بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

خدا در زندگی هر کسی اول تبیین میکنن...

مهم ترین راه برای تبیین آگاهی افراد هست...

یعنی خدا به روش های مختلف آگاهی افراد رو بالاتر میبرن...

اما هدف از این افزایش آگاهی چیه؟ (این خیلی جای بحث داره... فقط میدونم مسئله به این سادگی نیست که ماها فکر میکنیم... که مثلا آگاه میشیم که به سمت خوبی بریم یا از بدی دوری کنیم)

 

مرحله ی دوم و اصلی، اتمام حجت و برانگیختن درون هاست...

این مرحله، جدی ترین مرحله ی زندگی هر انسانه...

 

اینجا دیگه مسئله تبیین و آگاهی ها تاثیر چندانی نداره...

و وقتی توی این مرحله از زندگی قرار بگیریم با گوشت و پوست و استخوان لمس میکنم خدا جهنمی رو به جهنم نمیندازه... بلکه جهنمی ، جهنم رو اختیار میکنه...

و بهشتی بهشت رو اختیار میکنه...

 

مرحله ی اتمام حجت و برانگیخته شدن درون هر انسانی، با حوادث و شرایط زندگی هر انسانی رخ میده

حالا اهمیت دعای عاقبت بخیری رو متوجه میشم...

  • ن. .ا

گاهی میخونم که بچه های بیان مینویسن دوره وبلاک نویسی کذشته

خیر، دوره اش نگذشته...

سردی این محیط به این خاطره که سه مولفه در نویسنده های این محیط بسیار کم شده:

۱_ حال خوب (شاد بودن)

۲_ امیدواری

۳_ انگیزه و هدفمندی

فقط کافیه سه تا نویسنده پیدا کنید که این سه مولفه رو با هم داشته باشن...

دوباره فضای وبلاگ شبیه ده سال پیش میشد...

 

میبینید اثر ایمان رو؟

انسان مومن هر جا باشه موجب رونق هست...

حتی در اقتصاد و تجارت...

فتامل...

  • ن. .ا

میگن حضرت امام میفرمودن که در زندگیشون هیچ وقت ترس رو تجربه نکردن

امام درون من هم یه موضوع رو هیچ وقت تجربه نکرد:

در رجوعی که به گذشته ام دارم هیچ «ای کاشی» وجود نداره و هیچ افسوسی نیست و این رو بذارید کنار این موضوع که به اشتباهاتم در گذشته معترفم و قبول دارم اشتباهاتم رو...

بین گذشته و حال و آینده، گذشته ام درگیر بازی های خیال نیست... و حل شده هست.

اگر بتونم بین حال و آینده ام هم تعادلی ایجاد کنم و شیطانم رو تسلیم کنم دیگه توی این دنیا بارم رو بستم

  • ن. .ا

چقدر این مرد گاهی با جملاتش نقطه زنی میکنه و از ادم دلبری میکنه،

میگفت:

انسانها اساسا تنها هستن و یکجا این تنهایی برای تمام انسانها بروز میکنه...

فکر میکنید کجا تنهایی انسانها بروز میکنه؟

 

« وقتی که میخواد یک تصمیم جدی و اساسی بگیره»



هیچ وقت نفهمیدم اون «اما» یی که استاد در مورد این مرد دوست داشتنی اوردن بابت چی بود!!!

  • ن. .ا

از نظر من خیلی وقته دوره ی من در این محیط تموم شد

منظورم از دوره ، اقبال داشتن نیست... منظورم کارایی خودم از نظر خودم هست...

 

نشانه اش؟!!

حوصله و توان و تمرکز و وقتِ گفتگوی مکاتبه ای رو ندارم دیگه...

و وقتی گفتگو و دیالوگ حذف بشه، به نظر من مونولوگ گویی اثر خاصی نداره...

 

جدای از این که دیگه آدم مناسبی برای برقرار کردن گفتگوی مکاتبه ای نیستم، حتی آدم مناسبی برای بیان باورهام هم به صورت مکاتبه ای نیستم...

مثلا چند روزه دارم به کشف جدیدم فکر میکنم:

تفاوت عمیق تبلیغ بیانی و گفتاری با تبلیغ عملی...

ولی در حد گدازه ی 3 تونستم بیان کنم...

 

از نظر خودم من دیگه تمام شدم و کارایی ندارم...

و البته به این معنا نیست که دیگه نمی نویسم...

بلکه به این معناست که بدونید وارد چه مرحله ای شدم...

  • ن. .ا

خدا نه تنها خشنودی خودش رو در بین طاعت ها پنهان میکنه

بلکه غالبا عمل انسانی که اون طاعت موجب خشنودی خدا رو پیدا کرده رو هم پنهان میکنه...

اما وااای از روزی که عمل اون انسان سعادتمند رو بیاره جلوی چشم همگان...

این بارعام خدا نیست...

اتمام حجته...

 

در واقع اون پنهان کاری خدا از روی رحمتشون بوده

و این نمایش دادن انسان خوبشون یعنی:

بچرخید تا بچرخم

  • ن. .ا

هر دهه از زندگی انسان که میگذره، باورهای انسان رو زیر و رو میکنه

نه اینکه مثلا یه دهه خداباور باشه، دهه ی بعدی ضد خدا بشه...

غالبا اینطور نیست...

مفاهیم زیر و رو میشن...

مثلا از یک نوجوان ۱۵ ساله در مورد عشق بپرسید...

از یک انسان ۲۵ ساله

و از یک انسان ۳۵

و ۴۵ ساله...

به نظرم نتایج قشنگی بدست میاد...

من در ۱۸ سالگی

در ۲۸ سالگی

در ۳۸ سالگی

انقلابی در مفاهیم بنیادینم صورت گرفت...

و اینجاست که به این فراز علامه که میرسم زانو میزنم:

الهی: 

راز دل نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر

  • ن. .ا

از عوارض شرایط کاری من اینه که دیگه تحمل و کشش شنیدن ندارم

 

امشب مدیر اجرایی ساختمون خودم زنگ زد و بابت سقف راه پله ایده اش رو گفت و کمی توضیحات اضافه داد...

توضیحاتش حدود سه چهار دقیقه طول کشید

داشتم بالا می اوردم واقعا!!!!

 

مغزم کشش این همه شنیدن نداره... حتی جایی که منافع خودم مطرحه...

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

  • ن. .ا

تا حالا دو سه بار رفتم مدرسه اش...

پیش دبستانی...

 

هر بار بابت کاری...

دفعه ی ماقبل آخر خانم مربی اش که خانمی میانسال اما خیلی پر انرژی هست به من میگه:

امیرعباس هر وقت دلتنگ میشه بهانه ی شما رو میگیره... هیچ وقت بهانه ی مادرش رو نمیگیره...

من با حرفش به فکر فرو میرم و یادم میره جوابش رو بدم...( بعدا هر چی فکر کردم جواب دادنی به ذهنم نیومد... احتمالا جواب ندادم) و وقتی میخواستم برم از مدرسه بیرون، پسرم گیر داد که منم میخوام بیام خونه... و مربی اش بغلش کرد ببره فیلمی رو نشونش بده که من رفتم...

 

دفعه ی آخر، برای پسر بزرگه رفتم مدرسه اما اتفاقی بچه های پیش دبستانی اومده بودن طبقه ای که من بودم...

من مشغول صحبت با معلمِ پسر بزرگم بودم که امیرعباس منو دید... جالب بود که چیزی به من نگفت و من متوجه حضورش نشدم... و رفت به خانم مربی اش گفت که بیا ببین، بابام اومده...

خانم مربی اش اومد نزدیک ما، سلام علیک کرد و گفت: اگر میدونستم شما اینجا هستین نمی آوردمشون بالا... (فکر میکرد امیرعباس لج میکنه که با من بیاد خونه)

گفتم: چه اشکالی داره؟!!

خوشبختانه امیرعباس کوچکترین تقاضایی بابت اینکه با من بیاد خونه نکرد...



من مدل شخصیتی ام اینطوره که بیش از مسئله ی وابستگیم، مسئله ی احساس مسئولیتم برام دغدغه هست...

من حتی به بچه هام هم خیلی وابستگی ندارم...

و اگر امیرعباس نبود، هیچ وقت این مسئله ی وابستگی رو درک نمیکردم...

 

نه که وابستگی نداشته باشم ها...

ولی خب چیزی نیست که بگم خیلی برام برجسته هست...

مثلا اگر دست خانمم یه زخم کوچیک برداره، واکنش نشون میدم و پیگیری میکنم...

یا اگر بچه ها دچار اختلالی بشن، سریع میرم توی حالت چاره اندیشی...

مثلا پسرم از مدرسه زنگ زد که کاربرگم جا مونده و معلم میگه باید می آوردی، چون یکی دوتا تکلیف دیگه اش رو هم انجام نداده بود معلم دیگه گذشت نکرد...

خانمم میدونست چقدر شلوغم... اما ول کردم و رفتم مدرسه اش و برگه ها رو رسوندم...

خانمم گفت چه حوصله ای داشتی، حالا عکسش رو هم میفرستادی کافی بود...

گفتم، باید میرفتم تا حضوری شرح حالش رو از معلمش میشنیدم... خیلی مهم بود...

 

موضوع وابستگی من و امیرعباس، برام جدیده...

نه فقط جدید، خیلی برام قابل تامل هست...

انگار یک لایه جدید از وجودم رو دارم میبینم...

و به این فکر میکنم قرار هست با این لایه از وجودم چه تکاملی پیدا کنم در این فرصت کوتاه عمر

 

  • ن. .ا

با استرس میگه دو سه روز دیگه تاریخ چک هست

پاس میشه؟

آدم خیلی معتبری هستا؟!!!

آبرومون نره!!!!

 

کمی مکث میکنم و میگم:

تا الان که خدا نذاشته آبرومون بره و تمام چکهامون پاس شده...

ان شا الله اینو هم خدا کمکمون میکنه...

نگران نباشید...

 

دیگه چیزی نگفت

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...