بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به سوی کسی میروم که قدرت و زیبایی از او معنا گرفته است...

سلام خوش آمدید

میگفت:

اسلام خیلی ارزش زن رو بالا برده، واقعا در حد ملکه با زن برخورد میکنه...

اما از اون طرف اختیارات عجیب و غریبی هم به مرد میده... مثلا زن حق نداره بدون اجازه ی شوهرش از خونه بیرون بره... مثل پادشاه با مرد مواجه میشه

عجیب نیست؟

میگم: کجاش؟

میگه: زن میتونه به بچه اش شیر هم نده...

مرد هم میتونه اجازه خروج از خونه به زن نده...

 

گفتم: اینا اسلام منهای ولایت هست

گفت :بعلاوه ی ولایتش میشه چی؟

 

گفتم: برید با هم بسازید

  • ن. .ا

این روزها فشار به قدری هست که توی مدیریتم خیلی جلالی شدم

کم کاری ها با برخورد محکم و جدی من مواجه میشه

بعد یکی از بچه هایی که به خاطر سربازیش بعد از حدود دو سال دوباره دو هفته ای هست اومده سرکار...

بهم میگه تو چقدر اخلاقت عوض شده...

کلا ذهنیتم در موردت تغییر کرده... 

:)))



امروز از شدت فشار وقتی برمیگشتم خونه توی ماشین، تمام توانم رو گذاشتم توی حنجره ام و چند بار بللللند فریاد کشیدم...

هر کی این روزا میاد کنارم که کمک کنه به یه هفته نمیکشه از تنش کاری، میدون رو خالی میکنه و میره...

من موندم و رفقای هم فکر خودم...

هیچ وقت فکر نمیکردم اینطور دور هم جمع بشیم...



حالم خوبه اما...

این بحرانی که دارم وصفش میکنم فقط مربوط به مجموعه ی ما نیست

اگر فکر اساسی نشه حال تمام اقتصاد ما همینقدر پریشانه و به زودی اثرات بیشتری ازش نمایان میشه...

و این در شرایطی هست که اگر مردم در اقتصاد مشارکت داده بشن خیلی از مسائل حل میشه...

اما متاسفانه در تیم اجرائی کشور چنین دغدغه ای وجود نداره...



چقدر بی مصرفم من...

چقدر بزرگواری میکنید تحملم میکنید اینجا

  • ن. .ا

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل

کجا دانند حال ما، سبکباران ساحل ها

 

برای هر انسانی وصفی که در بیت حافظ پیش اومده، پیش میاد

برای شکوفایی انسان لازمه... چه برای بدتر شدنش... چه برای بهتر شدنش...

برای آزاد شدن پتانسیل بدی ها و خوبی های پنهان شده اش، باید با شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل، روبرو بشه...

 

نمیدونم به اندازه من کسی در محیط وبلاگ حرف از استاد و ولی خدا زده یا نه...

شما استادت خود امام معصوم هم که باشه و شما روزی سه بار به محضرش مشرف هم بشی،

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائلی خواهی داشت...

که نه اون امام معصوم بهت میگه در این شرایط هولناک چه تصمیمی بگیر، نه کسی رو پیدا میکنی که بتونی بهش تکیه کنی...

توی این شرایط، اون چیزی که در درونت داری و گاهی خودت هم ازش خبر نداری بیرون میریزه...



یاد یه داستانی از کتاب تذکرة الالیای عطار افتادم

میگفت شخصی رفته بود نزد امام صادق (؟) علیه سلام و عرض کرد اومدم اسم اعظم رو بهم آموزش بدی...

از امام انکار و از اون شخص اصرار...

استخر آبی بود در اونجا که امام بودن و امام فرمودن این شخص رو به داخل آب استخر بندازید...

و این شخص که شنا بلد نبود، موافق این کار نبود...

اما انداختنش...

هی دست و پا میزد که بیاد لبه ی استخر، اما یاران امام اجازه نمیدادن دستش به لبه ی استخر برسه...

اون شخص هی از امام کمک میخواست...

امام اعتنائی نمکردن...

تا جایی که شخص دیگه ناامید شده بود و در حال غرق شدن بود و از زبانش کلمه ای بیرون آمد...

امام دستور داد از آب بیرونش بیارن...

پرسید اون کلمه ی اخر که گفتی چی بود؟

شخص گفت به یاد ندارم... اون لحظه خودم رو بین دنیا و عبور از دنیا می دیدم، و استغاثه ای کردم... اما کلمه را یادم نیست...

امام فرمودن اون کلمه اسم اعظم تو بود... من بیشتر از این نمیتوانم کاری بکنم...



شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل...

دیشب همسرم گفت:

مثل قبل حوصله و تحمل نداری... کم حرف شدی...

گفتم توی وضعیتی هستم که هیچ امر بیرونی ای نمیتونه نجاتم بده، حتی استاد...

و من منتظر این وضعیت بودم...

امروز بیش از هر زمانی احساس نیاز میکنم به عصای موسی در درون خودم

به زنده شدن مردگانِ مسیح در درون خودم...

به رحمةللعالمین شدن حضرت خاتم در درون خودم...

و راستش میترسم

گفت از چی؟

گفتم از اینکه آدم بدی بشم...

گفت چرا باید آدم بدی بشی؟

گفتم چون نشانه هاش رو در خودم میبینم...

گفت نشانه های آدم خوبا رو هم در خودت میبینی؟

گفتم: آره... جدی ترینش پریشان حالی ام برای شعیان در این عصر، برای ظلم و جوری که مسلمانان در منطقه ما متحمل میشن، برای لبنان و غزه...

 

با همین چند جمله، کمی آروم شدم...

 

  • ن. .ا

چند روز پیش که دیدم شیعیان سوریه دارن از مرزهای غیر رسمی فرار میکنن و میرن سمت لبنان... آتیش گرفتم...

بعد که دیدم تلوزیون نشون میده توی یه مسجدی بدون امکانات نشسته ان... بلاتکلیف...

تمام تاریخ تشییع از جلوی چشمم سان پیدا کرد...

یاد اون ملعون افتادم که توی ماه رمضان روزه میخورد و دوستش بهش گفت تو چرا روزه میخوری؟

گفت من کاری کردم که میدونم از جهنم خلاص نمیشم... برای همین روزه و این ادا اطوارها پاکم نمیکنه...

گفت مگه چکار کردی؟

گفت فلانی ( یکی از خلفای عباسی) بهم گفت تا کجا پای من هستی؟

گفتم با تمام مالم و جانم...

گفت برو...

دوباره صدام زد

گفت تا کجا باهام هستی؟

گفتم با اموال و جان و اولادم...

گفت برو...

دوباره صدام زد

گفت تا کجا باهام هستی؟

گفتم مال و جان و اولاد و دینم مال شما...

لبخند زد و گفت برو این نگهبان هر کیو نشونت داد بکش...

وارد زندانی شدم که طبقات زیادی زیر زمین داشت...

تمام اونها اولاد پیغمبر بودن...

یکی یکی رو کشتم...

 

شیعیان در طول تاریخ از این مدل کشتار ها اونقدر به خودشون دیدن که اگر بخوایم یه فیلمی از این کشتارها بسازیم شاید بعضی از ماها دیگه نتونیم کنار خانواده هامون بمونیم...

 

ای صهیون!

ما دست فرزندانمون رو پر میکنیم...

در دل تمام اونها محبت حیدر کرار رو نهادینه میکنیم...

نفرت از شما رو در دلشون شعله ور میکنیم...

دختر و پسرمون رو در این راه برای شما به صف میکنیم...

 

منتظر ما باشید 

ما مظلومانه شهید شدن کودکان و زنان و مردان غزه یادمون نمیره...

عزیزان لبنانی مون رو فراموش نمیکنیم...

شیعیان سوریه رو فراموش نمیکنیم...

آواره شدن هیچ مظلومی رو به خاطر خباثتهای شما فراموش نمیکنیم...

در پایان این کلام رهبرمون:

ما نیروی نیابتی در منطقه نداریم

یمنی از روی ایمان شون هست که میجنگن...

حزب الله مومن است که میجنگد...

 

 

ما برادران مومن خودمون رو فراموش نخواهیم کرد...

  • ن. .ا

با وجود اینکه این دو برادر توی خونه با هم نمی سازن و نقطه عطف دو تاشون خواهرشونه... با خواهرشون میسازن اما...

دیروز پسر بزرگم بهم گفت توی سرویس مدرسه یه کلاس چهارمی داداشم رو اذیت کرد...

گفتم تو چکار کردی؟

گفت: منم با اون پسره درگیر شدم... دعواش کردم...



پسر بزرگم همونیه که وقتی با پسر کوچیکه بحثش میشه، میگه کاش امیرعباس تو یه مدرسه دیگه بود، اصلا دوست ندارم با هم یه جا باشیم...

 

بابت اتفاق دیروز خوشحالم...

  • ن. .ا

با اوضاع فعلی سوریه ، قطعا شاهد پررنگ تر شدن نقش یمن در جبهه ی مقاومت خواهیم بود...

و قطعا امتحان ایران و ایرانی ها در مسائل مقاومت، بیش از اونکه نظامی و  امنیتی باشه، اقتصادی خواهد بود... حداقل در دو سال آینده...

تزریق نقدینگی توسط دولت و بانکها برای سرمایه در گردش واحد های صنعتی و تولیدیِ خصوصی تقریبا صفر هست... 

و اکثر شرکت های صنعتی و تولیدی دچار بحران نقدینگی هستن...

و قطعا این مسئله به زودی تبعاتش رو نشون خواهد داد... خیلی از واحدها برای تامین نقدینگی شون رو به صراف ها آوردن (همون ربا گرفتن از صراف... که خودش سرطانی هست در اقتصاد_ من بهش میگم مرگ خاموش) و از اینجا به بعد دیگه صراف ها هم توان پشتیبانی نقدینگی ندارن... 

 

اگر مسئله ی ایران امنتی و نظامی هم بشه، قطعا همین بحرانهای اقتصادی زمینه سازش هست... که سردمدار این بحران فعلا دولت ها هستن...

خدا خودش کمک کنه...

بزرگوارانی که هر روز میگن چرا ایران ورود مستقیم در جنگ نداره... و تمایل به جنگ دارن با اسرائیل، عرض کنم خدمتتون که اگر مطالبه گر در بخش نظامی هستید و انگیزه تون دفاع از مقاومت هست، مطلع باشید که در زمینه اقتصادی هم دولت کمکی نخواهد کرد، اینجا هم باید به دست مردم گره باز بشه...  بسم الله...

بیایید اتاق فکر تشکیل بدید... ایده بسازید، اجرا کنید... شکست بخورید... دوباره بلند بشید...

تک بعدی نباشید...

اگر تک بعدی نگاه کنید اونوقت بعضی آدمای مریض مثل من فکر میکنن چون قرار هست حمله ی نظامی توسط سپاه و ارتش شکل بگیره و قرار نیست خط و خشی به زندگی شما بیفته، شما اینقدر رجز خوانی میکنید و از دولت و سران نظامی و حتی رهبری طلبکارید که چرا نمیزنید... اگر پای مایه گذاشتن از خودتون و زن و بچه تون باشه احتمالا ممد خاتمی و ممد جواد هم توی بحث های دیپلماسی باید بیان پیش شما کلاس...

بسم الله این گوی و این میدون...



مدتیه شروع کردم داستانهای قرآنی رو برای پسرم تعریف میکنم... خیلی هم با هیجان و نمایشی...

اولین داستان، موضوع بدنیا اومدن حضرت موسی بوده...

وقتی رسیدم به اون جا که خدا به مادر حضرت موسی الهام کردن که بچه رو به رود نیل بسپر...

پسرم خیلی از خدا ناراحت شد :)))

و گفت: این چه رفتارایی هست که خدا داره آخه!!!

:)))

روز بعد داستان گویی رسیدیم به داستان رود نیل و شکافته شدن آب...

وقتی رسیدیم به بن بست دریا و از پشت سر هم لشگر عظیم فرعون و و تا دندان مسلح و...

به امیرعلی گفتم:

فکر میکنی اینجا چه اتفاقی افتاد؟!!!

خیلی رفته بود توی عمق داستان و با نگرانی و کنجکاوی گفت تمام بنی اسرائیل کشته شدن؟

گفتن نه...

گفت بگو چی شد؟!! (چون کامل براش توضیح داده بودم که هیچ راه ظاهری وجود نداشت که یاران حضرت موسی بتونن به لشگر فرعون پیروز بشن... همه چیز به نفع فرعون بود...)

گفتم آخرش رو بهت بگم:

گفت بگو

گفتم فرعون و کل لشگرش با تمام تجهیزات نظامی شون همه مردن...

تعجبش بیشتر شد....

گفت: چطور آخه؟!!!!

تو که گفتی اینا دیگه زورشون به فرعون نمیرسید؟!!!

چطور تونستن این کار رو بکنن؟!!!

اینا که خودشون هم خیلی ترسیده بودن از لشگر فرعون... خودشون رفته بودن به حضرت موسی میگفتن ما الان میمیریم؟!!!!

براش داستان عصای موسی و شکافته شدن آب رو گفتن...

اونقدر براش جذاب بود که آخرش گفت:

فکر نمیکردم خدا از این کارا هم میکنه :))))

همین طور توی روزهای بعدی داستان گویی ام، از دیگر معجزات حضرت موسی (تحت عنوان کمک خدا به بنده های خوبش) تعریف کردم...

تا رسیدم به اونجا که قوم موسی باید میرفتن با اون قوم ستمگر می جنگیدن اما نرفتن و ترسیدن و گفتن خود موسی و خداش برن بجنگن و...



 به اینجا که رسید پسرم شاکی شد از قوم بنی اسرائیل... گفت چقدر اینا آدما بدی بودن؟

و گفت بعدش چی شد؟

گفتم حضرت موسی نفرینشون کرد و دچار بی سرزمینی شدن...

و براش سرگردانی قوم بنی اسرائیل رو توضیح دادم...

و گفتم فرزندان اونها هنوز هم سرزمین ندارن و همینطور دارن جنایت میکنن برای بدست آوردن سرزمین 



جالبیش اینجا بود که از شکایت از خدا در دستور به رود انداختن حضرت موسی رسید به تنفر از قوم بنی اسرائیل...

و این برام خیلی جالب بود...

  • ن. .ا

خب به سبک این بزرگوار که گاهی دو تا مطلب پشت هم مینویسن و منتشر میکنن منم بلافاصله بعد از مطلب قبلیم مطلب جدیدم رو بنویسم:

مشکلی پیش اومده بود که از حدود دو ماه قبل استرسش رو داشتم...

تمام تمرکزم رو گذاشته بودم از دو ماه پیش که به روز موعود که رسید اون اتفاق بده نیفته

رسیده بودم به دو قدمی موعود و دیدم بله... اون اتفاق بده داره می افته...

تمام تیرهای امیدم رو شلیک کردم...

رگباری...

هیچ کدوم به هدف نخورد...

یک "نه" بزرگ داشتم از روزگار (بخوان آموزگار) می شنیدم

توی هال خونه هی قدم میزدم و تو خودم بودم... خانمم طبق عادتش به جای اینکه بگه چرا حرفی نمیزنی؟ میگفت: همیشه ساکتی!! هیچ وقت حرف نمیزنی!!(البته خبر هم نداشت چه کلاهی داره سرم میره_ عمدا چیزی نگفته بودم که نگران نشه) و من همینطور حیرون کار خودم...

ناگهان این به ذهنم اومد:

گره های زندگی ما به خاطر گناهان ماست... و به ذهنم اومد چقدر استغفار معجزه بخش هست!!!

وقت نماز هم بود...

شروع کردم به نماز و بعدش خودم رو در دریای استغفار غرق کردم...

واقعا استغفار میکردم...

چون لمس میکردم تیرگی های وجودم منو دچار این بن بست کرد...

به دو ساعت نکشید که راهکاری عالی به ذهنم رسید...

و حل شد...

آب روی آتیش...



شاید باید این معجزه رو میدیدم...

خوشحالم بابتش...

  • ن. .ا

مسئله این نیست که داستان قطعی برق در فصل سرما به خاطر کمبود و ناترازی انرژی برق نبوده بلکه علت اصلی اون غفلت مسئولین محترم فعلی از ذخیره سازی سوخت مورد نیاز نیروگاهها در ماههای قبل بوده...

این مسئله نیست... هر چند تولید و صنعتی که با سیلی داره صورتش رو سرخ نگه میداره با این قطعی برق ها داره پدر هفت جد و آباء اش در میاد و دعا به جان اموات و احیای این مسئولین وفق پیدا کرده میکنه...

ولی با این همه، مسئله این نیست...

 

مسئله اصلی اینه که غفلت هایی که همین الان داره اتفاق می افته و پدر هفت جد و آباء "امت" رو در آینده ی نزدیک در خواهد آورد چیه؟



من سالها قبل حدیثی میخوندم:

که حق متعال به حمقا هم وسعت رزق میده تا نشانه ای باشد برای عقلا... که وسعت رزق صرفا به عقل و تدبیر بنده نیست...

من جای صاحبان عصمت بودم مدل سیاسی این حدیث را هم مینوشتم:

 

خداوند به بُلها هم کرسی قدرت میدهد تا نشانه ای باشد برای عموم مردم، که چوبتون رو خوابوندم تو آب... صبر کنید!!

:)))

  • ن. .ا

حق یعنی واقعیت

در مواجهه ی واقعیت و هر چیز دیگری، آنچه که محکوم به شکست هست جبهه ی مقابل واقعیت هست...

یکی از علت هایی که پیامبران تا به واسطه ی افکار عمومی مجبور به معجزه نمیشدن، دست به معجزه نمیزدن، همین بود که یک زاویه هایی با وجوهی از واقعیت داشت، تازه معجزه یک امر واقعی هست فقط مشکلش اینجاست که غلبه ی قهری داره بر منطق افکار عمومی... و پیامبران دوست نداشتن مردم بر اساس عجز در تقابل گفتمانی رو به دین بیارن، بلکه دوست داشتن بر اساس تمایل به گفتمان الهی به سمت دین بیان...

لذا هر چی مقامات انبیا بالاتر میرفت، معجزاتشون کمتر میشد، که به نظر معجزه ی پیامبر ما کمتر از انبیای قبلی بود....

 

جبهه ی مقاومت، خاورمیانه و امریکا نداره... سردمدار جبهه ی مقاومت خود حق متعال هستن و این جبهه همیشه از زمان حضرت ادم فعال بوده، تا به امروز..‌

و همیشه هم رو به پیشرفت و رشد بوده...

حتی غیبت امام زمان هم یکی از وجوهش رشد جامعه ی واقع گرا و اهل مقاومت بوده...

به نظرم اگر در این مورد خوب فکر کنیم و نتایجش رو باور کنیم نوسانات این روزهای جبهه ی مقاومت و حتی تیم های غرب گرای درون کشور، نگرانمون نمیکنه...

اگر تمرکز کافی داشته باشم، در موردش خواهم نوشت

  • ن. .ا

قصد ندارم زودتر از رهبرم تحلیلی بدم یا پیش گویی کنم...

ان شا الله فردا گفتنی ها گفته خواهد شد...

 

اما کمی دل گویه داشته باشم:

ورزشکاری رو فرض کنید که رویای قهرمانی در سر می پرورونه

و بابت این قهرمانی باید خیلی روی مقدار غذا خوردنش... روی زمان غذا خوردنش... روی ماهیت غذاهاش مراقبت داشته باشه...

بابت این قهرمانی باید روی تمرین هاش استمرار و مداومت و تدبیر داشته باشه...

بابت این قهرمانی باید رو مدت زمان خواب و بیداریش تدبیر داشته باشه...

بابت این قهرمانی باید به خیلی از مهمانی ها نره... و به جاش به تمرین هاش برسه...

بابت این قهرمانی باید رحت طلبی ها رو کنار بذاره و...

 

اینها باید های قهرمانی بود... اما این ورزشکار هم مثل خیلی از انسانها دوست داره کمی بیشتر بخوابه...

گاهی اون نوشابه ای که نهی شده رو بخوره...

گاهی ساعت خوابش رو بیشتر از برنامه بکنه...

گاهی اون غذاهای چربی که ازش نهی شده رو بخوره...

به جای دو روز در میان کوهنوردی طبق برنامه اش، بعضی روزا رو کنسل کنه و با دوستاش بره دورهمی...

گاهی هم یه پکی به سیگار بزنه با دوستاش...

و...

 

آدمی هست دیگه... هم هوا هست و هم آرمان...

اما آثار تمام اون چربی های اضافه ای که ولو محدود و اندک اما خارج از برنامه خورده...

آثار تمام اون خواب های اضافه...

آثار تمام اون کوهنوردی های کنسل شده (ولو محدود و اندک) رو چه وقتی میبینه؟

وقتی که وارد مسابقات شد و با حریفی روبرو شده که اتفاقا اون حریف تمام برنامه هاش رو رعایت کرده...

خوب هم آنالیزش کرده و...

وقتی دقیقه ی آخر نفس کم میاره...

وقتی دقایق پایانی،باید زور بیشتری بزنه و کم میاره... 

و...

اینها همه از آثار اون ارفاق های نابجایی هست که به خودش داشته در زمان تمرینات و قبل از مسابقات...



واقعیت اینه که ما داریم وارد مسابقات اصلی میشیم...

تمام مرقبت هایی که ما باید حواسمون بهش باشه اون مراقبت هایی هست که معیت الله رو از دست ندیم...

بقیه مسائل اصلا مهم نیستن...

چرا؟

چون "والله خیرالماکرین"

این روزها قهقه های مستانه ی صهیونیست ها رو که میبینم و احساس پیروزی ای که دارن... خیلی منو وارد این فضا میکنه که اونها دارن با پای خودشون وارد بازی ای میشن که غرقشون خواهد کرد...

اگر ما معیت الله رو از دست ندیم....

تک تک ماها...

  • ن. .ا

شاید همین چند خط در این صفحات مجازی...
بالا ببردمان
یا پائین بکشاندمان...
یادم نرود عالم محضر خداست...
.
.
.
اینجا کسی می نوشت که دوست داشت به چشم تو بیایید...