بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

من بابت بعضی پراکنده نویسی هام و بعضی پاسخ های که به بعضی نظرات میدم و به نظر مخاطبانم انسجام کافی ندارند و گیج به نظر میرسه، از طرفی شرمنده ام که وقتی رو گرفتم و خیری نرسوندم

اما از طرف دیگه خیییییلی از خدا شاکرم...

میگم خدایا ممنونم که اومدی به کمکم

دو تا آسیب رو از من دور کردی

یکی این آسیب که خودم از توهم نفوذ کلام داشتن بیرون میام

دوم اینکه نقص منو برای مخاطبانم برملا می‌کنی... و این در عالم رسانه یک لطف بزرگ هست...

اکثر قریب به اتفاق مخاطبان من جوانها هستن...

اگر دو تا حسن از من میبینن، باید دو تا نقص هم ببینند... والا ممکنه دچار نگاه غیرواقعی بشن... و من مقصر این نگاهشان باشم...

چند سال پیش در مورد بگو مگوی  خودم و همسرم نوشته بودم...

دو سه تا پیام دریافت کردم که داشتن از تعجب شاخ در می آوردن که چرا من اینقدر بد بودم و تصورشون از من بهم ریخت...

خدایا بابت تمام اینها ممنونتم...

اینها امدادهای خداست!!!

شاید دو سه تا شاهد داشته باشم که چقدر من همت کردم که جوانی نسبت به زندگی مشترکش خوش بین تر بشه...

نسبت به چالش هاش در زندگی مشترک، مقاوم تر بشه...

علتش چی بود؟

چرا همچین همتی داشتم؟!!!

چون میدونستم این تلاش ها حتی در نسل خودم هم موثر هست...

و برملا شدن گیج گویی های منم لطف خداست در همین مسیر...

اینکه به صورت طبیعی، ( نه مصنوعی) ضعف های منم بروز کنه...

مخصوصا در حوزه ی بیان و تبیین...

الحمدلله بابت همچین خدای مراقبی...

شاید بعضی بزرگواران ذهنیتی از من داشتن در ۵ سال پیش، اما امروز اون ذهنیت رو ندارن...

قبل تر عالی به نظر می‌رسیدم

اما الان قابل قبول :)))

اینو از بازخوردهای که توی این سالها داشتم، میگم...

من بابت واقعی تر شدن ذهنیت ها در طول این مدت، حقیقتا باید سر به سجده شکر بذارم...

ابد در پیش داریم و به قول عزیزی:

صبا گو آن امیر کاروان را

مراعاتی کند این ناتوان را 

 

ره دور است و تاریک است و باریک

به دوشم میکشم بار گران را

 

ببینید سر به سر غم روی غم را

ببینید این رخ چون زعفران را

 

 

  • ۴ نظر
  • ۰۸ شهریور ۰۴ ، ۰۳:۴۳
  • ن. .ا

راستش از اربعین که برگشتم، بیشتر از همه از شغلم ترسیدم...

شغل من همون قدر که می‌تونه محل عروج باشه، به همون اندازه هم می‌تونه محل سقوط باشه...

مثلا من تفکرم این بود که من در حیطه ی اختیاراتم چیزی کم نمی‌ذارم... اگر شد، خدا رو شکر، اگر نشد، توانم بیش از این نبود... واقعا هم مایه میذاشتم

اما بعد از اربعین فهمیدم این تفکر اشتباست.. اینکه کجاش اشتباست یا چرا اشتباست توی فرصتی دیگه توضیح میدم

فقط همین قدر می‌تونم بگم که نتیجه‌ای که گرفته بودم در مورد شغلم و در مورد مسئولیتم ، این بود که خیلی منو به هم ریخت، خیلی منو ترسوند از عواقبی که می‌تونه داشته باشه برای من، در اثر یه سری از غفلت‌ها، غفلت که می‌گم خیلی دایره اش وسیعه.

الان قصد ندارم در رابطه با این موضوع صحبت کنم شاید برای مطرح کردن این موضوع، هنوز نیاز به زمان بیشتری دارم تا به یک بلوغ کامل‌تری برسم نسبت به این موضوع.

اما الان قصد دارم موضوعی رو باز کنم که  هرچند هم به اربعین ارتباط داره و هم به مسائل شغلی و مسئولیتی من ، اما به صورت عمومی مطرحش می‌کنم  تا کاربرد عمومی داشته باشه و اگر حرف درستی باشه برای دیگران هم قابل استفاده باشه.



موضوعی که الان می‌خوام در موردش حرف بزنم در واقع "فرعِ" یک موضوع اصلی هست، فعلاً نمی‌تونم به اون موضوع اصلی اشاره کنم چون درک ارتباطی و رسانه‌ای من میگه اگر مستقیم به موضوع اصلی اشاره کنم این نوشته من این صحبت من، اثر خودش رو از دست میده یا اثرش کم می‌شه.

مثل این می‌مونه که بخواید به یک نوجوان بگید درسشو بخونه تا وارد دانشگاه بشه و مسائل علمی رو جدی بگیره اما این نوجوان دغدغه علم نداره. 

در چنین شرایطی رفتار عاقلانه اینه که از آثار عالم شدن به نوجوان بگید مثلاً بگید علم برای تو قدرت میاره علم برای تو وجاهت میاره علم برای تو شغل میاره ثروت میاره...

یا حتی میشه گفت علم تو رو از سری اتفاقات بد در امان می‌داره تو را از آسیب‌ها در امان می‌داره...

با همین نگاه و با همین رویکرد من قراره در رابطه با یک موضوعی حرف بزنم که بالاتر نوشتم فرع یک موضوع اصلی هست. 

اگر خدا توفیق بده نشاالله در مطالب بعدی بیشتر در رابطه با این موضوع صحبت می‌کنم، اما عجالتاً باید بگم موضوعی که قراره در موردش حرف بزنم توی عنوان مطلب نوشتم. 

یا حق

  • ۱ نظر
  • ۰۷ شهریور ۰۴ ، ۱۰:۱۸
  • ن. .ا

من اونقدری که توی سمت مدیریتی ام بزرگ شدم و خدا رو لمس کردم...

هیچ وقت توی مطالعات فلسفی و هنری و عرفانی اینطوری خدا رو لمس نکردم

 

وقتی مدیر باشی

شیطان هم بیشتر بهت طمع میکنه...

اصلا شیطنت هاش خیلی جذاب تر میشه...

وقتی مدیر باشی میفهمی گره کور یعنی چی...

وقتی مدیر باشی میفهمی نصرت خدا یعنی چی...

وقتی مدیر باشی میفهمی مدیریت دقیق امریکایی و واقعه ی طوفان طبس یعنی چی...

وقتی مدیر باشی میفهمی برنامه ریزی لازمه اما کافی نیست یعنی چی...

وقتی مدیر باشی میفهمی تخصص لازمه اما کافی نیست یعنی چی...

وقتی مدیر باشی میفهمی پاک دست بودن لازمه اما کافی نیست یعنی چی...

وقتی مدیر باشی میفهمی برنامه ریزی و تلاش و تخصص و پاک دستی لازمه اما کافی نیست یعنی چی...

 

الان بیشتر میفهمم نباید خیلی هم به دولت حمله کرد...

گره های کوری که وجود داره، تازه اگر برنامه ریزی باشه... اگر علمی باشه... اگر پشتکار باشه...

یک نورانیتی میخواد که گره ها رو باز کنه...

فقط میتونم دعا کنم برای رئیس جمهور و تیمش... مخصوصا اونایی که خائن نیستن و دلسوزن... مخصوصا اونایی که هر چی به دل مشکل میزنن انگار دری باز نمیشه...

واقعا براشون دعا میکنم...

 

مدیر مثل لقمه میمونه

اگر حلال باشه خروجی اش نوره و اگر حرام باشه خروجی اش ظلمت...

تمام گره ها از ظلمت هست و تمام نصرت ها از نور...

و حلال در ظاهر کثیر نیست

در باطن کثیر هست...

 

یاد فرمایش فارابی می افتم:

هر گاه خواستی خدا را با اسم الظاهر مشاهده کنی، به باطن برو و هر گاه خواستی خدا را با اسم الباطن مشاهده کنی به ظاهر بیا...

  • ۰۶ شهریور ۰۴ ، ۱۷:۳۹
  • ن. .ا

از مرداد ماه هی گوشی منو ازم میگرفت و باد صبا رو باز میکرد و میگفت :

بابا امروز 23 مرداده...

میگفتم آره...

میگفت 8 روز دیگه میریم توی شهریور...

منم حساس نمیشدم که چرا اینقدر ورود به شهریور براش مهمه...

گاهی فکر میکردم آیا قولی بابت شهریور بهش دادم؟!!

اما جدی نمگرفتم و رد میشدم...

هر روز کارش بود...

 

بابا امروز 25 مرداد هست...

6 روز دیگه شهریوره...

 

روز 29 مرداد، بردمش آرایشگاه...

روی صندلی که نشست بعد یک دقیقه به آرایشگر گفت:

عمو امروز 29 مرداده...

آرایشگر گفت: آره... بیست و نهمه...

پسرک گفت: 3 روز دیگه شهریور میشه...

آرایشگر گفت: آره عمو جون... سه روز دیگه میریم تو شهریور...

پسرم گفت: شهریور تولد منه...

 

تازه فهمیدم چرا اینقدر منتظر شهریور هست...

سوم شهریور تولدش بود...

دیروز...

همسرم بهم پیام داد داری میای یه کیک یک کیلویی قرمز بخر...

شمع و برف شادی و بادکنک و ....

بماند که آخرش گفت تو بیا پیش بچه ها خودم میرم میخرم... و من اومدم خونه...

براش تولد که گرفتیم... خیلی خوشحال بود...

در پوست خودش نمی گنجید...

حتی یه ساعت بعدش که رفته بود دستشویی، منم رفته بودم توی حمام‌ و جوراب میشستم... (دستشوئی و حمام ما کنار هم هست مثل خیلی خونه ها... یه دیوار بینش حائل هست...)

صدای پسرک رو میشنیدم که توی دستشوئی با خودش حرف میزد و میگفت:

من خیلی خوشحالم که تولد گرفتم...

:)))



داشتم فکر میکردم چرا اینقدر تولد براش مهم بود...

چرا اینقدر براش لذت بخش بود؟!!

دیدم چون همسرم به تولدشون بها میداد و براشون تولد میگرفت و کادو میخرید و...

عکس مینداختیم و ...

خاطره ی خوبی دارن ازش...

توی یک محیطی که ملائکه دارن لبخند میزنن

حس امنیت کامل داره از پدر و مادر و ...

انواع چیزهای نشاط آور و مورد علاقه اش هم هست...

برای همیشه همه خاطره اش ثبت میشه و ...

چرا نباید خوشحال باشه؟!!!

 

 

ذهنم پرت شد سمت خودم...

من اولین باری که برام تولد گرفتن کی بود؟

قطعا در کودکی همچین تجربه ای نداشتم...

در نوجوانی هم نداشتم....

وقتی اولین تولدم رو به یاد آوردم که به چه شکلی برام گرفته شد، حالم بد شد...

 

اولین بار توی دوره ی دانشجویی بود که روز تولدم هم کلاسی هام سورپرایزم کردن...

دختر و پسر...

کلا شاید 5 یا 6 تا پسر بودیم...

بقیه دختر...

هدیه ها:

بلوز...

پلیور...

شال گردن...

و من اصلا دوست ندارم همه اش رو به یاد بیارم...

مثل غذا خوردن های مختلط و ...

شاید سالها بود که این موضوع حتی به بار هم به ذهنم نیومد... اما وقتی همچین کنکاشی در ذهنم کردم رسیدم به این تولد...

 

خب من توی همه عمرم تا همین الان اصلا از شال گردن استفاده نمیکنم، اساسا شال مخصوصا پشمی و حجمی بذارم دور گردنم، حتی وسط سرمای زمستون، حس خفگی بهم دست میده...

لذا گفتم من از شال استفاده میکنم ولی عادت ندارم یه بار بپیچونمش و چون دور گردن نمی پیچونم، برام خیلی بلند و درازه...

یکی از خانما برداشت برد و چند روز وقت گذاشت و کوتاهش کرد...

ظاهرا بافتنی بلد بود...

 

الان اون فضا رو مقایسه میکنم با فضای تولد گرفتن های توی خونه... خانوادگی...

انگار دلم میخواد با تمام مردانگی ام بزنم زیر گریه...

 

چرا؟!!

چرا چند تا خانم باید برن برای من هدیه بخرن؟!!

چرا یه خانم باید چند روز وقت بذاره تا شال گردن رو کوتاه ترش کنه؟!!

چرا این همه پرت بودیم از واقعیات؟!!

چرا این همه وهم؟!!

این همه خیال زدگی برای چی؟!!!

 

چطور لذت می‌بردیم و میبردن؟!!

هیچ چیز مثبت پایداری از من دریافت نمی‌کردن و منم از اونا دریافت نمی‌کردم...

تازه همون پالس های مثبت موقت، اونقدر بعدش افسردگی و دل مردگی می آورد که من در حیرتم چطور توی اون فضا چهار سال دوام آوردم و بعد چهار سال مسیرم رو تغییر دادم...

البته سه سال طول کشید...

و اتفاقا علت جذب من سمت ادبیات الهی، همون سه سال فشار و دریافت نکردن هیچ انرژی مثبت پایدار بود...

 

حالا من اون زمان هم کلا مذهبی نبودم اما خودزنی کردم و این خاطره رو گفتم که بگم همین الان ماها خیییلی مینی مال هستیم...

خیلی به کم راضی هستیم...

خیلی با حداقلها، لذت می‌بریم...

مثلا یادمه از نجف می‌رفتیم سمت کربلا

یه تاکسی گرفتیم، یه ماشین متوسط...

توی ترافیک نجف و گرمای هوای غروب... اگر ماشین من بود قطعا کولرش جواب نمی‌داد...

اما کولر اون ماشین به قدری قوی بود که بچه ها از پشت میگفتن کولر رو خاموش کن سردمون شد...

ما چون تو این سالها با ماشین خودمون عادت کردیم، با دیدن سرما دهی اون ماشین متوسط... انگار وسوسه شدیم این ماشین رو بفروشیم و ...

 

تفاوت بین لذتهای واقعی و پایدار، با لذت های موقت و غیرواقعی دهها برابر این مقایسه کولرها هست...

 

روزی که بفهمیم واقعیت ها رو...

و بفهمیم قبل از این آگاهی با چیا خوش بودیم...

قطعا یوم الحسرتمون هست...

 

یاد به خاطره از آقای پناهیان افتادم... شاید چند سال پیش شنیدم...

می‌گفت اوایل که اربعین شکل گرفت... به یه دوستی میگفتن بیا بریم... اونم هر بار کارهایی براش پیش می اومد و نمی اومد...

بعد سه چهار سال جور شد و اومد...

وقتی اومد و اون فضا رو حس کرد هی با ما دعوا می‌کرد که چرا بهش نمی‌گفتیم اینجا همچین فضایی داره... هی از ما گله میکرد که چرا گذاشتین این چند سال درک نکنم این فضا رو...

 

واقعیت و سراب...

و ما هنوز تو خیلی از امورمون، اهل سرابیم...

 

 

  • ۲ نظر
  • ۰۵ شهریور ۰۴ ، ۲۰:۲۲
  • ن. .ا

یه وقتی خدا به یه جمعی میفرمایند:

انا فتحنا، لک فتحا مبینا...

اما یه وقتی مستقیم به خودت میگه...

یه وقتی خدا به یه جمعی میگه:

لِیَغْفِرَ لَکَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَمَا تَأَخَّرَ وَیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَیَهْدِیَکَ صِرَاطًا مُسْتَقِیمًا

اما یه وقتی مستقیم به خودت میگه گناه گذشته و آینده ات رو میبخشم و نعمت رو بر تو تمام میکنم . هدایتت میکنم به صراط مستقیم...

 

و همین طور آیات بعدی رو بخونید...

به خودتون مستقیم بگه تو رو از نصرتی عزتمند برخوردار میکنم...

 

چکار میکنید؟

چه حسی میگیرید؟

خودتون رو در چه جایگاهی تصور میکنید؟!!

 

دوستان، به نظرم ما خیلی نزدیکیم به این جایگاه...

اگر باور کنیم و متناسب اون جایگاه با خودمون رفتار کنیم، قطعا این آیات برای ما هست...

 

من هر روزی که این آیات رو میخونم نمیدونم از شدت شوق و سرور چکار کنم...

باور کنیم که اینقدر عزیزیم...

و خدا فقط از ما میخواد زیر این پرچم متزلزل نشیم...

 

# یک نکته از هزاران

 

  • ۱ نظر
  • ۰۵ شهریور ۰۴ ، ۱۴:۰۴
  • ن. .ا

در اربعین، خط اصلی و مرکز ثقل، نجف و کربلاست...

از نجف، تا کربلا...

در مواجهه با امیرالمومنین، از اصحاب غدیرم...

در مواجهه با کربلا، اربعینی هستم...

اربعین، رجز خوانی شیعه هست...

اربعین، ادامه ی رسالت کربلا و عاشوراست...



نوشتم تا بعداً بیشتر روش فکر کنم...



این روزها، بعضی از وبلاگها رو رد دنبال زدم... چون ذهنم زیاد درگیر قیامت خودشه و توان وفق دادن خودش با حال و هواهای خیلی متفاوت رو نداره...

از طرفی کسانی که راحت تر هم باهاشون ارتباط میگیرم، توان خواندن مطالبی از یه حدی طولانی تر رو ندارم...

لذا این روزا آدم جمع و ارتباطات جمعی نیستم...

اما دیشب به همسرم میگفتم: کاش فضایی که الان توی ذهنم درگیرش شدم برام عادی و بی روح نشه...

کاش این آتش خاکستر نشه...

یعنی این فضا رو دوست دارم... اما باید برگردم به تنظیمات اجتماعی خودم تا بتونم وارد تعاملات بشم...

دیروز پیامی برای وبلاگی گذاشتم، بعد از چند دقیقه به حرفهام فکر کردم دیدم اصلا نباید میگفتم اونها رو... سریع برگشتم که اصلاح کنم... حذف کنم...

دیدم اصلا نظرم ارسال نشده...

نمی‌دونید چقدر خدا رو شکر کردم...

یه همچین فضای غیر اجتماعی ای دارم... ان شاالله میگذره و منم راحت تر میتونم بنویسم...

  • ۱ نظر
  • ۰۳ شهریور ۰۴ ، ۲۲:۳۲
  • ن. .ا

امروز رو موندم سرکار و اصرار خانواده رو قبول نکردم برای حرکت به سمت شمال...

از طرفی به همسر گفتم من نهایتا تا یک شنبه میتونم بمونم شمال...

باید دوشنبه سرکار باشم...

واگر جمعه شمال باشیم تا یکشنبه واقعا برای بچه ها کمه و از کم بودن زمان موندنشون توی شمال دلشون میشکنه...

بیا کلا نریم... و بذاریم آخر شهریور...

گفت: آخه آخر شهریورت هم همچین زمان بیشتری نمیمونی... ما هم دیگه بدون تو نمی مونیم شمال...

بهتره بریم و به شهریور موکول نکن...

 

راستش منم چون همیشه دوست داشتم شهادت امام رضا، توی شهر خودم باشم... از خدامه که برم...

فقط نمیخواستم دیگران رو اسیر خودخواهی خودم بکنم...

 

حالا امشب حرکت میکنم...

گسسته تر از همیشه...

و دست خالی تر از همیشه...

و متحول تر از همیشه...

 

نه شکوفه ای ، نه برگی

نه ثمر، نه سایه دارم...

 

همه حیرتم که باغبان

به چه کار کِشت ما را

  • ۳۱ مرداد ۰۴ ، ۱۵:۲۸
  • ن. .ا

دیشب تنها کسی که توی کاشان باهاش رفت و آمد خانوادگی دارم، مهمونمون بودن...

و البته آشنایی مون برمیگرده به یکی از کلاسهایی که همسران مون حدود ۸ سال پیش میرفتن و با هم آشنا شدن.... 

بنده خدا توی سایت هسته ای نطنز اشتغال داره و من نمی‌دونستم که تمام اون ۱۲ روز نه تنها توی سایت بوده، بلکه در دو قدمی شهادت بوده... و حالا هم از موج انفجار ها، سردرد های عجیب داشت و...

ایشون از معجزه حرف زد... معجزه ای که نمیشه بازش کرد به خاطر مسائل امنیتی... نمیشه گفت این ۱۲ روز فقط و فقط، امام زمان اراده کرده بودن که ایران پیروز بشه...

بحث معجزه شد دیشب...

بحث اراده ی اهل بیت شد...

بحث شیعه و محبین اهل بیت شد...



بحثی که بعد از سفر اربعین می‌خوام تحت عنوان « واقعیت و خیال» بهش بپردازم... این واقعیت و خیال به مسائلی مثل حق و باطل، یا نور و ظلمت کشیده میشه...

دیشب یه بخش کوچکش رو براش صحبت کردم...

بهش گفتم شیطان قسم خورده ما رو گمراه کنه...

قسم شیطان چجوریه؟!!!

نسبت قسم ابلیس رو با خودمون چطور میبینیم؟!!!

کید و حقد ابلیس نسبت به ما چگونه هست؟!!!

براش یه موضوعی رو باز کردم که چطور شیطان نسبت به تک تک ما...

یکی یکی از ما....

این قسمت رو خورده...

به اسم و رسم میشناسدمون...

فکر کنید چطور یکی که بد ذات هم هست و ژنتیکی کینه جو و لجباز، ۲۰ سال عاشق سینه چاک یکی باشه... بعد از ۲۰ سال عاشقی بهش نرسه و معشوقش با یکی دیگه ازدواج کرده باشه... و زندگی فوق العاده خوبی هم داشته باشه... و شب و روز هم جلوی چشم عاشق قبلی باشه... و عاشق قبلی ذاتا هم کینه توز و اهل انتقام باشه... به شدت هم بد طینت باشه...

چطور اون عاشق کینه جو، شب و روزش رو می‌ذاره سر این معشوق، تا یا نابودش کنه یا در تصرف خودش بیاریدش...

ما اینجوری از سمت شیاطین تحت توجه هستیم...

تحت کینه ورزی و حقد و عناد هستیم... توی لحظه لحظه ی زندگیمون...

چطور اسرائیل داره برای موجودیت میجنگه؟!!.. و هیچ توجهی با انزجار جهانی که داره علیه اش شکل میگیره نداره...

چطور با اراده ای پولادین داره تمام سرمایه ی آمریکا و آلمان و انگلیس و فرانسه و بقیه متحدانش رو پای بقا و موجودیتش میبلعه تا غرق نشه؟!!!

شیطان و جنودش نسبت به تک تک انسانهایی که نور دارن، صدها برابر شدید تر عناد دارن...و پای مارن

کینه توزی وحشتناک دارن...

باید چکار کرد؟!!!

اون قطعا میزنه... قطعا!!!...

ما باید قواعد بازی در زندگی دنیا رو بشناسیم... تنها چیزی که سپر میشه برای ما، در مقابل این شیاطین، نور هست...

باید نور کسب کنیم... باید راه ظلمات رو به خودمون و زندگیمون ببندیم...

لذا من دوست داشتم برای اینکه موضوع ملموس تر و کف میدونی تر مطرح بشه، تحت عنوان واقعیت و خیال، نکاتی رو مطرح کنم...

و بگم تمناهایی که در ما ایجاد میشه و ثمره ی خیال پردازی های گسسته از عقل واقع گرای ما هست، چقدررررر دست شیاطین رو باز می‌ذاره که به ما آسیب بزنند...

من می‌خوام حتی اخلاص داشتن رو با مفهوم واقع گرایی مطرح کنم...

همه چیز از کجا شروع شد؟!!!

از اونجا که گفتم اتفاقات این سری که برای من در اربعین اتفاق افتاد، قرائنی داشت که منو به این نتیجه رسوند که می‌تونست اتفاق نیفته...

اگر سفر اربعین فقط همین یک رهاورد رو برای ما داشته، میتونم بگه حتی استاد دلسوزم و انسانهای الهی که با دعاهاشون تا حالا منو ( بله، منو... همه ی شما همینقدر براتون هزینه میشه تا توی جبهه ی حق بمونید... دائم تحت توجه انسانهای تورانی هستید و اگر آنی توجهتون رو از ما بردارن، حجم حمله به شیاطین و جنودش در چشم بهم زدنی نابود مون می‌کنه) به این نقطه رسوندن، خیالشون راحت شده... انگار حالا میتونن از تنظیمات کارخونه خارجم کنن و کنترل رو بدن دست خودم و بگن خودت دستی تنظیمش کن...

حس اون رزمنده ای رو دارم که می‌گفت برای شناسایی ، قبل از عملیات به خاک عراق رفتن، شناسایی که انجام شد دقیقا از همون مسیر برگشتن... و یه جایی از مسیر متوجه شدن دقییییقا وسط میدان مین هستن... و توی راه رفت دقییییقا از وسط این میدون گذشتن و معجزه وار پاشون روی هیچ مینی نرفت... و حالا هم که متوجه شده، دقیقا پاش رو داشت میذاشت روی یه مین... پا رو در هوا نگه داشت... نگاه به جلو و عقب و چپ و راست کرد... دید پررررر هست از مین، و باید وجب به وجب خنثی کنه بره جلو...

توی همچین میدانی، در راه رفت هیچ اطلاعی نداشت و ملائکه جوری قدمهاش رو هدایت کردن که روی مین پا نذاره...

حس این رزمنده رو دارم وسط میدان مین شیاطین

 

چرا تحت عنوان خیال؟!!!

چون خیال گسسته از عقل و واقعیت، آشیانه ی شیطانه...

و بستر این خیال‌بافی و دادن محاسبات غلط، مخصوصا در فضای مجازی فراوووونه...

من میتونم با کلامم، یه موضوعی رو جوری براتون زینت بدم که خیال زده تون کنم...

مثلا بخش هایی از همسر داریم که خوب عمل میکنم رو براتون بگم... و مخصوصا بخشهایی رو بگم که جذابتر هم هست... و دیگه چالشهامون با همدیگه رو نگم... نمی‌دونید چه ظلمی به شماها کردم...

نمی‌دونید چقدر دست شیطان رو برای تسلط به ذهن و روح شما باز کردم...

حالا این در زندگی مجازی ماهاست...

تو زندگی واقعی خودم... توی زندگی شغلی خودم...

دیشب به این دوست هسته ای خودم میگفتم: مسئول جمعی شدن، خیییلی نورانیت میخواد... کسی نور نداشته باشه، و حساسیت های نورانی نداشته باشه و جمعی بهش سپرده بشن، پرت شده در آغوش شیطان...

من خدا رو شکر میکنم که سفر اربعین، اینطور منو متنبه کرد نسبت به این مسائل...

انگار دارم صدای قهقهه زدن شیاطین رو می‌شنوم وقتی همسرم از اتوبوس جا موند... وقتی توی صحن حرم گم شد و گریه میکرد... وقتی توی مخوف ترین قسمت این مسافت ۷۵۰ کیلومتری و توی تاریکی مطلق ماشینم پنچر شد و یه لحظه مرعوب شدم...

انگار توی تمام این لحظات صدای قهقهه ی شیاطین رو می‌شنوم... و وقتی قضیه حل شد صدای دندون ساییدن و نفس های از روی حقد و کینه شون رو می‌شنوم...

 

و من برای اینکه از این میدون‌ مین به سلامت و با سرعت بیشتری عبور کنم... شدیداً نیاز به نورانیت دارم...

نور رو تمنا دارم...

حالا میفهمم چرا ۳۱۳ مدیر نیاز هست برای دولت ظهور...

مدیری که بتونه وقتی تور انداخت در دریای خلایق و ناس... وقتی ۵۰ تا نهنگ عظیم الجثه هم توی تورش افتاد... اونقدر طنابش محکم باشه و اونقدر به جایی محکم وصل باشه و اونقدر قدرت داشته باشه که بتونه اون حجم زیاد موجودات متفاوت دریایی از عظیم الجثه تا ریزه ها رو به مسیری هدایت کنه که عقل واقع گرا میگه، وگرنه اون موجودات در تور، اون رو با خودش خواهند برد... و غرقش خواهند کرد...

برای همینه میگم، من نیاز به نور و ارتباط نورانی دارم...

والا خودم رو در آستانه ی غرق شدن میبینم...

و اربعین درک کردم که در این آستانه هستم... هی دارم خودم رو بی دفاع تر میکنم...

باید تغییر مسیر بدم... باید فرار کنم به سمت نور...

به سمت حسین...

 

  • ۶ نظر
  • ۲۹ مرداد ۰۴ ، ۰۷:۱۰
  • ن. .ا

امسال قصدم این بود که سفر اربعین رو جوری مدیریت کنم که به بچه ها خوش بگذره و سالهای بعد اونها اصرار کنن که بریم اربعین...

نشد... و از این بابت هنوز ناراحتم...

هر چند به لطف اهل بیت اصلا بچه ها و همسرم مشکل گرما رو حس نکردن...

مریض نشدن...

ماشین های که گیرمون اومدن، همه عالی و خنک بودن...

هم توی نجف و هم توی کربلا، اسکان خوبی داشتیم... 

نجف که کولر گازی داشت و تنها مسئله گیر آوردن غذا بود که اونم خودم میرفتم چند مرحله توی صف غذا می ایستادم تا به تعداد غذا بگیرم براشون...

کربلا که واااقعا موکبش عالی بود... خدماتش فوق العاده... لباسشویی داشت... مرتب انواع شربت و نوشیدنی و هندونه و تنقلات و صبحانه و ناهار و شام و ... 

بچه ها واقعا خوش گذروندن تو موکب ها...

 

اما با همه ی اینها...

من هنوز این سفر رو هضم نکردم...

یه جورایی هنوز حس جامونده ها رو دارم...

که البته بعیده توی این مطلب بتونم توضیح بدم چرا حس جامونده ها رو دارم...

دو اتفاق در این سفر، فکرم رو درگیر کرده...

 

1- وقتی از مرز به سمت نجف میرفتیم، سوار یک اتوبوس ولوو شدیم، خیلی عالی بود... ساعت ۲ صبح اتوبوس حرکت کرد... چهار صبح برای نماز توقف کرد... چون خسته بودم، خواب بودم..و همسر بیدارم کرد که اول تو برو نماز، من پیش بچه ها هستم... بعد من میرم...

رفتم و زود اومدم... همسر رفتن...

هنوز پنج دقیقه نشده بود که همسر رفتن... و اتوبوس حرکت کرد که بره...

سریع از جام بلند شدم... چون آخرای اتوبوس بودیم، فریاد زدم که صدام به راننده برسه...

پشت سر من صندلی جلویی که متوجه شد همسرم نیومده، اونم فریاد زد...

جلویی ها هم گفتن... خلاصه تا راننده بفهمه چی شد 200 متری رفته بود و بعد متوقف شد... در وسط رو زد تا من برم دنبال همسرم... تو همین لحظه امیرعلی گفت: بابا ما رو تنها نذار... کجا میری؟!!...

اگه این دوباره حرکت کنه و شما نرسین چی؟!...

گفتم : بابا حرکت نمیکنه... همونجا بشین... الان میام...

صندلی جلویی ما هم خانواده بودن... اونها آرومش کردن که من برم...

وقتی رفتم پایین و سمت مسجد، دیدم همسرم هم داره می‌دونه به سمت اتوبوس،،،

تا منو دید با وحشت گفت: منو جا کذاشتین؟!!! 

چرا ماشین رو نگه نداشتی؟!!!

براش توضیح دادم که تا صدای ما به راننده برسه و متوجه بشه که چی شد اینقدر راه رو رفته بود و ...

اما این اتفاق هم برای امیرعلی... هم برای همسرم اولین شک رو وارد کرده بود و حس ناامنی رو بهشون داد...

جوری که بعدش همسرم گفت: اگر دو تامون پائین بودیم و ماشین راه می افتاد چی میشد؟!!! 

و ذهن من که این احتمالات اصلا براش مطرح نبود و در صورت طرح توسط خانمم به لحاظ منطقی فاقد اعتبار بود و محلی از اعراب نداشت، اما حس ناامنیش دلم رو خراش داد... یک خراش عمیق...

جوری هم روی امیرعلی اثر گذاشت که موقع برگشت از کربلا به سمت مرز، امیرعلی می‌گفت: اتوبوس سوار نشیم، چون بزرگه حواستون به مسافرت نیست و ممکنه بازم جا بمونیم و...

وقتی هم مینی بوس سوار شدیم، بازم می‌گفت: بابا خدا که سخت گیر نیست، نمیشه موقع نماز پیاده نشید برای نماز خوندن؟!!!

 

۲_ حدود ۱۰ یا ۱۱ صبح در حسینیه ای در نجف اسکان گرفتیم، تا عصر استراحت کردیم... ساعت هفت یا هشت بود که راه افتادیم سمت حرم...

وقتی رسیدیم به حرم، من چون کالسکه دستم بود بدون بازرسی وارد شدم، همسرم رفتن تا بازرسی بشن...

وقتی وارد صحن شدم، ازدحام جمعیت فوق العاده زیاد بود، و مجبورم میکرد به سمت راست صحن حرکت کنم در حالی که همسر باید از سمت چپ به ما ملحق میشد، کمی مقاومت مردم... حدود پنج دقیقه... دیدم نمیشه... جمعیت ممکنه به کالسکه آسیب بزنند و گرفتار بشیم... از طرفی اگر به سمت راست میرفتم، همسر هم پیدامون نمیکرد...

از همون راهی که وارد شدم... خارج شدم... زنگ زدم به همسر تا بهش بگم بیاد بیرون تا فکر دیگه ای بکنیم...

حالا هر چی تماس میگیرم، جواب نمیدن...

پیامک میدم...

ایتا پیام میدم...

دوباره تماس میگیرم...

کمی همون بیرون صبر میکنم، میگم بلاخره گوشیش رو میبینه...

فکری میشم که نکنه بسته یا رومینگش تموم شده؟!!

حالا حدود ده الی پانزده دقیقه شده که ما با همسر نیستیم...

یه طلبه رو دم ورودی حرم پیدا میکنم، بهش میگم می‌تونه پیش بچه ها بمونه، تا من برم توی صحن همسرم رو پیدا کنم؟!!

اون با روی باز استقبال می‌کنه... اما دخترم که انگار فهمیده مادرش شاید کم شده باشه، بی قراری می‌کنه... آروم نمیشه...

امیرعلی هم خیلی استرس گرفته... فقط امیرعباس آرومه...

فاطمه زینب رو بغل میکنم و میگم پسرا پیش شما باشم تا من برگردم...

میرم توی صحن... میکردم... حتی تا قسمت گمشدگان هم میرم تا اعلام کنن، اما اونقدر صف گمشدگان طولانیه که ترجیح میدم خودم بگردم دوباره...

توی همین حین، چندین بار هم زنگ به گوشیش میزنم... زنگ میخوره اما دریغ از جواب...

حالا شاید نیم ساعتی گذشته...

فاطمه زینب هم بغلم هست... و من بین جمعیت میکردم... تماس یه شماره ایرانی ناشناس رو میبینم روی گوشیم... چیزی که غالبا روی گوشی من مثل نقل و نبات یافت میشه... و غالبا هم جواب نمیدم... اما اینو جواب میدم، میگم شاید همسرم بسته رومینگ تموم کرده و با شماره کسی زنگ زده...

تا میرم جواب بدم قطع میشه...

من زنگ میزنم به اون شماره... اما جواب نمیده...

ناامید برمی‌گردم پیش بچه ها... چون می‌دونم امیرعلی خیلی نگرانه...

تا میرسم می‌پرسه بابا پیداش کردی؟!!

میگم: نگران نباش بابا، حرم حضرت علی کوچیکه، زود پیدا میشه...

امیرعلی دیگه نمیتونه استرسش رو کنترل کنه و میزنه زیر گریه...

فاطمه زینب رو می‌ذارم توی کالسکه... ایتای گوشیم رو چک میکنم...

شاید همسر جواب داده باشه...

میبینم یه نفر با پروفایلی با عکس سید حسن نصرالله پیام داده:

سلام آقای...

فامیلیم رو نوشته بود...

جواب میدم...

و شروع میکنم به صحبت با امیرعلی که آرومش کنم...

امیرعلی ناامیده از اینکه مادرش پیدا بشه و ...

بعد میبینم اون شماره ایتا برام نوشته خانم شما در محل گمشدگان منتظر شما هستن...

خوشحال میشم و پیام رو به امیرعلی نشون میدم و از اون طلبه می‌خوام تا چند دقیقه دیگه پیش بچه ها باشند تا من برم همسرم رو بیارم...

اینبار دخترک رو هم می‌ذارم پیش پسرا... میزنه زیر گریه... می‌خوام دوباره با خودم ببرمش که اون طلبه میگه شما برید من آرومش میکنم...

خودم تنهایی میرم...

اون شخص دوباره پیام میده عمود ۲۴

میرم عمود ۲۴ ولی هرچی اطراف رو نگاه میکنم همسر رو نمی‌بینم...

خلاصه حدود پنج دقیقه ای اونجا معطل شدم تا اون شماره ایتا منو پیدا کرد و رفتیم قسمتی از گمشدگان همسرم رو دیدم و برگشتیم پیش بچه ها...

تو راه برگشت میگم: چرا گوشیت رو جواب ندادی!!! هزار تا تماس و پیام دادم...

میگه توی صحن که دیدم پیدات نمیکنم اومدم گوشیم رو بگیرم زنگت بزنم دیدم گوشیم نیست...

متاسفانه گوشیشون یا سرقت شد یا مفقود...

یه روز هم اضافه تر نجف موندیم بلکه پیدا بشه... نشد...

بنده خدا همسرم میگه وقتی دیدم پیدات نمیکنم و گوشیم هم نیست، همونجا زدم زیر گریه...

یعنی با حرفش داغون شدم... له شدم...

بازم ذهن من میگه اتفاق مهمی نبود، توی صحن کوچیک حرم امیرالمومنین، کسی که گم بشه راه دوری نمیره... پیدا میشه زود...

اما دل همسر تو اون شرایط... دل و ذهن بچه ها....

اینا بیچاره ام کرد...

این بی گوشی شدنه هم رنجی بود که همسر به روی خودش نمی آورد ولی من مخصوصا توی کربلا و توی موکب خیلی براش غصه خوردم...

آخه توی نجف، حیاط مشترک بود و کاری هم داشتم امیرعلی رو می‌فرستادم زنونه تا پیامها رو انتقال بده یا می اومدیم تو حیاط پیش هم، گپی می‌زدیم...

اما توی موکب کربلا، فاصله یک ورودی زنونه و مردونه زیاد بود... خبری هم از حیاط مشترک نبود... و ما که از ده صبح تا شش عصر تو موکب بودیم به خاطر گرما... هی فکرم درگیر بود که حوصله همسر سر می‌ره...

چرا همه سختی ها برای ایشون شد؟!!!

ما از نجف با یه تاکسی خوب تا عمود ۱۴۰۰ رفتیم... از اونجا پیاده رفتیم سمت حرم...

حتی قبل از رفتن به حرم چون ساعت نزدیک ۱۱ شب بود بردمشون رستوران و یه غذا خوردیم همگی...

رفتیم حرم و برمیگشتیم که بریم جایی برای اسکان پیدا کنیم، ساعت حدود ۱ نصف شب بود... بیرون بازرسی حرم... خانمی شصت الی شصت و پنج ساله ایرانی اومد پیش خانمم...

گفت من گم شدم... با پسرم اومدم کربلا... از موکب اومدم بیرون، دیگه نتونستم موکب رو پیدا کنم... از ساعت ۱۱ تا الان دارم دور خودم میچرخم...

همسرم دلش براش سوخت و گفت کمکش کنیم... گناه داره...

شاید تا ساعت ۳ صبح اونجا داشتیم انواع کارها رو میکردیم تا پسرش پیدا بشه...

به پسرش زنگ زدم...

پیام دادم...

به یه پسرش که تو ایران بود و ظهر با این پسری که تو عراق بود صحبت کرد و آدرس موکب رو داده بود زنگ زدم... ولی پسرش در ایران گفت: نه داداشم آدرس موکب رو بهم نداد...

موندم گوشی خانمه رو که داشت باتری خالی میکرد شارژ کردم... برای پسرش شارژ فرستادم گفتم شاید رومینگ تموم کرده باشه...

چند تا جوان از لرهای عزیز متوجه شدن این خانم گم شده، رفتن تمام موکب های اطراف رو گشتم...

دیگه ساعت شده بود سه صبح... ما هنوز اسکان هم نگرفته بودیم... دو تا بچه ها توی کالسکه خواب بودم و امیرعلی به شدت خسته بود...

یه عراقی که به دکه داشت، فهمید این خانم گم شده... پتو آورد روی آسفالت گذاشت... گفت بشینید تا راهی پیدا بشه... خانما نشستن با امیرعلی...

گوشی خانمه که شارژ شد، بهش گفتم:

خانم دو تا راه بیشتر نداریم:

یا برید قسمت گمشدگان حرم... همونجا منتظر باشید، پسرتون آخرش مجبور میشه بیاد همونجا...

یا همراه ما بیایید، هر جا ما اسکان گرفتیم، شما هم پیش ما باشید... اگر پسرتون پیدا شد که خدا رو شکر... اگرم نشد با ما بیایید ایران... میبریمتون خونه تون...

پیرزن گفت:

نه مادر، سوئیچ بچه ام پیش منه...

من میرم گمشدگان حرم...

خانمم دوباره بهم التماس کرد: تو رو خدا این گناه داره..‌ ولش نکنیم به امون خدا...

گفتم: عزیزم راه دیگه ای وجود نداره... اتفاقا اینکه بره گمشدگان حرم خیلی معقول تره... نگران نباش... پیدا میکنن همدیگه رو...

به خانمه گفتم: حاج خانم میخوای تا گمشدگان حرم ببریمت؟

چون دم در بازرسی بودیم، گفت: نه حرم که اینجاست خودم میرم... پیدا میکنم...

و رفت سمت حرم...

و ما خسته و هلاک تازه ساعت سه یا سه و نیم صبح راه افتادیم بریم دنبال جایی برای اسکان...

باز خوب بود همراه خودمون صندلی تاشو آوردیم که هر جا خسته شدیم همسر و امیرعلی بتونن بشینن...

همینطور راه می‌رفتیم تا جایی پیدا کنیم و همسر سر من غر میزد که کجا داری میبریمون؟!!

چرا نمیرسیم؟!!!

که به آقای میانسالی از کنارمون رد میشد و گفت دنبال جای اسکان میگردین؟!

گفتم بله...

گفت: با من بیایید، موکب فلان جا امکانات خیلی خوبی داره... شما زن و بچه داری، خیلی برات خوبه...

گفتم بریم... دوره؟!!

گفت نه... زیاد راه نمونده...

دقیقا ۴۵ دقیقه راه رفتیم تا رسیدیم...

یعنی دقیقا موقع اذان صبح رسیدیم تو موکب...

ماجراهای از این دست کم نبود...اما نمی‌خوام وقتتون رو بیشتر بگیرم...

البته فرداش اون پسر خانمه که ایران بود بهم پیام داد مادرم و برادرم همدیگه رو پیدا کردن... چون بهش پیام دادم که مادرت رفته گمشدگان حرم، اگر با برادرت ارتباط گرفتی بهش بگو... و حتما ما رو بی‌خبر نذار چون من و همسرم خیلی نگران مادرتون هستیم...


میدونید امیرعلی از این سفر که برگشت، گفت من دیگه اربعین نمیرم کربلا...

و این برام شکست بزرگی بود...

باهاش حرف زدم که چی اذیتت کرد؟!!

حرف هامون به جاهای قشنگی کشید...

پسرم درک سیاسی خوبی داره پیدا می‌کنه... خیلی چیزای عراق رو با ایران مقایسه میکرد... و حالا خیلی قدردان ایران بود...

حالا نعمت بودن خیلی چیزا رو در ایران میفهمید...

حتی فرهنگ پلیس ایرانی در مقایسه با پلیس عراقی رو درک میکرد...

امیرعلی خیلی سوال می‌پرسه...

خیلی هم حساسه... و فقط من میتونم جواب سوالهاش رو بدم...

جالب بودم اون صبح قبل از رسیدن به موکب کربلا، بهم گفت:

بابت تو گفتی امام حسین خیلی مهمان نوازی... ولی ما الان خیلی خسته شدیم...

ناخودآگاه دیدم نمیتونم توجیه کنم این همه خستگیش رو و حرف از کرب و بلا داشتن کربلا زدم...

و خیلی خوب گوش میداد و بعدش ( فرداش) هم بهم گفت چرا ما باید دچار کرب و بلا بشیم؟!!

تا الان تنها جوابی که برای این اتفاق پیدا کردم این بود:

بچه های من تا الان آب توی دلشون تکون نخورد...

نذاشتم چالش خاصی براشون پیش بیاد...

و این واقعیت زندگی نیست... باید چالش های زندگی رو تجربه میکردن، چه وقتی بهتر از اینکه در کنار پدر این چالش ها رو تجربه کنن؟!!

اگر به من میسپردن، تازه میخواستم دو سال دیگه امیرعلی رو بفرستم تابستونی دنبال یه کار یا حرفه...

اما روی دیگه یه زندگی رو در کنار من و مادرش، از الان چشید...

و سوالاتش شروع شد...

حتی وقتی قطعی برق های عراق رو دید از من علتش رو پرسید...

و اینکه چرا کشور ما هم درگیرش هست...

اینکه چرا ما داریم دچار بحران آب میشیم؟!!

اینکه چرا توی رسانه ها حرف از اسرائیل بزرگ میزنن؟!!

و براش توضیح دادم که امیرعلی چه نقشی می‌تونه در داشتن ایران قوی ایفا کنه...

و بهش گفتم خدا هیچ وقت ظالم رو نابود نمیکنه مگر به دست خوبان عالم...

اگر ما دست روی دست بذاریم، خدا برای نابودی اسرائیل معجزه نمیکنه...

 

خسته تون کردم...

و من نتونستم بگم چرا خودم رو یک جامانده از پیاده روی اربعین می‌دونم...

و البته اینم بگم بهترین مطلبی که در مورد اربعین خواندم مطلب خواهر مون خانم صالحه بود، در مورد دغدغه ی ادای واجب داشتن...

از اینکه انسان تمام زندگیش غرق واجبات میشه...

این مطلب و نسبتش با اربعین بهتره بیشتر تبیین بشه... اگر خودمم توفیقی داشته باشم، خواهم نوشت

 

 

 

 

 

 

  • ن. .ا

چند ساعتیه وارد مرز ایران شدم

همسر به شدت خسته...

وقتی رسیدیم به ماشین خودمون توی گرمای ساعت ۲ بعد از ظهر مهران بود، البته تاکسی تا کنار ماشین خودمون تو پارکینگ آوردمون... ولی همسر به شدت ابراز شکایت کرد که :

تو توی این چند روز نمیذاشتی بچه تو آفتاب بیرون بیان... من حواسم‌ نبود، تو چرا توی این ساعت اومدی سمت پارکینگ؟!!!

من از شدت این گرما سردرد گرفتم و...

وقتی هم راه افتادیم، گفت یه جایی پیدا کن بریم چند ساعتی بخوابیم...

من نمیتونم تو ماشین استراحت کنم...

یه زائر سرا تو ایلام ایستادم... یکی از کارکنان اونجا کیک تولد آورده بود...

امیرعلی و امیرعباس که مشغول بازی بودن، بهشون بابت کیک تعارف میکنن...

امیرعلی میاد نزدیکتر به من

میگه بابا اجازه میدید کیک تولد بخوریم؟!!

از پیش اون پرسنل هم با صدای بلند گفت...

پرسیدم چه کیکی هست و توضیحاتی داد و...

در نهایت جو جوری بود  که اگر من می‌گفتم: نه اجازه نمیدهم... قطعا امیرعلی میخواست اصرار کنه... خب خیلی جالب نبود...

گفتم: یه برش کوچیک بردارید بابا، براتون خوب نیست، ممکنه مریض بشید...

بعد نیم ساعت اونی که کیک آورده بود از کنار رد میشد و گفت:

وقتی به پسرتون کیک تعارف کردم، گفت صبر کنید از بابام اجازه بگیرم...

آفرین به تربیتتون...

خیلی عالیه که بچه تون چنین ادبی داره... بهتون تبریک‌ میگم...

من یه تشکر معمولی کردم، چون نمی‌خواستم کشدار بشه، از اون خانمهای زود پسرخاله بشو بود انگار...

وقتی رفت:

تو دلم گفتم در این مدل تربیتی، من اپسیلونی نقش نداشتم... همه اش هنر همسرم بوده...

این اربعین چون به نظرم با خانمم کار داشتن و انگار قراره لطفی به ایشون بشه و من فقط یه بارکش و مدیر برنامه ریزی بودم و دوست دارم بعداً بنویسم که چی شده...

اما این مورد ایلام رو دوست داشتم تا داغه بنویسم...

این چیزا رو که بهش دقت میکنم، میبینم ازش عقبم و بابت همین چیزهاست که این سفر، سفر ایشون بوده در اصل...

باشد که متذکر بشم

  • ۵ نظر
  • ۱۸ مرداد ۰۴ ، ۱۷:۱۶
  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب