در آستانه ی چهل سالگی

با من بیا... من به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

در آستانه ی چهل سالگی

با من بیا... من به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...



خیال خام پلنگ من
به سوی ماه جهیدن بود

و ماه را زبلندایش
به روی خاک کشیدن بودن

پلنگ من، دل مغرورم
پرید و پنجه به خالی زد

که عشق ماه بلند من
ورای دست رسیدن بود


چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت
اما به فکر پریدن بود

شنبه, ۲۶ آبان ۱۴۰۳، ۱۲:۴۳ ق.ظ

بازی مورد علاقه ی مشترک

قبلا هم گفتم یکی از لذت های زندگیم پیدا کردن بازی یا تفریح مشترکی هست که هم من دوست داشته باشم هم بچه ام...

تا اینجا یکی از تفریحات مشترکمون دوچرخه سواری بود...

امروز هم یه تفریح مشترک کشف کردم... که البته بعدش متوجه شدم خانمم با پسرم یکی دوباری اینو با هم بازی کردن... قبلا...

ولی من امروز برای اولین بار بازی کردم و خیلی لذت داشت...

اما پسرم گویا این بازی توی مدرسه شون هم هست و به اندازه کافی توی این بازی مهارت داشت...

با این همه امروز که سه بار با پسرم بازی کردم، دو بار اون برده و یک بار من... که البته بار سوم چون تایممون تموم شده بود مساوی بودیم ولی من خودم شل گرفتم تا امتیاز آخر رو اون بگیره و برنده بشه...

این بازی چیه؟!!

 

بازی ایرهاکی... 

امیرعلی بهم گفت بیا بعضی وقتا دوتایی بیایم اینجا بازی کنیم...

به نظرم پیشنهاد خوبیه... هیجان و تمرکز خوبی داره این بازی...



این روزا که موضوع ایران همدل و کمک به جبهه مقاومت برجسته هست به نظرم خانمها خیلی خوب دارن میان جلو و نقش های پررنگ تری ایفا میکنن...

میخواستم به استمرار این کمک ها تاکید کنم اما نمیدونم چجوری بگم که اینطور برداشت نشه که "کم کمک کن، تا مستمر کمک کنی"

ولی خب باید گفت یه جوری مدیریت کنیم که کمک اول و آخرمون نشه... این مهمه به نظرم...

 

خیلی بابت کشتار مردم غزه و لبنان اذیت میشدم... همونطور که کشتار یمنی ها واقعا اذیتم میکرد...

و حس میکردم ماها نشستیم و اونها دارن هزینه میدن...

اما چند روزیه که درسته هم از شهادت اون بندگان خدا اذیت میشم... اما میدونم برای همه ی ما، تک تک ماها عرصه های پیش خواهد آمد...

و پیروزی هر  کدوم از ما در عرصه های خودمون، اثرات بزرگی خواهد داشت...



بی ربط نوشت:

یه عالمی میگفت: کار عالمان حقیقی، تور انداختن در اجتماع هست...

و تعداد افرادی که در تور اون شخص عالم افتادن رو باید به منزل مقصودشون برسونه...

اما گاهی یه عده افرادی در تور ما فتن که زودتر میفهمن و درک بهتری هم دارن اما نمی تونن هم توری های خودشون رو تحمل کنن...

ممکنه بعضی از هم توری هاش خیلی توی باغ نباشن... یا مثل اون اهل رعایت نباشن... یا دقت اون رو نداشته باشن...

گاهی این نفراتی که نمیتونن با هم توری هاشون بسازن و ظاهرا خوش فهم تر هم هستن کار رو به جایی میرسونن که صاحب تور، تور رو باز میکنه و میگه شما تشریف ببرید، خودتون راهتون رو سریع برید... ببینید به کجا میرسید...(نقل به مضمون)

امان از کم صبری... امان از خود حق پنداری...

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۰۳ ، ۰۰:۴۳
ن. .ا
دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۴۰۳، ۰۸:۰۸ ق.ظ

مرد 4

استقلال و استحکام شخصیتی یک انسان رو که ازش بگیری یا مجال بروز و ظهور به استقلال و استحکام شخصیتیش ندی تبعاتی داره که یکی از اون تبعات، ضعیف شدن اون شخص هست...

 

خدا مردها رو جوری خلق کرده که موجب "بروز" استقلال و استحکام زن باشن..

و هر انسانی نیاز داره اعلام کنه من مستقل و مستحکم هستم...

مثل هر کشوری که باید بابت مرزهاش اعلام رسمی و جهانی داشته باشه...



و بدترین بلایی که میتونه سر بشریت بیاد اینه که فکر میکنه میتونه با قانون و منشور های جامعه ی مدنی برای زن "بروز" استقلال و استحکام" درست کنه...

این اشتباه بشر نیست... این بدبختی بشر امروزه...

این فقر عقلانیت بشر امروزه... اگر چنین تفکری داره...

 

یکی از کارکردهای مرد برای زن در اجتماع: "بروز" استقلال و استحکام زن هست...

و زن و دختر های با بصیرت و عاقل قطعا از منافع خودشون (امکان بروز استقلال و استحکام) باید دفاع و حراست کنن...

مثلا یکی از اون مسائلی که موجب میشه استقلال و استحکام زن بهم بخوره، تضعیف جایگاه ولایت و اقتدار مرد در خانواده هست...

 

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۲ ۲۱ آبان ۰۳ ، ۰۸:۰۸
ن. .ا
شنبه, ۱۹ آبان ۱۴۰۳، ۱۱:۲۸ ب.ظ

خود غلط بود انچه میپنداشتیم

یه زمانی فکر میکردم اخلاص برای یک مرتبه ای خاص از ایمانه...

ماها فقط باید تو مسیر باشیم تا خدا نگاهی بهمون بندازه...

اما خود غلط بود آنچه میپنداشتیم!!!

 

ما به اخلاص در هر مرتبه ای از ایمان که باشیم نیاز داریم...

و چقدر دغدغه مندان اخلاص، سرنوشت رشک برانگیزی دارن...

چقدر غبطه برانگیز!!!

چقدر خوب خدا براشون رقم میزنه!!!

 

آره

همونا که خدا دوست داره راضیشون کنه!!!

همونا که تا دلشون میشکنه خدا میگه چکار کنم راضی بشی!!!

همونا که رضایت خدا میشه معاشقه ی زندگیشون!!!

سطح بالا و پائین هم نداره...

فقط باید یه مقدار هزینه کنیم...

از چی؟!!

نمیدونم..

از علممون...

از آبرومون...

از مالمون...

از خط قرمزامون...

از ارزوهامون...

از استعدادامون...

 

اما وصف من و امثال من اینه:

همچو زنان خیره سر

حجره به حجره شو به شو

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۰۳ ، ۲۳:۲۸
ن. .ا
پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۴۰۳، ۰۷:۵۷ ق.ظ

ن. .ا و آقای همساده

از همون بدو تولد، من با همه متفاوت بودم :))

بر عکس برادر و خواهرام که تو بیمارستان بدنیا اومدن من توسط قابله ای محترم پا به دنیا گذاشتم :)))

تازه قابله هم تشریف نیاوردن خونه ما...

مادرم با اون وضعش رفت خونه قابله...

واقعا هنوز کسی بهم جواب منطقی نداد که چرا این کار رو کردن؟!!!

خونه قابله با ادرسی که میدن تا بیمارستان، پیاده هم که بری هفت هشت دقیقه راه بود...

 

خلاصه ما به هر مصیبتی بود نزول اجلال کردیم... (الان حس آقای همساده رو دارم)

بابای ما حوصله شناسنامه گرفتن نداشت...

و یه مدلی برای من شناسنامه گرفت که تیر و ترکش های اصلیش تا خود کلاس اول دبستان هم گریبان گیر من بود...

قصه اش طولانی هست فقط همینقدر بدونید من سال اول دبستان رو با وجود اینکه درسم خیلی عالی بود، دو بار خوندم

:)))

(شما باشید حس آقای همساده بودن بهتون دست نمیده؟)

اون طرف قصه اش که هنوز هم تیر و ترکشش رهام نمیکنه تاریخ تولد منه...

تاریخ تولدم توی شناسنامه اول آذر خورده... در حالی که واقعا اول آذر نبوده...

یعنی من برای اینکه بفهمم دقیقا چه تاریخ شمسی متولد شدم اصلا یک دوره زیج بهادری، ریج خواجه نصیر... زیج عمر خیام و دو دوره علوم هیئت و نجوم رو گذروندم (شوخی میکنم هااا_ ولی کلی پیگیر شدم تا بتونم تاریخ درست و با ضریب خطای کمتری رو پیدا کنم) تا بتونم تاریخ دقیق تولدم رو به لطف یک نشانه محکمی (شهادت امام رضا) که وجود داشت پیدا کنم... و بفهمم 16 آبان متولد شدم...

 

و من ماه آبان رو خیلی بیشتر از آذر دوست دارم...

و چقدر خدا بهم لطف کرد که ماه آبان متولد شدم...



خلاصه که امسال تولدم خیلی خاص بود،

هم برای اولین بار تولدم با تولد حضرت زینب یلام الله مقارن شد...

هم همسر عزیز در عملی خلاقانه، بر عکس همه سالها که اول آذر تولدم رو میگرفتن، امسال 16 آبان تولد گرفتن...

و چه کیک مشتی ای درست کردن.... یعنی من کلا کیک تولد های بیرون بعد از خوردن کیک تولدهای همسر از چشمم افتاد...

 

و جالب تر ش کجا بود؟!!

بچه هاااا

علی رغم تلاش های زیادی که کردن بابت اینکه سورپرایز قصه رو بهم نزنن بچه ها...

به محض ورود من به خانه دو تا کوچیکا هی به من آویزون شدن که بابا بیا بریم سمت یخچال...

بیا میخوایم یه چیزی نشونت بدیم...

امیرعباس: بابااااا، مامان کیک درست کرد :)))

ذهن من: خب ماهی دو سه بار درست میکنه، اینا هیچ وقت اینقدر ذوق زده نمیشن...

فاطمه زینب: بابا مال توئه :)))) تولد تولد (به همون ریتم تولد خوندن موقع جشن)

بعد از این حرف دخترک دوزاری ام افتاد که چی شد

خیلی خوشحال شدم از اینکه همسرم 16 آبان رو برای تولد گرفتن انتخاب کردن...

و این بزرگترین سورپرایز بود...



انتخابات امریکا هم به اتمام رسید...

یاد حرف رفیق امریکا دوست خودم می افتادم که بعد از غلط اسرائیل در مورد ایران میگفت:

ایران باید سریع پاسخ بده...

گفتم: به نظر من هر چی دیرتر پاسخ بده به ضرر اسرائیل هست... و بعید هم هست زود پاسخ بده

گفت: چطور؟

گفتم: اسرائیل هر روز از روز قبلش ضعیف تر میشه با استراتژی جنگی که حزب الله پیش گرفته... و ایران وقتی خواهد زد که حزب الله میدان جنگ رو کمی شلوغش کرده باشه و اسرائیل رو دچار گیجی کرده باشه...

و این روزها که میبینیم حزب الله با موشک سنگین فاتح 110 داره میزنه تو تل آویو... به نظرم باید منتظر حمله ایران هم باشیم...

 

واقعا معنای شجره خبیثه که در قرآن اومده رو باید در این قوم دید...

 

۱۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۰۳ ، ۰۷:۵۷
ن. .ا
دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۴۰۳، ۰۸:۱۱ ق.ظ

اندوه عمیق حضرت آدم

 

 


حضرت آدم (علیه‌السّلام) بسیار غمگین به نظر می‌رسید، و آه و ناله‌اش از فراق پسر عزیزش بلند بود. شکایتش را به درگاه خدا برد. و از او خواست که یاریش کند و با الطاف مخصوص خویش، او را از‌ اندوه جانکاه نجات دهد.
خداوند مهربان به آدم (علیه‌السّلام) وحی کرد و به او بشارت داد که: «آرام باش، به جای‌ هابیل، پسری را به تو عطا کنم که جانشین او گردد.
طولی نکشید که این بشارت تحقّق یافت، و حوّا (علیه‌السّلام) دارای پسر پاک و مبارکی گردید. روز هفتم این نوزاد، خداوند به آدم (علیه‌السّلام) چنین وحی کرد: «ای آدم! این پسر از ناحیه من به تو هبه (بخشش) شده است، نام او را هِبَةُالله بگذار.» آدم (علیه‌السّلام) از وجود چنین پسری خشنود شد، و نام او را هِبَةُالله گذاشت.

 

 

 به نقل دیگر، هنگامی که‌ هابیل کشته شد، همسرش حامله بود، پس از مدتی پسری از او متولد شد، آدم نام او را «هابیل» گذاشت و پس از مدتی، خداوند به خود آدم پسری داد، نام او را «شیث» گذاشت و گفت: این پسرم «هبةالله» (از عطای خدا) است. 



این بخش از مطلب رو از ویکی فقه کپی کردم اینجا

داستان حضرت آدم بعد از قتل یا شهادت حضرت هابیل هم قابل تامل هست...

اون قدر اشک ریختن تا از خدا شیث را گرفتن... که پیامبر ما هم از نسل همین جناب شیث هستن...

 

این میزان تاثر از شهادت هابیل چه علتی داشت؟!!!

اون شهید شد... باید خوشحال باشی بابا آدم!!!

 

اما خیر... گویا داستان چیز دیگریست... بحث هابیل ، بحث سلسله ی نسل انسانهای صالح بود...

بحث ذریه بود... بحث نور بود...

لذا شب و روز گریه کردن...

شب و روز...

اون هم یک پیامبر الولعزم...



شاهدی دیگر بر اهمیتِ استمرارِ بودن انسانهای پاک بر روی زمین...

گویا ما هم به طفیل وجودی اونها فرصت حیات پیدا کردیم... و اهمیت و ماهیت ما در نسبتی هست که با اونها پیدا میکنیم...

 

ای روزگار!!!

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۰۳ ، ۰۸:۱۱
ن. .ا
جمعه, ۱۱ آبان ۱۴۰۳، ۰۳:۰۲ ق.ظ

تفسیر و تاویل انقلاب

چه جمله ی عمیقی گفتن...

دمشون گرم:

 

حضرت رسول قرآن را تفسیر کردن و امیرالمومنین قرآن را تاویل کردن... و تاویل از تفسیر سخت تر است

امام خمینی انقلاب را تفسیر کردن و حضرت اقا انقلاب را تاویل کردن...

 

برم تو افق محو بشم بابت این جمله، تا ببینم چی گیرم میاد...

 

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۱ آبان ۰۳ ، ۰۳:۰۲
ن. .ا
پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۴۰۳، ۰۶:۴۳ ب.ظ

غلط کردی!!!

ویس میفرسته:

آقای ن. .ا این چه غلطی بود کردی، من که همه چیز رو روز اول توضیح داده بودم!!!!

من چون ویس رو با هندزفری گوش نمیدادم همکارام هم شنیده بودن...

همه حساس شدن که چی شده که این ادم محترم اینجوری با من حرف میزنه!!!



لبخند زدم و گفتم:

تمام تصوراتم از خوب فارسی حرف زدنش بهم خورد...

میخواست بگه این چه اشتباهی بود کردی... نمیدونه تو فرهنگ ما اشتباه کردی با غلط کردی زمین تا آسمون فرق داره...

همه زدن زیر خنده...



زبان که یاد میگیریم با فرهنگ اون زبان هم آشنا بشیم بد نیست...

والاع

 

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۰۳ ، ۱۸:۴۳
ن. .ا
چهارشنبه, ۹ آبان ۱۴۰۳، ۰۷:۵۹ ق.ظ

انسانی که حجت میشود برای بقیه...

پیامبر توی جنگ مثلا به یکی از فرماندهانش میگفت فلان عملیات رو شما برو انجام بده یا اون طرف داوطلب میشد برای انجامش... پیامبر هم میفرستادش، بعد دوباره حکم رو عوض میکردن و میفرستادن دنبال اون فرمانده که برگرد، جبرئیل به من گفته این عملیات رو علی باید انجام بده...

یا مثلا بعضی از صاحب نفوذها در بین یاران پیامبر با حضرت علی با هم میرسیدن خدمت پیامبر، و حتی سن اون یاران از حضرت علی بیشتر هم بود... اما پیامبر تذکر میدادن به اون یاران که : چرا جلوتر از علی وارد اتاق شدید؟!!

 

کلا انگار خود پیامبر هم بدشون نمی اومد با حضرت علی، حسادت یه عده رو برانگیزانند...



حالا امیرالمومنین که در صدر هستن

ولی کلا یکی از کارکرد های انسانهای الهی همینه...

این که اون درون بقیه انسانهای دیگه به واسطه ی این انسان صالح و الهی بریزه بیرون...

چرا بریزه بیرون؟!!

که برای خود اون شخص حجت بشه...

که خود اون شخص روی پنهان خودش رو ببینه...

ندیده از دنیا نره...

ببینه...

حالا یا اصلاحش میکنه یا نمیکنه...

 

 

لذا یکی از کارکرد های بزرگ و مهم اجتماعی انسانهای صالح در روی زمین اتمام حجت برای بقیه هست...

این روزها ببیند چه کسانی هنوز از سید حسن نصرالله بدشون میاد...

هنوز از یحیی سنوار بدشون میاد...

نمیگم همه ی اونها... ولی بیشترشون مشکل دارن... و دستتون رو تا آرنج عسل کنید و بذارید دهنشون آخرش گازتون میگیرن...

 

و نکته ی دوم.. یکی دیگه از عقاید شیعه اینه:

اگر فقط دو نفر انسان روی کره ی زمین باقی بمونن، یکی از اون دو نفر انسان صالح هست...

این یعنی خدا برای اتمام حجت با بندگانش شوخی نداره...

 

این رو مقدمه گرفتم که توی مطلب مرد(3) روی اهمیت نسل صالح راحت تر بتونم حرف بزنم...

اینکه خدا مرد رو نه از اون جهت که مرد است آفریده... بلکه از اون جهت که قرار است زوج یک زن باشد آفریده...

و زن را نه از آن جهت که زن هست آفریده بلکه چون قرار است زوج یک مرد باشد آفریده...

و این دو را هم مجموعا برای معرفت و عبادت خودش آفریده... و بزرگترین ثمره ی این خلقت زوجی، تداوم نسل صالح هست...

یکی از کارکرد های عمیق اجتماعی تداوم نسل صالح تحقق این حدیث هست:

الحجة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق



برای همین میبینید وقتی 900 سال (؟) حضرت نوح آزار دیدن از امتشون... درخواست عذاب نکردن...

اما وقتی به این نقطه رسیدن که از این امت دیگه نسلی صالح به دنیا نمیاد، درخواست عذاب کردن...

و بساطشون جمع شد...

به درک رفتن...

موارد دیگه هم هست از اهمیت تداوم نسل صالح...

امام حسین روز عاشورا کاری ترین ضربه رو توسط نیزه داری خوردن که اون ضربه موجب شد امام مجبور بشن از اسب بیان پائین و دیگه دشمن بهشون مسلط بشه...

امام سجاد فرمودن بعد از امامت یافتم چرا پدرم با وجود اینکه میتونستن اون نیزه دار رو به درک واصل کنن اما شمشیر را به او نزدن... چون در نسل اون نیزه دار انسان صالحی دیده بودن...

لذا اون مرد را زنده گذاشتن...

 

براتون قابل درک هست؟!!

امام خودشون آخرت خوبی هستن... اما چرا باید در این حد به نسل صالح اهمیت بدن؟!!!

طوری که خودشون از دنیا برن اما اون شخص رو زنده بذارن..

قطعا اسرار این گونه رفتار در امام خیلی پیچیده هست و من نمیخوام ادعا کنم میفهمم...

حتی حضرت عباس هم اینگونه نمیجنگیدن... همه را از دم تیغ میگذراندن... فقط مقام امامت اینگونه میجنگن...

 

اما خواستم توجه بدم به اهمیت نسل صالح...

 

بازم میتونم بگم اما خب احتمالا کسی نپذیره...

مثلا یکی از تحلیل ها برای رفتار امیرالمومنین در جنگ با خوارج همینه... امام پیک هایی داشتن که وقتی فرستادن برای صحبت با خوارج... پیک امام رو شهید کردن...

اما امام صبوری کردن...

ولی وقتی عبدالله بن خباب با همسر باردارش از کنار اردوگاه خوارج رد میشد در حالی که سرباز امام هم نبودن و فقط به جرم محبت به امیرالمومنین عبدالله و همسرش و کشتن و فرزند رو از شکم مادرش بیرون کشیدن و ...

امیرالمومنین با سپاه به سمت خوارج حرکت کردن...

و جمله ی امام این بود:

اگر تمام کره ی زمین اقرار به قتل عبدالله بکنن تمام مردم کره زمین را خواهم کشت...

یه عبدالله در مقابل کل مردم زمین...

چرا؟

یکی از تحلیل ها اینه:

ایشون از شیعیان اهل سر بودن و احتمالا به خاطر نسل ایشون که منقطع شد...



تامل کنیم...

در اخرالزمان انسان پاک خیلی کارکرد داره... حتی اگر هیچ سِمَت اجتماعی هم نداشته باشه...

من الان میتونم از زنی معاصر که رهبری در موردشون روایتی نقل کردن هم بگم...

شرح حال اون زن رو بگم شاید خدای ناکرده برای اون زن لفظ (ساده لوح) رو استفاده کنن بعضیا...

ولی اون زن ساده لوح در نگاه امام زمان اولویت و ارجحیت داره به زنانی که اون صفای اون خانم رو ندارن اما کلی مذهبی هستن و زرنگ هستن و جایگاههای اجتماعی و فلان و بهمان دارن و مدارک و مدارج آنچنانی دارن...

خب این زن رو علم کنیم جلوی یک زنی تا بن دندان مسلح به فضائل اجتماعی و مذهبی... و به زن با فضیلت اجتماعی بگیم شما این زن با صفا رو الگوی خودت قرار بده، ممکنه اون زن با فضیلت نتونه تحمل کنه...

و این تحمل نکردنه هم برای خودِ اون زن با فضیلت اجتماعی، حجت هست...

و در قیامت باهاش احتجاج خواهد شد...

 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۰۳ ، ۰۷:۵۹
ن. .ا
دوشنبه, ۷ آبان ۱۴۰۳، ۰۹:۲۴ ق.ظ

سرما و اسرائیل

اخ اخ اخ

بعد از سه سال، که زمستونا از پکیج و رادیاتور استفاده میکردیم، امسال توی این خونه باید از بخاری استفاده کنیم...

بخاری رو بیشتر دوست دارم... السلام علیک به مصرف گاز :)))

دل همگی برای بخاری تنگ شده بود، دیشب راه اندازیش کردم... فقط کم مونده بود بچه ها با بخاری سلفی بگیرن...

آپشن هایی که بخاری داره اما پکیج نداره :)))   :

وقتی توی سرمای شدید از بیرون میای خونه... میتونی دستت رو بگیری روی بخاری و حالش رو ببری...

تازه گاهی اوقات میتونی نون هم روی بخاری گرم کنی :)))

بقیه آپشن هاش رو دیگه نمیگم :)))



اسرائیل حمله کرد...

تا جایی که جو و شرایط بهش اجازه میداد، گسترده هم حمله کرد...

بعد از جنگ با عراق اولین بار هست که به صورت رسمی یه کشور (خود خوانده) به ما حمله کرد...

منظور آقا از اینکه فرمودن نباید کوچک انگاری بشه، همین بود...

اما خب ما 40 ساله منتظرش بودیم...

یواش یواش...

 

ابتکار عمل دست خودمونه الان...

بازی شطرنج ما با اسرائیل و امریکا داره به جاهای قشنگش میرسه... 

حالا نوبت ماست که مهره حرکت بدیم... (بابا خدا رحمتت کنه)

طبق فرمایش رهبری نه تعلل میکنیم و نه شتاب زده عمل میکنیم...

 

قصه داره به جاهای قشنگش میرسه...



نمیگم سردار حاجی زاده میزندتون... هر چند ایشون میزنه و دمش گرم

نمیگم سپاه و ارتش و حزب الله میزنندتون... هر چند میزنن و دمشون گرم...

شما خوب میدونید زننده اصلی کیه!!!

 

شما از سید علی سیلی خوردید و خواهید خورد...

چون حدود 30 ساله که ایشون با کیاست و زمانشناسی و سیاستمداری فوق العاده شون این درخت رو اینطور تناور بار آوردن...

میوه هاش رو تقدیمتون میکنیم...

منتظر باشید...

 

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۰۳ ، ۰۹:۲۴
ن. .ا
شنبه, ۵ آبان ۱۴۰۳، ۰۶:۱۶ ب.ظ

کشش قلبی و میل به شهادت

من به نظر خودم سعی میکنم ظاهر رفتارم رو کنترل کنم و تفاوتی بین بچه ها نذارم

جز دخترم که خب چون دختر هست بیشتر ناز و نوازشش میکنم...

اما تقریبا همه خانواده ام و همسرم میدونن پسر کوچیکم برای من خیلی خاص هست و یه جور دیگه روش حساب میکنم...

 

چند وقت پیش خانمم ازم پرسید:

گفت چرا امیرعباس برات دوست داشتنی تر از بقیه هست؟!

گفتم: نمیدونم... خودمم نمیدونم این چه کششی هست که بین من و این پسر هست...

امیرعباس هم نسبت به من همینطوره... کافیه بهش بگم دیگه باهات حرف نمیزنم... انگار دنیا براش به انتها رسیده... 

گریه نمیکنه... هی بغضش رو کنترل میکنه و سعی میکنه با اون حال به من توضیح بده که مثلا تقصیری نداشته یا اشتباه نکرده یا...

که من از این حالت قهر کردن باهاش خارج بشم...

 

آخرش به خانمم گفتم:

فکر میکنم این پسرم شهید میشه...

فقط خیلی دنیا نامرده اگر پسرم شهید بشه و من بعدش زنده بمونم...

و خیلی بدتره اگر من به مرگ طبیعی از دنیا برم...



 

این دنیا چه ارزشی داره واقعا؟!!

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۰۳ ، ۱۸:۱۶
ن. .ا