... و شروع کرد به شلوغ بازی...

بهش گفتم قانونا من هزینه ای نباید بدم... ولی کوتاه نمی اومد... هی زنگ میزد و اصرار میکرد و کم مونده بود تهدید هن بکنه...همه راهی رفت...آخرش فهمید کم کاری از خودش بوده...

وقتی ناامید شد، حالا متواضعانه زنگ زد و محترمانه صحبت کرد، گفتم میدم اما فقط به یک دلیل

گفت چی؟

گفتم روز تصادف، خانمم گفته محترمانه صحبت کردی و تو خیابون صدات رو بالا نبردی...

چون این مرام رو داشتی منم ضررت رو جبران میکنم...

و دادم...

  • ن. .ا

میخوام یه اعترافی بکنم

توی تمام این سالها که مستاجر بودم، اشتباه بزرگم این بود که از همون سالهای اول مستاجری به فکر خرید یا تهیه خونه توی این شهر نیفتادم...

این اشتباه بزرگی بود...

امروز تمام حسرت هایی که به دل خانمم هست بابت اینکه توی خونه مستاجری حتی نمیتونم تابلو هام رو روی دیوار بزنم... همش پای غفلت من هم در میان هست...

برم پیش خدا چی بگم؟!!

خدا به من نمی گن که آیا تو از من خواسته بودی و من ندادم؟!!

حداقل توی شش سال اول مستاجری اصلا به تهیه خونه فکر هم نمیکردیم...

حالا که در حال ساختش هستم و سختی هاش... میبینم که من مقصر بودم... تدبیر درست نداشتم...

یاد فرمایش استاد می افتم که گفت: اگر در توانت بود از الان به فکر تامین مالی بچه هات هم باش برای آینده شون...

ایشون که به ما میگن وارد شهر نسیان نشید، به من میگن برای تامین مالی بچه هات هم تدبیر کن... یعنی این تدابیر عین انس با ملکوت هست...

 

چقدر باید بابت غفلت اون سالهام استغفار کنم؟!!!

بعد توی تمام اون سالها داشتم توی همین وبلاگ مطالب معرفتی تولید میکردم...

 

از خودم خجالت میکشم

:(

 

 

  • ن. .ا

هر بار که از این شهر خسته میشه و میگه برگردیم به دیار خودمون، منم در همراهی چند جمله ای و چند سوالی مطرح میکنم... و به اینجا ختم میشه که میگه خانواده ام اونجان، خواهرام، مادرم...

من در حالی که دلم برای غربتش حتی توی خانواده اش میسوزه و میدونم توی خانواده خودش هم کسی درکش نمیکنه ، و رفتنش پیش اونها به دو روز نمیکشه و بعدش مزاجش بهم میخوره و به حفظ فاصله با اونها پناه میبره... اما میگم آره، دوری از خانواده خیلی سخته، ان شاالله زودتر برمیگردیم... و میدونم روزی که برگردیم امتحانات سخت تری در پیش داریم، 

اما هر بار که میره توی جمع خواهرهاش پر از انرژی منفی میشه و برمیگرده...

یکی از چیزهایی که جدا باهاش مشکل داره اینه که توی جمع خواهراش دو تا موضوع خیلی عادیه...

غیبت و تمسخر...

خانمم با این دو موضوع اصلا کنار نمیاد...

بنده خدا درون ریز هم هست، گاهی یه تذکر خواهرانه ریز میده اما تاثیری نداره و بیشتر خواهراش رو ازش دور میکنه... اما اغلب اذیت میشه و تحمل میکنه...

هر بار هم که این گلگی رو پیش من میکنه، نمی تونم بگم همین اذیت شدنت و همین به هم خوردن مزاجت در جمع غیبت کنندگان و مسخره کنندگان حصن تو هست...

تا در این حصن هستی گناه اونها در تو اثر عمیق نمیذاره و قابل رفع هست...

همین که از جمعشون خارج میشه و میاد پیش من انگار بهش اکسیژن رسید... اما خب خواهره... با اینکه تلفنی و گروهی و ... با هم در ارتباطن اما بعد از کمتر از یک ماه باز دلش براشون تنگ میشه...

گاهی به من میگه من چکار کنم وقتی اینها روحیاتشون و تفریحاتشون ایناست؟ من اذیت میشم...

من اینجور مواقع واقعا راهکاری ندارم و چون میبینم همه چیز سر جای خودشه فقط کمی خاطر جمعی دارم... اما خب نمیدونم بابت اذیت شدنشون شاکر باشم، یا ناراحت...

از اونجایی که عاطفه دارم، منم از رنجشون غمگین میشم و از اونجایی که عقل دارم، خدا رو شکر میکنم که طبعش نمیکشه توی همچین جمعی...

و این رنج و ادبار قلبش، سپر دفع تیرگی و ظلمت اون جمع و اخلاقشون هست...



توی خونه ی ما هیچ وقت فضای غیبت و تمسخر نبوده...

و این نور چه اثری داره؟!!!

الله اعلم...

کاش تعارفات و حیاهای صرفا عرفی رو میذاشتم کنار و از بعضی از مهمات در ازدواج و نکاح حرف میزدم، تا برامون روشن میشد بعضی از گرفتاری هایی که داریم ریشه در کجاها دارن... تا حداقل برای بعدی هامون قدم مثبتی برداریم...

 

  • ن. .ا

وقتی توی اتاق گاهی میشنوم موسیقی گذاشتن با صدای خانم، کمی صبر میکنم که خودشون صداش رو قطع کنن وقتی نمی کنن به شوخی یه تیکه ای میندازم که فلانی شیطنت نکن...

بعد به شوخی بهم میگه تو پول کارگرا رو جور کن خدا به هایده گوش دادنت گیر نمیده...

منم به شوخی میگم بذار پیش خدا فقط بابت خوردن پول کارگرا شرمنده باشیم... هایده رو هم بهش اضافه نکن... هندزفری بذار...

اونم قطعش میکنه...

هیچ وقت به این خواننده های زن مثل هایده و مهستی و دیگران ابراز برائت زبانی نکردم ، فقط در عمل دوری جستم و همکارانم هم میدونن... حریم خودم رو حفظ کردم...و فاصله گرفتم...

اما یه خواننده هست که ازش  بدم میاد و بارها هم ابراز برائت بیانی و  عملی هم کردم ازش...

و اون هم "ابی" هست...

شاید داریوش خیلی بیشتر از ابی ترانه های سیاسی ضد نظام خونده باشه اما دافعه ابی برام بیشتره...

خودم هم نمی دونم چرا...

امروز داشت آهنگ مشترک ابی و شادمهر رو گوش میداد...

به شعرش حساس شدم... گوش دادم ببینم چی خوندن...

تا الان فقط همین یه بیتش رو شنیده بودم :

من

رویایی دارم

رویای آزادی...

اما امروز که کل شعرش رو گوش دادن دوباره نفرتم از ابی بیشتر شد به خاطر همین یک بیت:

دنیایی که تو اون زندونا تعطیلن

آدم ها به جرم پرسش نمی میرن

 

حالم از این روباه پیر خرفت بهم خورد...

خدا رو شکر که اونقدر خرفت شده که دیگه حتی نمیتونی ریتم موسیقی رو هم موقع اجرا حفظ کنه...

متقابلا از شادمهر هم خیلی ناراحت شدم که چطور هم کاسه ی این انسان منافق شیاد خرفت و عنودِ بی هنر شده...

 

آخه آدم ناحسابی...

چرا میگی آدما ها به جرم پرسش میمیرن!!!

چرا توی ذهن ها اینجور القا میکنی؟!!

چرا اسلامی که در آزادی دادن به انسانها در قله ی تمام مکاتب هست، رو جوری بیان میکنید که اینقدر القای خفقان کنن

.

.

یاد شعری از مولوی افتادم که داریوش اون رو خونده بود:

بی همگان به سر شود

بی تو به سر نمیشود...

این مطلع رو از مولوی گرفته بود و بقیه ابیات رو تغییر داده بود و با همین وزن سروده بودن و خونده بودن

در جواب این ترانه ی داریوش یه شاعر خوش ذوقی چند بیتی سروده بود:

 

بی همگان به سر شود

بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم

جای دگر نمی شود

 

ای که ترانه گفته ای 

مفتضحانه گفته ای

شرم نما حیا نما

این که اثر نمی شود

 

چامه ی مولوی کجا

خزعبلات تو کجا

هر که بخواند این دو را

بیهده خر نمیشود

 

حالا باید به ابی گفت ای که در مورد آزادی میخونی...

و داری القا میکنی اسلام و نظام اسلامی مقابل آزادی هست...

آزادی اسلام کجا

خزعبلات تو کجا

هر که بداند این دو را

بیهده خر نمیشود

 

مردکِ دوزاریِ خائن...

سگ امثال هایده شرف داره به کرواتی ای مثل ابی

والاع

  • ن. .ا

خانمم به خاطر بعضی از رفتارهای من بهم میگن، وسواسی هستی

مثلا وقتی لباسم رو اتو میزنم خیلی خط اتو رو دوست دارم و باید خطش رو درست بندازم...

یا وقتی سفره جمع کردن با من هست حتما باید سفره رو تمیز کنم... خوب هم تمیز میکنم... سرسری دوست ندارم...

 

ولی این اخلاقی که میخوام مطرح کنم نمیدونم از جنس همون قبلیاست و ممکنه بهم بگن وسواسی یا چیز دیگه ای...

اما این اخلاقم رو خیلی دوست دارم چون تمام جذابیت زندگیم به این نوع تعاملم با خودم و خدای خودمه:

 

توی غریب به اتفاق مسائل تا دلم حرکت نکنه موضعی ندارم... هر چند اکثر نشانه های ظاهری حکم واضحی بدن اما من موضعی ندارم...

مثلا توی همین کارخونه خیلی ها استرس داشتن که دنبال جای جدید بگردن برای کار... چون تمام شهر میگفتن فلانی ورشکست شده...

اما من با وجود ابهامات فراوانی که وجود داشت دلم نمیگفت پایان خط هستیم...

مثلا احتمالات میگفت که مجموعه ما چند هزار میلیارد بدهی داره... بانک ها فشار خودشون رو میارن... مجموعه هم خصوصی هست و نمیشه ازشون پرسید که چرا اینقدر بدهکارین؟!!

خود اینکه نمیدونیم چرا اینقدر بدهی وجود داره خودش سم مهلکی هست برای اینکه ادامه مسیر بدیم...

مثلا آدم با خودش میگه اینها با بی تدبیری یا به خاطر منافع شخصی اینقدر بدهکار شدن... چرا من جورش رو بکشم؟!!

خیلی مسائل وجود داره که انسان رو به تردید بندازه...

توی تمام این تردید ها من دلم میگفت به راهت ادامه بده و تلاشت رو بکن...

عزم راسخ من در ادامه دادن این مسیر حتی حرص همکاران منو در می آورد...

مثلا میگفتن خب آخه اینها کی قراره اوضاعشون به تعادل برسه؟

واقعا نمیدونستم... لذا سکوت میکردم...

میگفتن سال بعد درست میشه؟

نمیدونستم... لذا سکوت میکردم...

میگفتن پس چرا داری اینقدر مایه میذاری؟!!

میدونی اعتبارت رو داری خراب میکنی؟

 

ببینید دلیل منطقی برای خیلی کارها ندارم... اما دلم میگه درسته یا غلطه...

این نسخه رو به هیچ کس هم پیشنهاد نمیدم...

 

اما این حالم رو دوست دارم...

توی روزهایی که حتی خودِ صاحب کارخونه هم تماشاچی شده بود من بدون تردید میجنگیدم...

و میدونم روزی میرسه که همه با امید و خاطر جمعی حرکتشون رو شروع میکنن اما دل من میگه اینجا پایان خط منه...

و میرم...

 

همه ی هیجان و لذت دنیا به همینه...

اینکه احساس کنی یک صدایی رو میشنوی...

صدایی که بهت آرامش میده... بهت قوت قلب میده...

 

چون سنت خدا اینجوریه...

توی سنت خدا دو دو تا چهار تاست

توی مرام ماها هم دو دو تا چهار تاست...

اما این دو یه تفاوت بزرگی با هم دارن...

چهاری که در مرام ما هست همیشه یک ماهیت داره

اما چهاری که در سنت خداست حتی یک بار هم ماهیتش تکرار نمیشه...

 

حتی یک بار...

 

 

  • ن. .ا

نمیدونم تا حالا به این فکر کردید که خیلی از قصه ها و روایت هایی که از انسانهای شاخص تا الان شنیدیم، میشد از زاویه نگاه بهتری هم روایت بشن؟

زاویه ی نگاه در روایت کردن زندگی ها چقدر میتونه مهم باشه؟

مثلا روایت هایی که از زندگی شهید ابراهیم هادی شنیدیم... پر هست از قصه های کوتاه در مواجهه ی ایشون با مسائل مختلف...

تا حالا به روایت هایی که قرآن در مورد انسانهای شاخص مطرح میکنه دقت کردید؟

زاویه نگاه خدا در اون روایت ها چطور بود؟

مثلا وقتی حضرت موسی در پی افزایش علم خود و پی بردن اسرار عالَم در پی خضر میره... قرآن این میل حضرت موسی رو با مسئله صبر گره میزنن...

و از این زاویه روایت میکنن اون پیشامدها رو...

نسبت بین یافتن اسرار و صبر چیه؟

چرا قرآن این دو رو در کنار هم مطرح میکنن؟

خب من اگر بخوام همین یک اصل رو درک کنم و بیارمش در زندگی روزمره انسانهای عصر خودم و ازش روایت های جدید بسازم چه اتفاقی میافته؟!!

 

اگر باور دارم طبق فرمایش یکی از علمای عصر خودمون، قرآن شرح وجودی انسان هست و قصه های قرآنی هم شرح وجودی خودمون هست پس باید بریم به سمت زاویه نگاه درست...

یک مثال بزنم:

خیلی از کسانی که اینجا رو میخونن قبول دارن رهبری عزیز ما واقعا در قله ی تدبیر و سیاست هستن...

حالا کسی بره تدابیر ایشون که در سالهای گذشته مطرح کردن و امروز بر همه روشن شده ایشون چرا اون تدابیر رو اتخاذ کرده بودن بررسی کنه و به مردم بگه بیشتر اثر داره یا بگرده ببینه ایشون چرا به این تدابیر رسیدن... و اون رو بیاد مطرح کنه؟!!

قطعا انتخاب قرآن حالت دوم هست...

چون قرآن غالبا در پی این هست که ماهی گیری یاد بده... نه اینکه ماهی بده دست کسی...

اگر به من بگن داستان موسی و خضر در زندگی رهبری کجاست؟ میگم در اون مقطع زندگی ایشون که تمام هم دوره هاشون میرفتن به نجف برای کسب علم و استفاده از اساتید به نام روز و تحصیل حکمت... اما ایشون ماندن و بر مراقبت از پدر بزرگوارشون صبر کردن...

بعد جالبه یکی از ائمه معصومین ما فرمودن اگر حضرت موسی صبر میکرد بنا بود حضرت خضر 1001 صحنه به ایشان نشان دهد...

به قصه های قرآن با تامل بیشتری نگاه کنیم...

مثلا زاویه نگاه قرآن در مواجهه ی حضرت یوسف و ذلیخا چی بود؟

قصه های قوم بنی اسرائیل چگونه مطرح شدن؟

 

به نظر من باید بریم اول ببینیم قرآن برای چه روایت هایی ارزش قائل میشن و مطرحشون میکنن...

بعد زاویه نگاه حق متعال چیه؟

زاویه ی نگاه قرآن در روایت ها چیزی هست که هر انسانی رو درگیر خودش میکنه در طول زندگیش...

یکی آسیه مشرب میشه... یکی موسوی مشربه و...

چرا قصه ی یوسف و ذولیخا اینقدر برای مردم جذاب هست و فیلمش پر مخاطب میشه حتی در تمام کشورها؟!!

چون روایتی هست که هر انسانی در طول زندگیش براش قابل لمس هست...

قصه ی خواهش نفس از سوی ذولیخا و قصه ی انتخاب برای حضرت یوسف...

و چقدر ظلم در حق این روایت بود اگر کارگردان جوری طراحی میکرد که نقش انتخاب حضرت یوسف کوچک میشد...

مثلا به صرف اینکه معصوم بودن کلا هیچ اثری روی ایشون نداشته و ایشون فقط میخواسته از این ظلمت رها بشه...

نمیگم باید جوری به تصویر کشیده میشده که یوسف رو خواهان گناه نشون میداد بعد ایشون از گناه رویگردان میشد و همه میگفتن به به...

نه... قطعا نفس با اعتدال مزاجی چون یوسف به گناه متمایل نمیشه...

اما آیا برای او در همون موضع انتخاب نمیشد جوری روایت کرد که اون روایت میشد به تصویر کشیدن این بیت؟ :

هر چه در این راه نشانت دهند...

گر نستانی به از آنت دهند...

نستاندن آیا بر اساس انتخاب هست یا نه؟!!

آیا یوسف نمی تونست راه حلالی رو پیدا کنه برای دست یافتن به ذولیخا؟!!

فقط امکان حرام وجود داشت؟... حتی در آینده؟!!

اما انتخاب یوسف چی بود؟

میدونید اگر بدون این روایت ها بخوایم قصه ی انتخاب احسن رو برای انسانها مطرح کنیم خیییلی شعاری میشه؟

ما به این روایت ها نیاز داریم برای افزدون ایمان و یقین انسانها...

اگر نیاز نبود خود خدا اینقدر قصه و روایت مطرح نمیکردن...

ما نیاز به مصادیق داریم...

مصادیقی که در بزنگاههای زندگیشون درست عمل کردن و ثمره اش رو در همین دنیا برداشت کردن...

خب!!

حالا زندگی یکی مثل حاج قاسم رو باید از کدوم زاویه مطرح کنیم؟!

کدوم اتفاقات زندگیشون رو برجسته کنیم؟

و از کنار کدوم اتفاقات رد بشیم؟!!

ما برای جامعه مون نیاز به روایت ها داریم...

روایت هایی با نگاه درست... روایت هایی که با زاویه نگاه قرآن تطبیق داشته باشه...

اسم این مطلب رو گذاشتم روایت استقامت...

قبلش میخواستم با عنوان روایت ایمان مطرحش کنم اما دیدم خود قرآن میفرمایند:

إِنَّ ٱلَّذِینَ قَالُواْ رَبُّنَا ٱللَّهُ ثُمَّ ٱسۡتَقَٰمُواْ تَتَنَزَّلُ عَلَیۡهِمُ ٱلۡمَلَـٰٓئِکَةُ أَلَّا تَخَافُواْ وَلَا تَحۡزَنُواْ وَأَبۡشِرُواْ بِٱلۡجَنَّةِ ٱلَّتِی کُنتُمۡ تُوعَدُونَ

 

یعنی قرآن بعد از اقرار به الله مسئله اش استقامت هست...

و تمام روایت ها و قصه ها در دل این استقامت پیش میاد... 

 

خب حالا کسی میتونه کتابی که قصه های قرآن رو احصا کرده به ما معرفی کنه تا ما مسیرمون کوتاه تر بشه؟

 

 

 

  • ن. .ا

همکاری دارم که از فلسطین متنفره و میگه دوست دارم اسرائیل بزنه غزه رو پودر کنه و دیگه اثری از فلسطینی ها نباشه که بخوایم پول کشورمون رو هی خرج اینا کنیم و خودمون توی این فلاکت زندگی کنیم و ....

کلا ادم نفهمی هست... منم مدل صحبت کردنم باهاش خیلی متکبرانه هست و بهش میگم:

نه اسرائیل و نه عشقت امریکا هیچ کدومشون وجود تصرف هیچ خاکی رو در نبرد زمینی ندارن... چون مال این حرفا نیستن...

با تمام یال و‌ کوپالشون در نبرد با گروههای مقاومت فقط از طریق هوا تخریب میکنن و نهایتا با تانک روی زمین حرکت میکنن... اونها قدرت تصرف خاک ندارن...

و خاطرت جمع باشه اسرائیل دیگه اسرائیل نمیشه چون برای جنگیدن وزنی نداره در مقابل حماس...

 

بهش برمیخوره که میگم اسرائیل با تمام امکاناتش در برابر حماس وزن نداره...

قدرت واقعی با حماس هست... 

و حتی اینو بهش گفتم که وزین ترین نیروی جنگ برای جبهه استکبار داعش بود...

داعش قدرت تصرف خاکش دهها برابر اسرائیل و امریکا بود... و واقعا تا پای جان میجنگیدن...اما اونها هم نتونستن... اسرائیل که دیگه وزنی نداره در نبرد...



خب...

اینها رو نوشتم که چی بگم؟

راستش نوشتن از خوبی های همسرم بعضی اوقات برای خودم سخته... چون من دارم فقط حرفش رو میزنم اما ایشون عمل میکنن... اما با این همه چرا مینویسم؟

چون معتقدم چیزایی که وزن دارن رو باید نوشت... خیلی از خانمهای ما دنبال یال کوپال هستن، مثل اسرائیل... اما در نبرد و جهاد اکبر، یال و کوپال ارزشی نداره... 

ما قراره خودمون و نسلمون، سربازی ولایت رو بکنیم... اگر اصالت ها رو به صورت جذاب مطرح نکنیم، چه بسا خانمها و آقایون ما جذب همون یال و کوپال و اعتباریات و اسرائیلیات میشن... 

من از چیزهایی سخن میگم که وزن دارن و اثر دارن...

خود من وقتی میخواستم ازدواج کنم تفکرم این بود که همسر من باید دانشگاه رفته باشه چون اینجوری زبان مشترک بیشتری داریم... صرفا بابت همین موضوع بوده... و ارزش بیشتری برام نداشته... یعنی نه شانیت و جایگاه اعتباری دانشگاه برام مهم بود و نه دانشگاه برام نشانه ی سواد و درک بیشتر بود و نه هیچی...

چون یک دلسوز عاقلی هم توصیه ای به من کرده بودن، گفتن تو وفق پذیری بالایی داری و با خیلی ها میتونی زندگی کنی و مشکلی برات پیش نمیاد اما فقط خودت مطرح نیستی، به تحمل خودت نگاه نکن... اون خانم قراره مادر بچه هات هم باشه... از این منظر هم به دختری که انتخاب میکنی نگاه کن... میتونه مادر خوبی باشه؟

میشه روی نسلی که ازش میگیری حساب کرد؟!!!

این خیلی برام تاثیرگذار بود...

برای همین دارم چیزایی که ارزش هستن رو مطرح میکنم... چیزایی که در نظام هستی وزن دارن... چیزهایی که نصرت خدا رو به همراه داره... چیزهایی که توجه ملکوتیان رو جلب زمین میکنه...

مطلب قبلی من با نظر آخری که خانم زینب نوشتن و پاسخی که بهشون دادم کامل شده... ببخشید که از نظرات شما با سوالهام در جهت کامل کردن مطالب استفاده میکنم و خیر و برکت دارن این تبادل ها...

من میتونم مطالب « از خوبی های تو» رو تا ده مطلب دیگه هم ادامه بدم اما بیشتر خواستم بابی رو باز کنم تا بقیه ی بزرگواران هم بنویسن از خوبی های اطرافیانشون، مخصوصا همسر... و هر کسی با خودش درگیر بشه در ابتدا... نه با همسرش...

من خیلی ابا داشتم که جوری بنویسم که مخاطبان من دچار مقایسات بشن... خب واقعا زندگی مشترک چیزی هست که زیاد مورد حسد و مقایسه واقع میشه، مخصوصا از سمت خانمها... 

سعی کردم جوری بنویسم که ذهن ها به سمت مقایسات نره، اما گاهی چاره ای نیست... من میتونستم از ارتباط خودم با همسرم بنویسم اما ننوشتم، بیش از اینکه نکات مثبتش دیده بشه، مقایسه میشه و من ابا دارم از این مسائل... 

روز قبل از روز زن، بعضی از همکارام منو تو بازار دیدن و فهمیدن برای خرید هدیه روز زن رفتم بازار... بعد توی مجموعه مون پیچید... رفتم اتاق خانمها کارهاشون رو چک کنم میگفتن شوهر ما برای ما هدیه نمیخره، همه شون نگفتن، اما زیاد بودن که گفتن... و اون وسط یکی بی ادبی کرد و گفت:

مهندس دعا نویس خانمتون کیه، به ما هم معرفیش کنید بریم پیشش، ما این همه زحمت میکشیم و کمک خرج خونه هستیم اما ۱۲ ساله برام چیزی نخریده، اما خانم شما تو خونه نشسته و شما اینقدر براش اهمیت قائلید...

از نگاهش بدم اومد...

بهش گفتم: حتما ۱۲ ساله خیری ازت ندیده که چیزی برات نخریده، خانم خوبی نبودید براش...

خیلی بهش برخورد...

من نسبت به خانمم اینطوری هستم، کوچکترین اهانتی بهش بشه تحنل نمیکنم، از حق خودم میگذرم اما از حق ایشون نه...

حتی تو همین وبلاگ کسی نادانسته، یه نسبتی به خانمم دادن که خیلی سطحی نگری بود و اون رو یه جور توهین میدونستم... دیگه نتونستم وبلاگشون برم... به خودشونم چیزی نگفتم اما دلم صاف نمیشد...  

میدونم کارم منطقی نبوده... اما دست خودم نیست...

و اعتقاد خودم اینه که این ارتباط و این میزان از اهمیت قائل شدن برای ایشون، به خاطر خیلی از زیبایی های متعارف زندگیمون نیست...

من خیلی از پیامهای خودم با خانمم رو آرشیو میکنم که یه روزی به دامادم نشون بدم... بگم دختر من توی خونه، همچین ارتباطی رو بین زن و شوهر دیده، حواست بهش باشه...

اهل این نیستم اینها رو اینجاها به اشتراک بذارم چون من خودم رو نسبت به ذهن های شما هم مسئول میدونم...

ما قراره اگر از دستمون برمیاد ذهن ها و قلب ها رو درستش کنیم، نه اینکه شیطان رو به جانشون بندازیم...

حالا با اجازه تون اون سلسله مباحث رو تموم کنم، هر چند دل خودم میخواست حداقل دو مورد دیگه اش رو هم بنویسم چون اونها هم خیلی کلیدی بودن... اما نظرم اینه شما هم میتونید این رویه رو پیش بگیرید... و از وزانت همسرانتون بنویسید...

 

یادمه یه زمانی خانمی به اسم صهبا که دوستان میشناسنشون، از شوهرشون چیزی نوشتن که هنوز تو ذهنمه

گفتن شوهر من وقتی میره میوه بخره، میوه خرابها رو میخره و بعد توی خونه سالاد میوه درست میکنیم که استفاده بشن...

وضع مالیشونم خوب بوده... اما میوه خرابها رو به خاطر نگرانی میوه فروش میخریدن که سرمایه اش هدر نره...

اینها وزن دارن...

این اخلاقیات روی انسان اثر میذاره...

تبیینش نور داره... کمک میکنه به افزایش ایمان مخاطبا...

ما به همچین روایت هایی نیاز داریم...

نمایش ایمان بدید... جامعه نورانی میشه...

نمایش فیک نه...

فقط پرده رو از جلوی بعضی نورها باید کنار زد...

خدا دوست داره عطر ایمان رو در جامعه نشر بدید...

بسم الله

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...